نحوه دانلود رمان تردید
رمان تردید از محبوبه ابراهیم خانی که در سال ۱۳۹۱ به چاپ رسید، در مورد زنیست که خاطرات گذشته خود را مرور میکند تا به دلیل و چون و چرایی روزهای حال حاضرش برسد. این رمان عاشقانه و اجتماعی در ۶۲۴ صفحه از نشر علی به چاپ رسیده است.
ـ خیالتون راحت باشه! آسیاب به نوبت.
بعد به طرف اتاقش راه افتاد. بهنود درون چمدان به دنبال سوغاتی که برای تینا گرفته بود میگشت. در گوشه چمدان آن را پیدا کرد و بیرون آورد. در جعبه کوچک و زرشکی رنگش را باز کرد. یک دستبند ظریف با نگینهای رنگارنگ. لبخندی زد و با خود گفت «تینای عزیز بالاخره تونستم بر تردیدم غلبه کنم. به زودی میبینمت و حرف دلمو بهت میزنم و تا ازت اقرار نگیرم از پیشت نمیرم. میدونم دوستم داری، هیچوقت اون نگاههای معنادار و دوست داشتنی، اون گونههایی که به هنگام شرم گلگون میشدند رو فراموش نمیکنم.»
شماره پرواز را که اعلام کردند نگاهی به ساعتش انداخت روزنامه را بست و آن را درون کیف سامسونت خود قرار داد. کتش را روی دستش انداخت و در صفوف مسافران دیگر ایستاد. بلیطش را به مأمور بازرسی داد و نگاهی به او انداخت. مأمور بعد از جدا کردن انتهای بلیط باقی آن را به دستش داد تشکر کرد و به طرف اتوبوسی که منتظر مسافران ایستاده بود تا آنها را نزدیک هواپیما ببرد رفت. سوار شد و نزدیک در ایستاد. چشمش به پیرزنی افتاد که به سختی گام بر می داشت و سعی داشت خودش را به اتوبوس برساند نزدیک در به پیرزن که به دشواری قصد سوار شدن داشت کمک کرد و او را روی صندلی که یکی از مسافران برای او خالی کرده بود نشاند.
– پیر شی جوون خیر از جوونیت ببینی
وقتی روی صندلی مخصوص خود درون هواپیما جای گرفت متوجه شد که مسافر کنار دستش کسی نیست جز همان پیرزن انگار به دنبال بهانه ای برای گشودن سر صحبت با او بود. او برای فرار از حرف های اضافه سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. از وقتی که همسرش فوت کرده بود در لاک خود فرو رفته کمتر با کسی معاشرت میکرد اطرافش را آن قدر از کار پُر کرده بود که وقت اضافه برای فکر کردن نداشت فقط مواقعی که بیکار می شد و یا هنگام استراحت خاطرات گذشته به سراغش می آمد دلش میخواست آنها را فراموش کند اما با آن درد سنگینی که بر قلبش باقی مانده بود، آن را خارج از توانش میدید او شکست بزرگی را در زندگی تجربه کرده بود اما هر چه بیشتر به دنبال علت آن میگشت کمتر به نتیجه می رسید و همین او را آزار می داد اما این را خوب میدانست که در انتخاب عجله کرد و تاوانش را هم داد. او ماهی یک بار برای سرکشی به کارخانه به اصفهان می رفت. ابتدا برای فرار از خاطرات گذشته به آنجا می رفت، اما کم کم برای او یک عادت شده بود هتلی که او همیشه در آن اقامت میکرد یکی از بهترین و شیک ترین هتلهای شهر بود که پنجره هایش رو به زاینده رود باز می شد. کارکنان هتل به عادتهای او آشنا شده بودند مثلاً این که اتاق او همیشه یک اتاق دو تخته رو به زاینده رود باشد خودش این طور خواسته بود شاید برای یادآوری روزهای خوش و فراموش کردن روزهای تلخ زندگی اش و دیگر این که خدمه ی هتل می دانستند حق ورود به اتاق مهندس بهنود خجسته کارخانه دار بزرگ را در مدت اقامتش در هتل ندارند.
