نحوه دانلود رمان شهرزاد قصه گو
رمان شهرزاد قصه گو به قلم نهال، داستان زندگی دختری به نام شهرزاد است که پدرش در سیاست با مافیایی بزرگ درگیر میشود و در نهایت نیز آن ها به خانهیشان حمله کرده و خودش و همسرش را مقابل چشمان شهرزاد و برادرش شهریار میکشند.
در رمان شهرزاد قصه گو به قلم نهال، شهرزاد برای نجات جان برادرش شهریار، شرط رئیس آن باند را قبول میکند و همراه با آن ها به عمارت چاووش میرود.
رئیس آن باند که عجیب چشمش شهرزاد را گرفته و به هرقیمتی که هست میخواهد به دستش بیارد.
رمان شهرزاد قصه گو به قلم نهال، روایتی خوب و نثری زیبا دارد؛ در ژانر عاشقانه و درام نوشته شده.
من تورو، تو روزهایی که خودت رو دوست نداری، اندازه دو نفر دوست دارم.
رمان شهرزاد قصه گو به قلم نهال، داستان زندگی دختری است که پدر و مادرش جلوی چشمانش کشته میشوند و مجبور میشود به خانهی رئیس مافیایی بیرحمی به نام چاووش برود.
چاووشی که دلش پیش شهرزاد اسیر شده و…
گریه میکردم و به ارتفاع نگاه میکردم…
من، تک دخترِ عماد…
لبه پشت بومی ایستاده بودم و مقصدم مرگ بود!
تک دختر نازپروردهای که دیگه توان نداشت
از درد سنگینی که روی قلبش بود دیگه تحمل نداشت.
چشمامو بستم
نسیم ملایمی که موهای کوتاهم رو نوازش میکردن
پام میلرزید ولی به زحمت تکون دادم
جسمی که تقلا میکرد و روحی که…6
عجیب مشتاق بود برای پایان دادن به زندگی.
زیر لب زمزمه کردم
_منو ببخش بابایی.. منو ببخش اونقد که میخواستی قوی نبودم…
منو ببخش که انتقامتو نگرفتم!
از اون مرد بی رحمی که به بی پناهی من هم توجه نکرد…
بابایی…
هق زدم و با نفس دیگهای دستام رو باز کردم…
_شهرزاددد…شهرزااااد
چشمام به انی باز شد ولی عقب نرفتم..
صدای سیما بود!!
مات بودم
_دارن شهریار رو میبرن..
همه جونم لرزید..
تا به خودم بیام بازوم و کشید
هق هق های سیما تو گوشم میپیچید…
_شهرزاددد…
لرزیدم.
این زن چی دیده بود که انقدر حالش زار بود؟
هولش دادم عقب و هراسون سمت پله ها دوییدم
نمیزاشتم…
نمیزاشتم تنها عضو خانوادم رو ازم بگیرن.
پام روی پله ها که نشست صدای داد و بیداد مغزم و سوراخ کرد
_ولمم کنیدد…
صدای عربده شهریار بود
نگاهم به دو مردی بود که از بازوهای شهریار گرفته و میکشیدنش…
قلبم تیر میکشید
باید کاری میکردم..
جلو تر رفتم و خواستم با صدای بلند بگم که من دخترِ عمادم…
ولی دستی که روی دهنم نشست و با شدت داخل یکی از اتاقا کشیده شدم، مانعم شد…
قلبم تو حلقم بود
چشمام از بهت گرد شده بود!
طاهر بود… رفیق و همبازی بچیگهام.
کسی که حکم برادر بزرگتر و داشت..
اون محافظم بود
با چشمایی پر از اشک نگاهم کرد
_نباید بری.. نباید ببینتت!
روی زانوهام سقوط کردم
پاره تنم رو میبردن و من باید مثل یک بزدل قایم میشدم؟
_ک…کار کیه؟! بازم اون مرد؟
سکوت طاهر تایید حرفام بود
نتونستم، قلبم آروم نگرفت
بلند شدم و سمت در رفتم ولی صدای طاهر قلبمو سوزوند
_اگه بری تو رو هم میبرن… دوتاتون..
