نحوه دانلود رمان دیو سپید
نحوه دانلود رمان دیو سپید معرفی رمان دیو سپید : رمان دیو سپید به قلم بنفشه موحد، روایت زندگی پسری یتیم است که در نوزادی، یه یک خانواده‌ی پولدار که بچه دار نمی‌شوند بخشیده می‌شود. چند سال می‌گذرد و با بچه دار شدن آن خانواده، آزاد برایشان به یک اضافی تبدیل می‌شود و اذیتش می‌کنند. با مقدار زیادی پول، از پیششان می‌رود و بعد ...

نحوه دانلود رمان دیو سپید

معرفی رمان دیو سپید :

رمان دیو سپید به قلم بنفشه موحد، روایت زندگی پسری یتیم است که در نوزادی، یه یک خانواده‌ی پولدار که بچه دار نمی‌شوند بخشیده می‌شود.
چند سال می‌گذرد و با بچه دار شدن آن خانواده، آزاد برایشان به یک اضافی تبدیل می‌شود و اذیتش می‌کنند.
با مقدار زیادی پول، از پیششان می‌رود و بعد سالها قدرتمند برمی‌گردد.
به عنوان آزادی که تنها اسمش، لرزه به جان بقیه می‌اندازد و هدفش انتقام از آن خانواده‌ است.
از پدر خوانده‌اش سیامک و دست روی تک دخترشان می‌گذارد.
روی خواهر ناتنی‌اش رها که بی‌گناه ترین شخص این بازی است و…

 

خلاصه رمان دیو سپید :

رمان دیو سپید به قلم بنفشه موحد، روایت زندگی پسری است که در پی انتقام از خانواده‌ی ناتنی‌اش است و دست روی دختر آن ها می‌گذارد.
رها، کسی که بیگناه ترین این بازی است و…

 

مقداری از متن رمان دیو سپید :

_چی شد؟!!!
آزاد همیشه همینقدر بی مقدمه مکالمه را شروع میکرد…
_آقا یه جایی داریم میریم که مسیر خونشون نیست…
بهم میریزد…
رها باید به خانه برمیگشت…بایدی بود…
_کدوم گوری داره میره پس؟!…نره سمت خونه ی اون پسره ی اوبی؟!…
علیرام به قدم های لرزان رها چشم میدوزد…
_نه اصلا سمت خونه کسی نمیریم…
آزاد گوشی را روی اسپیکر میگذارد…
از مکالمه های بیش از سی ثانیه نفرت داشت…
_خب جون بکن بگو کجا داره میره…
_اومدیم بالای پل هوایی…یه کارایی میخواد بکنه…مطمئن نیستم اونی که تو ذهنمه…
همزمان می‌گوید و رها کمی آنطرف تر دست به نرده بلند پل هوایی می اندازد و علیرام مکالمه را ادامه میدهد:
_که کم کم دارم مطمئن میشم!!!
آزاد دوباره تماس را از روی اسپیکر برمیدارد و گوشی را به گوشش می چسباند:
_چه گوهی داره میخوره واضح بگو!!!
علیرام آرام تر پچ میزند:
_فک کنم خودشو میخواد بندازه پایین…
آزاد عصبی می ایستد:
_این چه غلطیه دیگه!!! این چه توله ایه سیامک تربیت کرده دارم ناامید میشم ازش!!!
وقت برای بحث های اضافی نبود…علیرام بی توجه به عصبی شدن آزاد دوباره لب میزند:
_زنگ زدم…که اگه خواست این کارو بکنه برم جلو یا بذارم کارو تموم کنه؟!…
دست عرق کرده ی علیرام دور گوشی…از استرس پاسخ آزاد است که گوشی را به دست دیگرش میدهد و منتظر دستور آزاد میماند…
علیرام ایرپاد را توی گوشش فرو میکند…
گوشی دست و پاگیر بود و آزاد هم انگار خیال قطع کردن نداشت…
خودش هم که جرات قطع کردن نداشت و تا زمانی که آزاد بخواهد باید همراهی اش میکرد!!!
_خیلی دور نیستیم…اولین پل هوایی نزدیک خونه تو بابایی…
ابرو های آزاد بالا میپرد…
_چی میگی مرد حسابی؟!…سه ساعته رفتی خیر سرت!!!
_راه نمیرفت که…چهار قدم میرفت…یه ربع استراحت میکرد…تازه خوب اومدیم…
آزاد گوشی را محکم تر چنگ میزند…
_الان داره چه غلطی میکنه؟!…خودشو ننداخت؟!…
انگار که راجع به جعبه ی دستمال کاغذی حرف میزد…
یک پایش رد شده بود و علیرام منتظر پای راستش بود…
آن را هم از میله ها رد میکرد نیازی به حرکت اضافه نبود…
خود به خود به پایین سقوط میکرد…
_نصفه نیمه از نرده های پل رد شده…
آزاد عصبی چشم چین میدهد…
ناخودآگاه لبانش چفت هم میشود…
_خوبه…
و بعد صدای بوق های آزاد…خبر از بی حوصلگی اش را میداد…
علیرام ایرپاد را قطع میکند و چند قدم نزدیک تر میشود…
نمیخواست دخترک را متوجه خودش بکند…امکان داشت با دیدن علیرام…هول کند و کار را …
هر چند که رها انقدری درگیر حال بد خودش بود که هیچ توجهی به اطراف نداشت…
پاهایش می لرزید اینبار از ترس بود نه از ضعف…
زندگی اش را دوست داشت اما ادامه ی این زندگی می ترساندش…و مرگ…
مرگ ترسناک تر از هر چیزی بود می ترساندش…
به سیامک فکر میکند …
یکبار مردن بهتر از روزی ده بار مردن بود!!!
دیده تارش با تخلیه شدن اشک چشمش…درست می بیند…
ماشین هایی که بی توجه به او از ارتفاع شش متری زیر پایش مدام در حال تکاپو بودند…
و رها قرار بود با کدام یک از آنها برخورد کند؟!!!
یا قرار بود زیر لاستیک کدام بدبختی برود؟!…
همه ی اینها یک لحظه بود و عذاب های سیامک هر لحظه…
همین را ترجیح میدهد و پای راستش را آرام آرام از کنار نرده ها بلند میکند…
_‌نه….
کلام محکم و قاطع آزاد خیالش را راحت میکند…
نفسش را با آرامش بیرون میدهد…

