نحوه دانلود رمان گل های کاکتوس
رمان گل های کاکتوس روایت جدیدی از زنیست که 14سال عمرش را در زندان گذرانده و حالا آزاد شده. داستان از قصهای جذاب میگوید و اتفاقات جذابی را روایت میکند. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 546 صفحه، در سال 1396 از نشر شقایق منتشر شده است.
رمان گل های کاکتوس، درباره ی زنی به نام بینظیر است که 14 سال، محکوم شده و در زندان است. او بعد از گذشت 14 سال از زندان آزاد شده و به مرور خاطرات گذشتهاش میپردازد. از دورانی که او 16 سال بیشتر نداشته و کارگر کارخانه پدرش، جمشید ملکان، در حادثهای در اتاق عمل میمیرد و همسر او که باردار است، نمیتواند داغ همسرش را تحمل کند. بینظیر همواره با دلداریهای بیمورد مردی به نام عزیز مواجه میشود که اتفاقات ناخوشایندی را برایش رقم میزند.
یک باره افکار مختلف درد داشت که نمی توانست اتفاقات اطرافش را تجزیه و تحلیل کند. پدرش همیشه می گفت: «مردها اصلا پیچیده نیستند، یا مردند، یا نامرد» و حالا بی نظیر با همه دردی که بند بند وجودش را می لرزاند با خود فکر می کرد، چرا سهم او فقط نامردان بودند؟ یک بار دیگر تقلای دیگر جنین برای آزاد شدن از زندانی که در آن گرفتار شده بود، لب های لرزانش را تکان داد و چشمانش را روی هم فشرد.
خودش می دانست هنوز زود است، دو روز بود که جنینش هفت ماهه شده بود، پس چرا تقلا می کرد؟ دستش را روی شکمش گذاشت و زمزمه کرد:
ـ نیا… باور کن اینجا خبری نیست… باور کن اینجا اون بهشتی نیست که به خاطرش این قدر تقلا می کنی.
جنین یک بار دیگر تقلا کرد، اشک با سرعت بیشتری از چشمان بی نظیر به بیرون ریخت، با بغض زمزمه کرد:
ـ آخه من با تو چکار کنم؟
زن که از دیدن حالات مالیخولیایی بی نظیر ترسیده بود، دستش را روی شانه او گذاشت و با صدای آرامی گفت:
ـ خانم… خانم خوبید؟
خوب بود؟ بله خوب بود. فقط قلبش کمی درد می کرد. فقط جنینش کمی بی تابی می کرد، فقط افکارش آن قدر در هم بود که نمی توانست هیچ چیز را تجزیه و تحلیل کند. راستی امروز چند شنبه بود؟ صدایی به او گفت، پنجشنبه است. الان ماهان از کلاس کاراته اش به منزل می آمد، باید شیر و موزش را آماده کند. عزیز جان چی؟ باید برایش سوپ بپزد، ظهر که از خانه خارج می شد دید که صدایش کمی گرفته، همیشه با فصل سرما مشکل داشت. از همان زمان کودکی بی نظیر تا حالا که او، تنها نوه باقی مانده اش سی و نه ساله بود، در تمام فصل سرما عزیز بیمار بود. باید بلند می شد، باید به سمت عزیزانش می رفت، آنها به او نیاز داشتند. اما زانوهایش از شدت درد می لرزید، با لب هایی که از شدت درد به سفیدی می زدند، یادش آمد که ماهان وقتی متوجه شد او باردار است، لبخند زد، سرش را روی پاهای او گذاشت و با شرم گفت:
«حالا من برادرش هستم یا پسر خاله اش؟»
بی نظیر که موهای سیاه و نرم او را نوازش می کرد گفت:
« تو براش همه کسش می شی. پشتیبان، محافظ، یک حامی همیشگی…»
ماهان سرش را بلند کرد، به صورت او نگاه کرد، لبخند زد و گفت:
«همون طور که تو برای من بودی؟»
درد یک بار دیگر همه بدنش را لرزاند، احساس کرد تمام مفاصلش در حال گسستن از هم هستند، لبخند ماهان جلوی چشمانش نقش بست. اگر می مرد چه می شد؟ چه بلایی بر سر دو فرزندش می آمد؟ بر سر عزیز چه می آمد؟ آیا آن هیولا که نام عمو را با خود یدک می کشید بعد از مرگ او به فرزندانش حمله می کرد؟ چهره پیرمرد که حالا پیری او را ویلچرنشین کرده بود مقابل چشمانش نقش بست. چهارده سال، چهارده
سال از عمرش را این پیرمرد نابود کرد و او با چشمانی بسته همیشه او را همان عموی سال های کودکی اش می دانست، عمویی که در زمان مرگ مادرش، بی نظیر دوساله بی تاب را در آغوش گرفت و دستش را روی قلب او گذاشت و گفت:
«مادرت اینجاست، همیشه هم اینجا می ماند.»
