نحوه دانلود رمان شبگرد
رمان شبگرد روایت خوشخوان و روان است. روایت خانوادهها، فرصتها و لجاجتهاست. خانوادههایی که بیچشمداشت مراقبمان هستند؛ فرصتهایی که بدون فکر، از دست دادهایم و لجاجتهایی که با انجامش، زندگیمان را به تباهی میکشانیم. این قصه با کلیاتگویی و سادگی که در دلِ خود دارد، خواننده را تا آخر همراه خود میکشاند؛ طوری که اگر اهل خواندن باشید، در کمتر از یک روز، آن را به پایان میرسانید. یکی از آن کتابهایی بود که در زمان خودش، جزو بهترینها محسوب میشد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 422 صفحه، در سال 1394 از نشر شقایق منتشر شده است.
نمیدانم چند درصد از مردم، برای ازدواجشان، به سن طرف مقابلشان اهمیت میدهند!
ولی من معتقدم در عاشقی، سن فقط یک عدد است.
وقتی عاشق شوی، توجهای نداری معشوقت ده سال از تو کوچکتر است یا ده سال بزرگتر؛ دل و عقل را که ببازی تنها یک چیز برات اهمیت پیدا میکند، آن هم دیده شدن و دوستداشته شدن از سوی معشوق است.
درست مثل تمنای قصهی شبگرد!
دختری که هجده سال با خلقوخویی پسرانه بزرگ شده بود. اما با ورود یک عزیز کردهای که دوازده سال از او بزرگتر بود، معادلههای زندگی و فکریاش برهم میخورد و تمام تلاشش را برای تغییر کردن و دوستداشته شدن میکند؛ درست در اوج عاشقی، دست سرنوشت چنان برایش قدرت پیدا میکند، که خواستههایش از کنترل خارج میشوند و زندگیاش را به دستان تقدیر میسپارد.
سر خیابان به سرعت از تاکسی پیاده شدم، بلافاصله کرایه را پرداخت کردم و بی توجه به اطراف وارد کوچه همیشه خلوت و پر دار و درختمان شدم و یکر است به سمت در بزرگ خانه دویدم، یک لحظه پایم به جسمی برخورد کرد و تعادلم را از دست دادم و به شدت به تنه درختی خورده و بعد از آن به داخل جوی آب کم عمقی که درست از روبروی خانه مان روان بود، افتادم. لحظه ای از ترس جیغ خفیفی کشیدم و با نگاهی گذرا به اطراف، بلافاصله از داخل جوی بیرون پریدم، خدا را شکر کردم که کسی در کوچه نبود. نفسی به آسودگی کشیدم، با لرزی که به ناگاه به تنم افتاد عصبی نگاهی به سر تا پای خیسم انداختم، بعد به جوی که به خاطر بارندگی شب قبل پر آب تر از همیشه بود نگریستم و زیر لب غریدم:
ـ اَه لعنتی!
البته باز جای شکرش باقی بود که فقط خیس شده بودم! به آسمان ابری نگریستم. نم نم باران روی صورتم ردی کشید و حس خوبی را به دلم رهنمون کرد. چشمانم هنوز بسته بود که صدای ترمز شدید اتومبیلی، خلوت مطلوبم را برهم زد و حشت زده خودم را عقب کشیدم، کم مانده بود بار دیگر داخل جوی بیفتم اما با یک حرکت سریع، دستم را به درخت کنارم گرفتم و وزنم را به آن تحمیل کردم و لحظه ای بعد نگران به پشت سر نگریستم. بهکام از پنجره اتومبیل سرش را بیرون آورده بود و با حیرت به من می نگریست، لحظه ای بعد صدای خنده بلندش سکوت کوچه را در هم شکست:
ـ شصت پات نره تو چشت!
شکلکی برایش در آوردم و به سمت در خانه باغ رفتم. بهکام از اتومبیل پایین آمد و در حالی که دزدگیر اتومبیلش را می زد، نظری به سر تا پایم انداخت.
ـ تو جوی آب شنا کردی؟!
بی توجه به او، محکم به در کوبیدم و در همان حال گفتم:
ـ فشارم بالاس، نمک برام خوب نیست!
بهکام باز هم با صدا خندید:
ـ حالا یه ذره اش ضرر نداره، راه دوری نمی ره ها!
