نحوه دانلود رمان راهی از شوره زار
راهی از شوره زار از رمانهای طیبه امیرجهادی است و قصهی دختری است که با خانوادهی عمو زندگی میکند. مسائلی که برای شخصیت دختر قصه پیش میآید، ازجمله بدرفتاری خانواده با او، مخاطب را به خود درگیر میکند و این نشان میدهد که طیبه امیرجهادی بهراحتی توانسته از پس موضوع بربیاید. این رمان عاشقانه اجتماعی، در ۸۵۶ صفحه به چاپ رسیده است.
ماجرا با ازدواج پویا زرین و حضور رزا زرین در این مراسم شروع میشود. دخترعمو و پسرعمویی که باهم تا مرز ازدواج رفتند؛ اما دست سرنوشت اجازه ی جاری شدن خطبه ی عقد را به آنها نداد. پای کسی در میان رابطهی آن دو بود. داستان از زبان رزا بیان میشود و با مراسم ازدواج پویا، رزا خاطرات را مرور میکند. اینکه چه شد و چه بر آنها گذشت و در پایان و برگشت به زمان حال مردی وارد قصه میشود که نامش احسان است.
درونم غوغایی برپا بود. مثل دیوانه ها توی هال راه می رفتم و با خودم حرف میزدم. مثل کسی بودم که میخواست برود پای چوبه دار ولی…. باید می رفتم و می دیدمش. صدای آیفون همچون صدای زندانبان سکوت خانه را در هم شکست. وقت اجرای حکم فرا رسیده بود. وحشت زده و مضطرب به سمت در چرخیدم تنم لرزید. درست مثل دلم. لحظه ای از رفتن پشیمان شدم. چند قدمی عقب عقب رفتم، اما دل لرزان مثل طفلی به دامانم چنگ زد. خواهش میکنم، پشیمون نشو. برو. فرصت آخرین دیدار رو ازم نگیر. نفس بلندی کشیدم. به سمت آیفون رفتم با دست لرزان گوشی را برداشتم.
کیه ؟
صدای مردی توی گوشی پیچید.
– آژانسم.
اومدم.
گوشی را گذاشتم سریع کیفم را روی دوشم انداختم و بیرون رفتم.
وقتی بیرون قدم گذاشتم قطره های باران به آرامی روی صورتم نشستند، انگار نوازشم میکردند گویی دل آسمان هم از درد بی درمان من به رحم آمده بود و میخواست تسلی ام بدهد لحظه ای ایستادم، سرم را بالا گرفتم پوزخندی زده و گفتم تو هم مثل من عزاداری؟ میخواهی فریاد بزنی؟ شکوه کنی؟ پس ببار تا شاید سبک بشی.»
و برای اینکه آرایشم به هم نریزد سریع به سمت ماشین حرکت کردم. دست به دستگیره برده و در عقب را باز کردم سوار شدم و سلام کردم. راننده از آیینه نگاهم کرد.
– سلام کجا تشریف می برید؟
کارت دعوت را از کیفم بیرون کشیدم و دستم را به سمتش دراز کردم.
– به این آدرس
لحظه ای سرش را به عقب چرخاند کارت را از دستم گرفت. بعد از خواندن آدرس دوباره کارت را عقب برگرداند با آه کارت را گرفته و داخل کیفم گذاشتم.
از صبح به قدری گریه کرده بودم که هم چشم هایم می سوخت هم سرم درد میکرد. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هایم را بستم. شقیقه هایم زق زق میکرد با نوک انگشت مالیدم شان بی فایده بود. قصد آرام شدن نداشتند. شاید هم افکار سمج من اجازه این کار را نمی داد و باز غرق گذشته شدم.
صدای راننده بود که رشته افکارم را از هم گسست و مرا به زمان حال برگرداند.
– اه تو این تهران هم هر وقت چند قطره بارون بیاد، فوراً ترافیک و راهبندون می شه.
چشم هایم را باز کردم سرم را به سمت شیشه برگرداندم. قطره های باران آرام آرام به شیشه میخورد نفسی از سینه بیرون فرستادم و خسته و درمانده پرسیدم:
– خیلی مونده برسیم؟
نمی دانم تن صدایم عجیب بود یا سوالم؛ چون راننده بلافاصله سرش را چرخاند عقب و زل زد به جهت مخالفش گردنم را صاف کردم کمی جابه جا شدم و صاف نشستم و من هم زل زدم به دو چشم سیاهی که همانند تیله ای در تاریکی شب می درخشیدند. نمی دانم از خجالت بود یا به آنچه که در نظر داشت رسید؛ چون دوباره سرش را به جلو چرخاند و آرام جواب داد:
– چند دقیقه دیگه میرسیم به خیابون بیشتر فاصله نداریم. با شنیدن این حرف هوشیارتر شدم چشم چرخاندم، خیابان را شناختم. ضربان قلبم بالا رفت چند بار چشم هایم را باز و بسته کردم و گفتم:
– لطفاً از این خیابون دست راستی برید میخوام از در پارکینگ برم داخل.
با شنیدنش فوراً سرش را عقب چرخاند و با تعجب پرسید:
– آدرس رو بلدید؟
سرم را تکان دادم و زیر لب گفتم:
– مثل کف دست از وقتی که کارت عروسی شونو پخش کردند چندین بار اومدم.
چند لحظه ای خیره خیره نگاهم کرد اما چیزی نپرسید. شاید هم خیال کرد دیوانه ام به خواسته ام عمل کرد و به جای مستقیم رفتن راهنما زد و به سمت راست پیچید هر چه نزدیک تر میشد ضربان قلبم تشدید می گشت. صورتم گر گرفته بود تنم میسوخت. انگشتم را گذاشتم روی دگمه شیشه ی بالابر شیشه پایین آمد هوای خنک بهاری در فضای داخل ماشین پیچید چشم هایم را بستم و چندین بار نفس عمیق کشیدم.
خنکی هوا هم تأثیر نداشت چرا که دل من از درون آتش گرفته و می سوخت. با شنیدن صدای راننده دوباره چشم هایم را باز کردم
– خانم؟ حالتون خوبه ؟!
سرم را به علامت نفی تکان دادم.
– مطمئن هستید میخواین به این عروسی برید؟ میخواین برگردونمتون خونه؟
رمان راهی از شوره زار از طریق انتشارات علی و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
خانم طیبه امیرجهادی متولد سال ۱۳۵۳ زاده ی تبریز هستند؛ اما در بندرعباس زندگیکردند. تحصیلات خود را در رشته ی تجربی تمام کردند.
رمان فقط چند دقیقه _ انتشارات علی
رمان رویای خام _ انتشارات علی
رمان راهی از شوره زار _ انتشارات علی
رمان در امتداد حسرت _ انتشارات علی
رمان غزال _ انتشارات علی