نحوه دانلود رمان تا تباهی
رمان تا تباهی از پریناز بشیری یک رمان معمایی اجتماعی واقعی است که با تخیل نویسنده آمیخته شده است. اما آنچه که شاکله اصلی داستان است، در مورد دخترانی است که ظاهرا بی درد هستند و در واقعیت سراپا درد… رمان تا تباهی نوشتهی پریناز بشیری داستان گرههای کور زندگی آدمهای بلندپروازی است که در اوج جوانی اشتباهات جبرانناپذیری میکند و تا آخر عمر زندگیشان تحت الشعاع قرار میگیرد.
رمان تا تباهی از انتشارات علی در ۸۳۸ صفحه به چاپ رسیده است.
زندگی هر کسی به معنی داره. برای یکی لذت، برای یکی کار، برای یکی خانواده… زندگی کردن آدما هم معنی داره گاهی با هدف و گاهی هم بی هدف. گاهی درگیر تعصبات میشی، گاهی حس میکنی تو بند اسارتی. اون وقته که میخوای خودت از لذتهای این دنیا برای خودت پروبال بسازی و فرار کنی از این بند اسارت. گاهی اون قدر درگیر خوشی و خوشگذرونی هستی که نمی فهمی غم و غصه و مشکلات، دردسرا، همه و همه دوره ت کردن و منتظر وقت مناسبی هستن که عین یه طوفان زندگیتو زیر و رو کنن.
رمان تا تباهی روایت فرزام، پلیس جوانی است که درگیر پرونده ی ناپدید شدن دختران جوان شده است، دخترانی که دیگر اثری از آنها در جامعه نیست. در این راه جلوی پای فرزام سنگاندازیهای زیادی میشود و زندگی شخصی و کاریاش ناخواسته باهم بر میخورند!
پوریا
دست بردم که صدای موسیقی رو کم کنم ریتم تند آهنگ همزمان توی گوش و سرم پیچیده بود و حال خرابمو خراب تر میکرد. سیگارو از گوشه ی لبم برداشتم و از پنجره پرت کردم بیرون پامو رو گاز فشار دادم. چهارراه ابوریحان بودیم و ترافیک سنگین. یادم باشه با دیدن این فرهاد از این به بعد پشت دستمو داغ کنم تا دوست دختر دبیرستانی پیدا نکنم.
– چیه دادا باز که ترش کردی؟
با غیظ به فرهاد نگاه کردم که شیشه شو داده بود بالا و سیگار دود میکرد. عصبی شیشه رو دادم پایین.
– صد بار گفتم اینو میکشی شیشه رو بده پایین بدم می یاد از ماشین بو سیگار بده.
خندید.
– خبه بابا، سوسول نشو….!
پفی کردم و راه افتادم سمت هنرستان دوست دخترش. نمی دونم برخلاف همه مون چرا تو فاز دختر دبیرستانیا بود میگفت این دختر جدیده دختر پایه ایه…!
امروز بارون بد جوری راه ها رو بند آورده بود دستمو گذاشتم رو بوق و دو سه بار پشت سر هم زدمش راننده پژوی جلو سرشو از پنجره آورد بیرون و با عصبانیت گفت
– هوی چه خبرته؟ راه بسته اس کور که نیستی
همون موقع جلوش باز شد. با کج خلقی گفتم:
– بکش کنار بابا گاری چی.
ماشینو کشید کنار. خواستم با سرعت از کنارش رد شم که یه فحش رکیک داد و پیچید تو یه فرعی. فرهاد ته سیگارشو از پنجره پرت کرد بیرون.
– مرتیکه… شیطونه میگه….
عصبی گفتم:
– شیطونه که خورده چیزی بگه بگو کجا با دختر قرار داری؟
حرفشو خورد و نگاهی به دوروبرش کرد.
– نمی دونم گفت انگار طرفای دانشم و اینا….
بارون باز داشت شروع میشد و هر لحظه شدیدتر مونده بودم تو کف این دختره احمق که تو این بارونم ول کن معامله نبود.
فرهاد سریع زد رو داشبورد.
– آآآ… نگه دار… نگه دار اوناها…. اوناها!
مسیر دستشو دنبال کردم؛ دو تا بودن اولش تعجب کردم، به تیپشون نمی خورد بچه دبیرستانی باشن بیشتر داف بودن تا دختر مدرسه ای جلوشون زدم رو ترمز با دیدن ماشین چشماشون برق زد و سریع اومدن طرف مون در عقب رو باز کردن و نشستن تو ماشین فرهاد با لبخند دختر کشی برگشت عقب.
– سلام عزیزم…
و رو به دوستش ادامه داد:
– سلام خانوم.
صداشونو که به زور سعی داشتن پر عشوه کنن بلند کردن و جواب سلامشو دادن و برگشتن سمت من. دوست دخترش صداشو حسابی تودماغی کرده بود.
پویا خنده جلف و صداداری کرد در اصل خنده ش جلف نبود ولی نمی دونم چه اصراری داشت عشوه ی خنده شو زیاد کنه ولی اثر معکوس میداد.
– سلام آقا پویا ببخشیدا، مزاحم شمام شدیم.
سعی کردم لحنم زیادم سرد نباشه. از آینه نگاشون کردم.
– سلام این چه حرفیه مراحمید در ضمن من اسمم پوریاست نه پویا.
– خوشبختم…. آقا پوریا….
منم آرتیمیس هستم.
یه تای ابرومو دادم بالا اسمش اصلا به خودش نمی اومد یه جوری هم با غرور اسمشو ادا کرد انگار مثلاً چیه… دوستشم خودشو معرفی کرد.
– منم طنازم.
کمترین رغبتی برای آشنایی با این دو تا فنچ که خودشونو خیلی شاخ و خاص فرض میکردن نداشتم. فرهاد بهشون گفت:
– خب بچه ها بریم؟
هر دو موافقتشونو اعلام کردن با گرفتن تایید ازشون دنده رو عوض کردم و راه افتادم نیازی به پرسیدن نبود گفته بود میخوان برن هفت سنگ برای همین بی حرف مسیر هفت سنگ رو پیش گرفتم. هر سه مشغول گپ زدن بودن از آینه نگاشون کردم؛ آرایش و تیپشون تکمیل بود. یه سوالی عین خوره رو مخم بود و عادت نداشتم سوالامو بی جواب بذارم. دستمو بردم، آینه رو درست روی صورتشون تنظیم کردم و صدای آهنگ رو هم قطع کردم لبخند دختر کشی قاطی لحن مثلاً سوالیم کردم.
– خانوما…
رمان تا تباهی از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه میباشد.
پریناز بشیری متولد سال ۱۳۷۵، نویسنده جوان ایرانی میباشد. وی از ۱۴ سالگی رمان نوشتن را شروع کرده است.
رمان تا تباهی – انتشارات علی
رمان حس معکوس – در دست چاپ
رمان بی پر پروانه شو – مجازی
رمان مجنون تو – در دست چاپ
رمان مادوکس – در حال تایپ