یک بار دیگر جنین تقلا کرد، عرق سرد بدنش را پوشاند. صدایی درون مغزش گفت، پیرمرد به هیچ کس رحم نکرد، نه به پدر او که سال ها مانند برادر در کنارش بود، نه به دلربا، عروس جوان و زیبایش و نه به او، به فرزندان او هم رحم نمی کند. آن هیولا که آتش انتقام او را مست کرده به هیچ کس که از خون خاندان او باشد رحم نمی کرد. چهره تمام عزیزانش جلوی چشمان اشک آلودش نقش بست. پدرش با آن چهره آرام و موهای جوگندمی، دلربا با چشمان آبی و جادویی، عزیز با صورت پرچین و چروکش، ماهان با آن چشمان سیاه زیبایش که همیشه بیش از سنش درک می کرد. اگر می مرد چه بلایی بر سر بازماندگان خاندان او می آمد؟ در حالی که هیچ کدام نمی دانستند باعث و بانی آن همه درد و رنج چهارده ساله در کنارشان است. شاید پیرمرد، ماهان او را به مهران و زنش بر می گرداند، البته با روحیه ای که از شعله سراغ داشت، مسلما او قادر به پذیرش پسری که می دانست، حاصل عشق همسرش به زنی دیگر است، نبود. شاید او مهران را تحت فشار می گذاشت و وادارش می کرد ماهان را به یک مدرسه شبانه روزی در یکی از کشورهای اروپایی بفرستد، هرچه دورتر بهتر، آن قدر که هرگز نشانی از او در زندگی خود و دخترش شادی نباشد. عزیز چی؟ به سر او چه بلایی می آمد؟ حتما او را به یک خانه سالمندان می سپردند، تا با این کار انتقام تاریخی پیرمرد کامل شود. فرزندش چی؟ پسری که حالا برای آمدن به این دنیا این چنین تقلا می کرد؟ فرزندش را به مجید می سپردند و مجید هرگز به پسرش نمی گفت که چگونه خانواده بی نظیر را نابود کرده. خیلی زود او هم مانند پدر و خواهرش در سردی گور به فراموشی می رفت. نه نباید این اتفاقات رخ می داد. او نباید می مرد، باید زنده می ماند و پرده از مرگ خواهرش بر می داشت. باید به تمام کسانی که چهارده سال به او به چشم خواهر یک زن خیانتکار نگاه کرده بودند، اثبات می کرد که خواهر او زمانی که رفت، دامنش از هرگونه گناهی پاک بود، باید نشان می داد پدرش که عمری با عزت زندگی کرده بود چطور کمرش زیر بار تهمت به دخترش خم شد و قلب بیمارش چگونه طاقت این رنج و را نیاورد و از حرکت ایستاد.
جنین یکبار دیگر تکان خورد، با شدت بیشتری، یک باره بازوی زن را چنگ زد و گفت:
ـ بچه ام…
زن شانه های او را گرفت و گفت:
ـ الان آمبولانس می رسه، نفس عمیق بکش…
خواست نفس عمیق بکشد، اما تکان شدید جنین یکباره فریادش را به آسمان برد، صدای فریادش در صدای آژیر آمبولانس گم شد.
رمان گل های کاکتوس از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
سمیرا امیرخانی دهکردی متولد سال ۱۳۶3، نویسندهی ایرانی میباشد. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان گل های کاکتوس – انتشارات آترینا (شقایق)
رمان گلهایی که در جهنم میرویند – انتشارات طلایه
رمان مادر من – انتشارات طلایه