نحوه دانلود رمان هلما
رمان هلما روایت دختری زیبارو است که وارد زندگی مردی نااهل شده و با خیانتی که از او میبیند، در باتلاقی احساسیاش فرو میرود. با مرگ همسرش و بدتر شدنِ فاز افسردگیاش، مردی وارد زندگیاش میشود که لایق آن عشق فروکش کرده را دارد. نویسنده قلمی شیوا و نثری گویا دارد و به واسطهیِ ایجاد تعلیق و هیجان زیاد، داستان را مورد پسند مخاطبین قرار داده است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 453 صفحه، در سال 1391 از نشر شقایق منتشر شده است.
هلما دختر زیبایی است که با فردی بیوفا به نام منصور ازدواج میکند. منصور به دلیل بچهدار نشدن هلما، دختری بسیار جوان را به عقد خود درآورده و بعد از مدتی منصور طی ماجرایی فوت میکند. هلما سرخورده از خیانت منصور و مرگ او، مدّتها افسرده میشود. بعد از مدتی در یک کتابخانه مشغول بهکار میشود. در این میان کامران، جوانی عاشقپیشه و وفادار با وی ازدواج میکند؛ اما در شب عروسی کامران ناپدید میشود؛ درحالیکه هلما از وی باردار است. این ماجرا در کنار ماجراهای دیگر باعث به وجود آمدن حوادثی میشود که مسیر زندگی این خانواده را تغییر میدهد.
از صبح در مورد تصمیمی که گرفته بود، فکر کرده و تنها به یک نتیجه رسیده بود و آن این که از زندگی منصور بیرون برود تا مانع رسیدن او به آرامش نباشد. دو سال با هم زندگی کرده بودند و حالا می رفت تا نتیجه ی افکارش را برای او که روزی با عشق و امید به همسری اش درآمده بود، بازگو کند. اما دلشوره بر دلش چنگ میکشید و سرسختانه سعی در بر هم زدن همان اندک آرامشی داشت که با تلقین و سعی بسیار برای خود حفظ می کرد.
کلید را در قفل چرخاند اما هنوز هم مردد بود. می خواست همه چیز را تمام کند و خط بطلانی بر همه چیز بکشد، شاید هم فقط احساسش را مچاله کرده و دور بیندازد.
از راهروی کوچک خانه گذشت و از دو پله ی سنگی بالا رفت. هنوز به سالن نرسیده بود که صدای خنده ای زنانه گوش هایش را پر کرد. صدایی که چون زلزله ای ناگهانی تار و پودش را به شدت لرزاند. طبق عادت همیشگی که سعی داشت خوشبین باشد، لبخندی زد و گفت: «حتماً مژگانه که اومده به منصور سر بزنه… اصلا این طوری بهتر شد چون می تونم در مورد تصمیمم با اونم صحبت کنم… به هر حال خانواده اش هم باید در جریان باشن که بعدها نگن مارو به حساب نیاوردید و خودتون هر کاری خواستید کردید!»
ابتدا در زد، سپس دستگیره را پایین کشید و در را گشود و با لبخندی که زیبایی اش را دو چندان میکرد، پا به داخل سالن گذاشت. اما این لبخند به سرعت از صورت رنگ پریده اش محو شد و جای خود را به بهت و ناباوری داد. «نه! امکان نداره! حتماً دارم خواب میبینم… خواب نه، این به کابوسه!»
پلک هایش را روی هم گذاشت و محکم فشرد و زیر لب گفت:
ـ بیدار شو! یاا … زود باش، بیدار شو!
اما بار دیگر با باز کردن پلک هایش ،همان صحنه ی منفور را دید که پنجه بر قلب خسته اش کشید و اشکش را درآورد.
نمی دانست به آن دخترک کم سن و سال که وقیحانه نگاهش می کرد، چشم بدوزد یا به منصور که حتی نمیخواست لباس هایش را بپوشد و خودش را جمع و جور کند. با نگاهی دقیق به چشم های او فهمید باز هم زیر قولش زده و حال طبیعی ندارد.
سرش را پایین انداخت و برگشت تا برود که صدای مستانه ی او را شنید:
ـ صبر کن… می خوام به هم معرفیتون کنم!
برگشت و نفرت چشم هایش را بر چهره ی او ریخت اما او حالش خراب تر از آن بود که این تنفر را ببیند و حس کند. بلند شد و با لبخندی کریه به سوی او آمد و در حالی که توان ایستادن نداشت به در تکیه داد و گفت:
ـ این خانم که می بینی…
با پوزخند میان حرف او پرید:
ـ خانم؟!…. فکر می کنی کسی که حتی از حضور من شرم نکرد لایق این کلمه هست؟
منصور ابرو در هم کشید و گفت:
ـ قرار نشد از همین الان به خانم جدید این خونه توهین کنی!