بار دیگر محکم به در کوبیدم. بهکام با گامی بلند خودش را به من رساند و کلیدش را از داخل جیبش بیرون کشید و در حالیکه در قفل فرو می کرد، طنز آلود به من نگریست:
ـ زنگ رو گذاشتن برای این که در رو از جا نکنی!
بی توجه به او کوله پشتی ام را روی دوشم جابه جا کردم و بی حوصله گفتم:
ـ از دیروز تا حالا اتصالی کرده. یه کم می اومدی خونه از اتفاقایی که این جا می افته خبردار می شدی!
به پشت سر چرخیدم و با طعنه نگاهی به سر تا پایش کردم و پرسیدم:
ـ حالا چی شده دوباره این طرفا آفتابی شدی؟!
نیشخندی زد و در را باز کرد، با دست اشاره کرد که وارد خانه شوم و در همان حال گفت:
ـ پس معلوم شد کی زیر آب من رو پیش بابام زده!
با اخم به سمت او نگریستم و دلخور گفتم:
ـ به حساب من نذار! غیبتات صدای همه رو در آورده، اول از همه زن عمو جون رو!
بار دیگر کوله پشتی ام را روی شانه ام جابه جا کردم، بهکام که متوجه سنگینی کوله ام شده بود، دستش را به سمت من دراز کرد:
ـ بده به من اون کوله تو…. تو که عرضه بلند کردن به کوله فکسنی رو نداری، چطور می تونی فردا پس فردا بار به بچه رو با خودت حمل کنی؟!
از خجالت سرخ شدم، سرم را به زیر انداختم و با حرص گفتم:
ـ احمق!
بهکام که از شرم دخترانه من به وجد آمده بود، با صدا خندید و کوله را از دست من کشید اما لحظه ای بعد دستش شل شد و کوله به زمین افتاد.
ـ اوه، او ه… این رو که الاغ مش صفر هم نمی تونه بکشه!
با حرص به سمتش هجوم بردم و او در مسیر عمارت خودشان شروع به دویدن کرد. کوله ام را از روی زمین برداشتم، آن را تکاندم و روی دوشم انداختم. در حالی که زیر لب به او ناسزا می گفتم، وارد باغ شدم که ناگهان از پشت یکی از درخت های تنومند و قدیمی باغ بیرون آمد و نگاه شر و شورش را به من دوخت.
ـ دختره ی زشت غرغرو، ببین کی روی بالکن منتظرت وایساده!
نگاهم را از او گرفتم و از میان درختان تنومند به بالکن خانه عمو نگریستم و سعی کردم چهره کسی که روی بالکن ایستاده را ببینم. لحظه ای بعد مهکامه که برایم دست تکان می داد. سرمست و شاد، کوله ام را همان جا رها کردم و با جیغ بلندی به سمت او دویدم. نفهمیدم مسیر باغ تا خانه عمو را چطور طی کردم. کمتر از چند ثانیه بعد در آغوش مهکامه بودم. هر دو در بالکن بزرگ جلوی خانه عمو دستان همدیگر را گرفته بودیم و می چرخیدیم تا بالاخره هر دو سرگیجه گرفتیم و ایستادیم. بهکام در حالیکه کوله پشتی مرا همراه داشت نچ نچ کنان به ما نزدیک می شد:
ـ کاش واسه دیدن منم این طور ذوق می کردی!
رمان شبگرد از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
فهیمه سلیمانی متولد آبان ماه سال 1357، نویسنده رمان و فیلمنامه نویس ایرانی می باشد. ایشان مدرک کارشناسی کارگردانی سینما دارد و فارغ التحصیل دوره عالی فیلمنامه نویسی از حوزه هنری است. فهیمه سلیمانی نه تنها از نویسندگان موفق از سال ۱۳۷۹ تا کنون است، بلکه نویسنده فیلمنامه بسیاری از فیلمهای موفق، و همچنین تهیه کننده ی بسیاری از آن فیلم های سینمایی و سریال های به نام می باشد. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان شبگرد – انتشارات شقایق
رمان دیوار شیشه ای – انتشارات شقایق
رمان قصر یخی – انتشارات شقایق
رمان رایکا – انتشارات شقایق
رمان بغض تنهایی – انتشارات هژبر
رمان چشم های بارانی – انتشارات شقایق
رمان برایم بمان – انتشارات شقایق
رمان دوشیزه– انتشارات شقایق
رمان لولی وش – انتشارات علی
رمان پامنار ـ انتشارات علی