_گفتم که نباید بمیره علی…گفتم جز خونه ی سیامک هیچ جا حق نداره بره…وایستادی داری فیلم سینمایی تماشا میکنی؟!…
علیرام چند قدمی جلوتر میرود…
_بگیرمش آقا؟!…
_اره…گفتم که زنده ش بیشتر به دردم میخوره الان…موقعش که بشه خودم یه گلوله حروم کله پوکش میکنم…فقط…
علیرام چشم از رها برنمیداشت…
پای سمت چپش را از آن میله های فلزی رد کرده بود و آزاد همزمان درون گوشی ادامه میدهد…
_لحظه ی آخرِ آخر…
علیرام با کلافگی چشم می بندد و سرش را رو به آسمان میگیرد…سیبک گلویش تکان زیبایی میخورد…
این لحن شیطنت آمیز آزاد را از بر بود…زمان های بدجنسی اینطور حرف میزد
_…دقیقا همون لحظه ای که خواست بپره بگیرش…بذار مرگ و با تک تک سلولای تنش حس کنه….
_آقا…
و همیشه همین علیرام بازدارنده بود…اجازه نمیداد لذت ببرد از افکار شیطانی اش!!!
قبل از مخالفت او میغرد:
_همین که گفتم علی…بذار یه مرگ نصفه نیمه رو تجربه کنه…میخوام ببینم چقدر جیگر داره تا تکمیلش کنم براش!!!
علیرام دو باره با چند قدم فاصله را کمتر میکند…
استرس داشت…اگر زمان بندی اش اشتباه میشد…دخترک به فنا میرفت…
باید بیشتر از هوشش استفاده میکرد…
صدای آزاد…تمرکزش را بهم میریزد:
_کجایید؟!…رو کدوم پل؟!…

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان دیو سپید :

رمان دیو سپید به قلم بنفشه موحد، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

https://t.me/+sfS6rHvlqHplYTQ0

 

بیوگرافی بنفشه موحد :

بنفشه موحد، نویسنده و رمان نویس، بیست و چهارساله ساکن شهر اهواز هستن.
از بچگی به نویسندگی علاقه داشتند و آثار دلنشینی رو خلق کردن.
در ژانر خونبسی و انتقامی مینویسن و قلم دلنشینی دارن.
با موضوعات قشنگشون، خواننده های بسیاری رو به خودشون جلب کردن.

 

آثار بنفشه موحد :

رمان مهربانگ – درحال تایپ
رمان ماسک مرئی – درحال تایپ
رمان مفت بر – درحال تایپ
رمان دیو سپید – درحال تایپ

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4021
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!