برقی از وحشت از نگاهش بیرون جهید و متحیرانه پرسید:
ـ چی؟! خانم این خونه؟ خونه ی من؟!
منصور قهقهه ای سر داد و در حالی که تلو تلو می خورد عقب رفت و خودش را روی مبلی رها کرد و گفت:
ـ خونه ی ما عزیزم! خونه ی ما… پانی اومده تا یه کوچولوی مامانی بهمون بده و خوشحالمون کنه!
بغضی را که با سماجت سعی داشت راه گلویش را سد کند، فرو داد و پرده ی اشک را از روی چشم های مخمورش کنار زد و پرسید:
ـ کوچولو؟!… از این دخترهی … نه! باور نمی کنم منصور، این تو نیستی که داری این حرفارو می زنی! تو امروز حالت خوب نیست…. نمی فهمی داری چی می گی…
منصور با حرکتی آرام، انگشتش را در هوا تکان داد و با لحنی کشدار گفت:
ـ نه عزیز دلم! اشتباه نکن… من امروز کاملاً سرحال و خوشحالم.
ـ بله، کاملاً مشخصه!
ـ حالا چرا نمیای تو؟ دم در بده… بیا، باید به جشن کوچولوی خودمونی بگیریم و واسه آینده ی قشنگمون نقشه بکشیم.
قصد داشت برگردد، اما نمی توانست حرف ها را ناگفته بگذارد. به دخترک چشم دوخت، حالت چشم هایش او را سخت مجذوب خود ساخت اما حرف هایش گرمای وجود او را سلب کرد و حس حقارت را بر دلش نشاند.
ـ گوش کن دختر! نمی دونم کی هستی و از کجا اومدی و چی تو سرت میگذره… مهم هم نیست که بدونم، اما این مردی که امروز زیر گوشت نجواهای عاشقانه سر داده و هزاران قصر رویایی واسه ات تو قصه هاش ساخته، یه روزم با من قول و قرارها گذاشت… یه روزم عاشق سینه چاک من بود و لاف عاشقیش گوش فلک رو کر کرده بود، هر وقت بهش گفتم بذار از زندگیت برم بیرون تا بتونی با کسی ازدواج کنی که برات بچه بیاره شاکی شد و زار زد و التماس کرد که ناراحتش نکنم… می گفت اگه من نباشم میمیره… التماس می کرد که تنهاش نذارم چون نمی تونه جز من به کسی حتی فکر کنه…
نگاهش را از نگاه مات دخترک جدا کرد و به چشم های نیمه باز منصور دوخت و گفت:
ـ معنای عشقت رو امروز فهمیدم! ممنونم، دوست داشتن عمیق و بی ریایی که همیشه ازش دم می زدی رو امروز با تمام وجودم درک کردم… واقعاً این تو بودی که می گفتی فقدان بچه در برابر وجودت انقدر بی ارزشه که حتی نمی خوام حرفشم بزنم؟ من که هزار بار ازت خواستم طلاقم بدی و آزاد باشی و طوری که دلت می خواد زندگی کنی، پس چرا قبول نکردی؟ چرا نذاشتی برم؟
رمان هلما از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
مریم دالایی، متولد سال 1356، در تهران میباشند. ایشان یکی از با سابقهترین نویسندههای ایرانی هستند که با آثار ماندگارشان در قلب مخاطبین جای ویژهای را باز کردهاند. تا کنون بیش از 13 کار را به چاپ رساندهاند و ازشان به عنوان یکی از پرفروشترین نویسندههای فارسی یاد میشود. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان قاصدک نقرهای ـ انتشارات شقایق
رمان فصل خوشههای طلا ـ انتشارات شقایق
رمان اشک لیلی ـ انتشارات شقایق
رمان میعاد عاشقانه ـ انتشارات شقایق
رمان رویای با تو بودن ـ انتشارات شقایق
رمان عشق یا هوس ـ انتشارات شقایق
رمان پذیرای عشقم باش ـ انتشارات شقایق
رمان سرنوشت از سر نوشت ـ انتشارات شقایق
رمان شیشههای دودی ـ انتشارات علی
رمان هلما ـ انتشارات شقایق
رمان بازیچهی تقدیر ـ انتشارات شقایق
رمان روزهایی که بی تو گذشت ـ انتشارات شقایق
رمان آوای ماهور ـ انتشارات علی