میرید و کسی نمیمونه که انتقام خانوادتون رو بگیره!
اون مرد خشن تر چیزیه که فکر میکنی.
دستم روی دستگیره سست شد
ولی اون با بی رحمی ادامه داد
_پدرت رو کشتن… برادرت و میبرن و سرنوشتش معلوم نیست!
تو تنها بازمانده این خانوادهای..
پدرت بی گناه بود ولی اون مرد… قلب نداره!
اشکام ریختن و روی زمین سر خوردم
_من بمونم با این روح خسته؟
منی که مرگ پدرم رو با همین چشمام دیدم؟
منی که صدای عربده های پر از درد داداشم رو شنیدم و سکوت کردم؟
کنارم نشست
_بمونی که هم آبروی پدرت.. هم برادرت از اون آدم پست فطرت بگیری.
با بی حسی ادامه داد:
_اون مرد اگه تورو ببره… نمیکشتت! شکنجه ای میده که خودت آرزوی مرگ کنی
با بغض خندیدم
روی پاهام ایستادم
نمیدونم بار چندم بود که انقدر با درد بلند میشدم تا سرنوشتم رو تغییر بدم و هربار زمین میخوردم
سمت در رفتم
_من بازمانده نیستم..
قدم برداشتم تا همراه برادرم باشم
مرگ؟ شکنجه؟
من دیگه ترسی نداشتم
در و باز کردم و بی توجه به صدای طاهر پله هارو پایین رفتم پام نلرزید ولی قلبم داشت مچاله میشد
صدام رو بلند کردم و گفتم:
_دستت به برادرم نخوره!
نگاه اون مرد..
همونی که صدر سالن ایستاده بود و بی رحم نگاه میکرد، طوری با تفریح روی تنم گشت که لرزیدم.
_ولش کنید.
چند نفر بادیگاردی که شهریار و گرفته بودن عقب رفتن
پله های مونده رو پایین رفتم و به شهریار نگاه کردم، با بهت اسمم رو زمزمه میکرد
_نه شهرزاد نه…
_دخترِ عماد!
صدای سرد، چشمای بی روح… دقیقا همون آدم وحشتناکی بود که میتونست باشه!
_دخترِ عماد نه، شهرزاد!
آدمای منفور تر از خودت رو جمع میکنی..
گم میشی از اینجا
نگاهش روی موهام نشست.
عادت نداشتم روسری یا شال سر کنم، و رنگ استخونی که توجه همه رو جلب میکرد.
_دختر عماد رو به رومه… داره برام بلبل زبونی میکنه.
گفت و قهقهه زد
نزدیک شهریار رفتم و دستشو گرفتم سمت پله ها بردم
_برو بالا داداشی.
سری به معنی نه تکون داد و آروم گفت
_شهرزاد اینا خیلی خطرناکن.. توروخدا باهاشون دهن به دهن نشو.
برادر ۱۹ ساله پر از غرور و ادعام، اعتراف میکرد که ترسیده از این قوم.
لبخندی زدم و به طاهر که بالا پله ها نظاره گر بود گفتم:
_برو پیش طاهر.
قول میدم زود بیام
نگاه اشک آلودش باعث شد سربرگردونم
و صدای قدم هاش رو بشنوم
_خوبه، دختر عاقلی هستی
تصمیم گرفتی به جای برادرت؛ تو بشی غذای روحم
پوزخندی زد و گفت:
_ببریدش.. واسه بردن داداشی هم زود میایم.
لحن تمسخر آمیزش هم باعث نشد اخم کنم
با بی حسی تموم نگاه میکردم
خوشحال بودم که لنز داخل چشمام بود، رنگ طبیعیشون احساساست ضعیفم رو لو میدادن.
رمان شهرزاد قصه گو به قلم نهال را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
نهال، نویسنده و رمان نویس با نام مستعار، بیست و سه ساله و در شهر تهران زندگی میکنن.
نویسندگی رو از یک سال پیش شروع کردن و در ژانر عاشقانه و انتقامی فعالیت دارن.
رمان حوا – درحال تایپ
رمان شهرزاد قصه گو – فروش مجازی