نحوه دانلود رمان تقاص قضاوت
نحوه دانلود رمان تقاص قضاوت معرفی رمان تقاص قضاوت : رمان تقاص قضات به قلم آوا سلطانی داستان زندگی دو زوج جوان است که عاشق هم هستند و رابطه صمیمی دارند. آرسام و کژال که در دوران نامزدی، دوست صمیمی آرسام به او تهمت ناموسی می‌زند و عکس های فتوشاپ کژال را به دستش می‌دهد. آرسام از کژال کینه به دل می‌گیرد و بلاهای ...

نحوه دانلود رمان تقاص قضاوت

معرفی رمان تقاص قضاوت :

رمان تقاص قضات به قلم آوا سلطانی داستان زندگی دو زوج جوان است که عاشق هم هستند و رابطه صمیمی دارند.
آرسام و کژال که در دوران نامزدی، دوست صمیمی آرسام به او تهمت ناموسی می‌زند و عکس های فتوشاپ کژال را به دستش می‌دهد.
آرسام از کژال کینه به دل می‌گیرد و بلاهای خیلی بدی سرش می‌آورد.
تا جایی که می‌فهمد این تهمت است. اما خیلی دیر شده و…
رمان در دو جلد نوشته شده است.
تقاص قضاوت و تقاص گذشته. روایتی خوب و نثری قوی دارد؛ مناسب برای عزیزانی که به ژانر انتقامی علاقه دارند.

 

مقدمه رمان تقاص قضاوت :

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد …!

 

خلاصه رمان تقاص قضاوت :

رمان تقاص قضاوت به قلم آوا سلطانی، روایت زندگی دو زوج جوان است.
آرسام و کژال که در آستانه‌ی ازدواج هستند. اما با تهمتی که دوست صمیمی آرسام به کژال می‌زند و عکس های فتوشاپ خصوصی که دستش می‌دهد، آرسام کینه به دل می‌گیرد و…

 

مقداری از متن رمان تقاص قضاوت :

از مامان و بابا خداحافظی کردم و از باغ درن‌دشتمون بیرون زدم.
با دیدن پورشه‌ی مشکی، مات آرسام به سمت ماشینش پا تند کردم.
آرسام با حس نزدیک شدنم، سرش رو بلند کرد و یک لبخند ملیح زد و گفت:
– خانوم کوچولوی من چطوره؟
از اینکه بهم گفت کوچولو باز هم مثل همیشه عصبی شدم و نفس عمیق حرصی کشیدم تا از عصبانتیم کاسته بشه ولی زیاد موفق نبودم، با عصبانیت برگشتم سمتش و دست به سینه با لحن تخسی گفتم:
– اولا که من کوچولو نیستم، این هزار بار آرسام خان، دوما، ما فقط با هم نامزدیم، من که هنوز خانومت نشدم.
چشم‌هاش رو خمار کرد و نزدیکم شد و با لحن خماری زمزمه کرد‌:
– که هنوز خانومم نیستی!
با نزدیک‌ شدنش‌، تپش‌ قلبم‌ بالا رفت‌، صدای‌ تالاپ‌ تولوپش‌ به‌ خوبی‌‌ به‌ گوشم‌ می‌رسید.
با‌ لحن‌ هولی‌ که ناشی‌ از‌ نزدیکی‌ بیش‌ از‌ حد‌ آرسام به‌ من‌ بود‌ آروم زمزمه کردم:
– خب آره ما هنوز…
با کاری که کرد نفس کشیدن هم از یادم رفت.
می‌دونستم الان مثل لبو سرخ شدم، سرم رو زیر انداختم. حرفی برای گفتن نداشتم.
آرسام قهقهه‌ای زد و کنار گوشم پچ زد:
– دیدی کوچولویی، نگاه کن چقدر قرمز شدی! دختر، لپات با گوجه فرقی نداره.
زیر لب بهش تشر زدم:
– کوفت، بی‌حیا.
– حالا دیدی‌ خانوممی؟
با صدای بلندی داد زدم:
– آرسام.
– جونم؟
– عشقم، لال‌ شو‌.
خنده‌ی مردونه‌ای کرد و دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا گرفت و با خنده گفت:
– باشه، باشه تسلیم.
هردو با هم خندیدیم و آرسام ماشینش رو روشن کرد و راه افتاد.
– خوب خانوم خجالتیم، کجا بریم؟
– اوم… نمی‌دونم.
– آی کیو فکر کن بگو.
– ایش، چیزه بریم شهر بازی؟
– من با این هیکل برم شهر بازی؟ لابد توقع داری سوار چرخ و فلک بشم و مثل دخترها جیغ بکشم.
لبخند مرموزی زدم و با شیطنت گفتم:
– هوم، چرا که نه، تازه خیلی هم دیدنی می‌شه
– نه، یک جای دیگه رو بگو
لب‌هام رو با حالت بامزه‌ای جلو دادم و با لجبازی گفتم:
– من می‌خوام برم شهربازی، اگه می‌خوای نبری من رو خونمون ببر.
بعد هم به حالت قهر روم رو برگردوندم.
– خب باشه قهر نکن جوجه، می‌ریم.
لبخند ذوق زده‌ای زدم و بغلش کردم.
چشم‌هاش شیطون شد.
– نه خیر آقا، همون یک بار هم زیادیه.
چشم‌هاش رو مظلوم کرد و با لحنی که دلم رو می‌لرزوند گفت:
– نامرد.
بعد یک ساعت بالاخره رسیدیم به شهربازی اِرم، من عاشق اینجا بودم فوق العادست.
با ذوق بچگانه بیشتر وسیله‌ها رو سوار شدم. آرسام هم مجبور می‌شد با من سوار بشه وگرنه قهر می‌کردم.
آرسام نگاهی بهم کرد و با لحنی که زار می‌زد گفت:
– خب حالا نوبت منه.
با لبخندی که از سر خوشحالی و هیجان بود گفتم:
– نوبت چی؟
– من هم می‌خوام برم سوار یه وسیله بشم تو هم باید همراهم بیای و سوار بشی.
– باشه کدوم وسیله؟
– اوم، بریم سینمای چهاربعدی، یه فیلم ترسناک هم می‌زاریم تو هم باید ببینی.
وای ددم! راستش از فیلم ترسناک خیلی می‌ترسیدم چه برسه حالا اون و بخوام چهاربعدی ببینم، اما برای اینکه جلوی آرسام کم نیارم گفتم:
– باشه بریم.
دست به دست هم راه افتادیم سمت سینما چهار بعدی، هرچقدر نزدیک‌تر می‌شدیم بیشتر می‌ترسیدم.
دیگه وقتی آرسام رفت بلیط بگیره دل و زدم دریا و صداش زدم:

– آرسام؟
– جان دلم؟
هوف خیلی ضایع بود الان بخوام بهش بگم می‌ترسم، بنابراین حرفم رو خوردم و به جاش‌ گفتم:
– هیچی‌ مراقب‌ باش‌ زود بیا.
لبخند‌ دلبریی زد و‌‌ دستش رو‌ گذاشت‌ روی‌ چشمش.
– چشم‌ بانو.
بعد چند مین آرسام با دوتا بلیط برگشت باهم وارد شدیم و روی صندلی نشستیم و عینک مخصوص رو زدیم.
از یکی دوست‌هام شنیده بودم توی اینجور سینماها صندلی هاهم تکون می‌خورن تا فضا واقعی‌تر به نظر برسه.
با صدای آرسام از فکر بیرون اومدم:
– جوجو نمی‌ترسی که؟
نگاهی به آرسام انداختم و قاطع گفتم:
– معلومه که نه!
فیلم شروع شد و من آب دهنم و با صدا قورت دادم از ترس روبه سکته بودم.
شخصیت اصلی اول وارد یه جنگل شد که خیلی مرموز به نظر می‌رسید… !
کم-کم نزدیک کلبه‌ای خرابه شد، انقدر محو کلبه بودم که با صدای زامبی‌های که حمله می‌کردن، جیغ فرابنفش کشیدم.
صدای جیغ من با صدای قهقهه‌های آرسام یکی شده بود.
انگاری خودم داشتم از دستشون فرار می‌کردم، صحنه خیلی ترسناکی بود. خیلی ترسیده بودم، بدنم نامحسوس می‌لرزید. با صدای که توش بغض نشسته بود، با التماس دست آرسام و فشردم و گفتم:
– توروخدا آرسام بسه. من می‌ترسم، بسه آرسام.
اما انگار آرسام چیزی نمی‌شنید و بی‌توجه به من فیلم و می دید.
از ترس دیگه هق-هق می‌کردم و حالت تهوع داشتم بالاخره فیلم تموم شد و صندلی‌ها از تکون خوردن وایستادن.
یهو حس کردم کسی دستش رو، روی شونه‌م گذاشت.
سریع شروع کردم به جیغ زدن و مشت زدن
– ولم کن. ولم کن.
– آروم باش خانومم، منم آرسام.
با عطر تلخش که مشامم رو پر کرد دلم گرم شد و آروم شدم.
خیلی‌ آروم‌ گفتم:
– خیلی‌ترسیدم.
من و‌ تو بغلش‌ کشید و‌ کنار گوشم‌ پچ زد:
– هیس‌! آروم باش خانومم، ببخشید، عمرم ببخشید.
پشت‌بند‌ حرفش‌ سرم رو بوسید.
همراه باهاش از اون مکان کذایی خارج شدیم.
رفتم روی صندلی که اون نزدیکی بود نشستم، نمی‌دونم آرسام یهو کجا رفته بود، ولی وقتی کنارم دیدمش که یه بطری آب توی دستش بود.
– بیا این رو بخور رنگت پریده.
نگرانی و از توی صورتش می‌خوندم، آب رو از دستش گرفتم و یک قلپ خوردم.
– آخه وقتی می‌ترسی چرا سوار می‌شی؟
– من… نمی‌خواستم… کم… بیارم.
– مگه مسابقاته که نمی‌خواستی کم بیاری آخه فدات‌شم، الان حالت خوبه؟ بریم دکتر؟
– نه، بهترم
کنارم نشست و دستش رو، دور تنم حلقه کرد.
– خیلی ترسویی خانوم کوچولو.
با چشم‌های برزخی نگاهش کردم که تک خنده‌ای کردو گونم رو بوسید و گفت:
– خیلی خوب خانم شجاع، خسته شدیم، بریم نهار بخوریم.
– اوم باشه فقط من کباب برگ می‌خورم.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان تقاص قضاوت :

رمان تقاص قضاوت به قلم آوا سلطانی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

 

بیوگرافی آوا سلطانی :

آوا سلطانی، نویسنده و رمان نویس، بیست و شش ساله و ساکن شمال هستن. متاهل و مادر یک فرزند چهار ساله. خانه دار هستن، نویسندگی رو از سال 97 شروع کردن و سه رمان تکمیل شده دارن.

 

آثار آوا سلطانی :

رمان عروس قاتل – فروش مجازی
رمان الهه هوس – فروش مجازی
رمان تقاص قضاوت – فروش مجازی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4087
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!