زمانی که جلوی در هتل پیاده شد دربان هتل با دیدن چهره ی آشنای همیشگی در را به روی او باز کرد و به او خوش آمد گفت. بهنود بعد از دادن جواب از او تشکر کرد و به طرف میز اطلاعات رفت. آقای فروغی مدیر پذیرش هتل با دیدن بهنود لبخندی زد و سلام کرد. بهنود هم پس از جواب گفت:
– حالتون چطوره آقای فروغی؟
– خوبم قربان، امیدوارم که شما هم خوب باشین.
– ممنون، ممکنه کلید اتاقمو بهم بدین؟
– البته!
بعد به عقب برگشت و با برداشتن کلید اتاق آن را به طرف بهنود گرفت و گفت:
– اینم از کلید اتاق همیشگی تون
– ممنون لطف کنین هیچ تلفنی رو به اتاقم وصل نکنین.
– خیالتون راحت باشه، امیدوارم بهتون خوش بگذره.
بهنود با لبخندی تشکر کرد و چمدانش را که زیاد هم سنگین نبود، برداشت و به طرف آسانسور رفت.
ابتدا به حمام رفت و پس از گرفتن دوش برای رفع خستگی روی تخت دراز کشید با خود میاندیشید که چند بار به اتفاق نوشین به این هتل آمده بود اتاقی رو به زاینده رود نوشین عاشق این اتاق بود. با این که دوست داشت از آن خاطرات فرار کند اما بی اختیار به طرفشان کشیده میشد. اتاقی که پر بود از خاطرات شیرین گذشته خوشحال بود که تلخی گذشته در آن اتاق هیچ رنگ و بویی نداشت.
هر بار که به اصفهان میآمد با پیشنهاد نوشین به جای رفتن به خانه پدر و مادرش به هتل می آمدند و سر زدن نوشین به خانواده اش فقط از روی وظیفه انجام میگرفت. بهنود میدانست که نوشین از آن خانه ی محقر پدری فراری است و علاقه ای به ماندن در آنجا ندارد. بهنود با خود گفت:
– آخرین بار کی پدر و مادرشو دیدم؟
بعد با خود فکری کرد و گفت:
– فکر میکنم بعد از مرگ نوشین دیگه اونا رو ندیدم.
بعد یک پهلو شد و دستش را زیر سرش گذاشت و باز با خود گفت چه دلیلی داشت که اونا رو ببینم شاید با دیدن من داغ دلشون تازه تر می شد.
با این افکار کم کم پلکهای بهنود سنگین شد و بعد روی هم قرار گرفت وقتی چشم باز کرد با این تصور که ساعت ها در خواب بوده است نگاهی به ساعتش انداخت اما با دیدن عقربه ی ساعت بر روی عدد هفت فهمید که بیشتر از یک ساعت در خواب نبوده است. از روی تخت بلند شد و به کنار پنجره رفت. هوا هنوز روشن بود و خیابانها در آن ساعت سنگین ترین ترافیک و بیشترین ازدحام مردم را در خود تحمل میکرد نگاهی به رودخانه انداخت چند قایق را در وسط رودخانه میدید که از دور همانند قوهای رنگی به آرامی در حال خرامیدن بودند. با به یادآوری روزی که با نوشین چندین بار سوار آن قایق ها شده بود لبخندی بر لبانش نقش بست آهی از حسرت کشید و از پنجره فاصله گرفت.
رمان تردید از طریق انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
محبوبه ابراهیم خانی متولد سال ۱۳۳۶ نویسنده ایرانی و فعال ادبی است. این نویسنده در ژانر غالب عاشقانه و اجتماعی فعالیت میکند.
رمان مرا ببین – نشر علی
رمان گلنار – نشر علی
رمان تردید – نشر علی