نحوه دانلود رمان بازیچه ی تقدیر
نحوه دانلود رمان بازیچه ی تقدیر معرفی رمان بازیچه ی تقدیر : رمان بازیچه ی تقدیر روایت دختری به ناام الهام می‌باشد که برخلاف میل باطنی و عشقِ پنهان در قلبش، با مردی ازدواج می‌کند که هیچ دلبستگی‌ای بهش ندارد. در جریان ازدواجش، مورد آزار و اذیت از طرف خانواده‌ی همسرش قرار گرفته و از این رو جدا می‌شود. زن‌هایی که نمادی ...

نحوه دانلود رمان بازیچه ی تقدیر

معرفی رمان بازیچه ی تقدیر :

رمان بازیچه ی تقدیر روایت دختری به ناام الهام می‌باشد که برخلاف میل باطنی و عشقِ پنهان در قلبش، با مردی ازدواج می‌کند که هیچ دلبستگی‌ای بهش ندارد. در جریان ازدواجش، مورد آزار و اذیت از طرف خانواده‌ی همسرش قرار گرفته و از این رو جدا می‌شود. زن‌هایی که نمادی از قدرت هستند را نمی‌توان نادیده گرفت و درخشیدن این کتاب هم کاملاً رابطه‌ی مستقیمی با زن داستان دارد. زنی قوی و مسحورکننده که زندگی با سختی و مشقت به رویش می‌خندد. نویسنده قلمی شیوا و نثری گویا دارد و به واسطه‌یِ ایجاد تعلیق و هیجان زیاد، داستان را مورد پسند مخاطبین قرار داده است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 368 صفحه، در سال 1383 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان بازیچه ی تقدیر :

در دمادم زندگی در لحظه های نفس گیر دوری، دلتنگی ها و بغض ها مکرر را در سینه پنهان می کنم و لرزش دل را از نوک انگشتان به روی صفحه کاغذ منتقل می کنم، تا مبادا بار دیگر احساسات در توفان قهر و هوس گرفتار آیند و قلب شکسته ام را بیشتر بیازارند. گرچه راه بازگشتی با دیدارهای رویایی و حرف هایی که در تنهایی اتاق زمزمه می شود مرا بس که اینگونه آسوده ترم.
پنجره دل را به روی مهر و وفا گشوده ام و قاصدک عشق را به دنیای قصه ها روانه کرده ام تا مگر آرامشی را برایم به ارمغان آورد اما گویا قاصدک گم شده و راه بازگشت را نمی داند. نمی دانم در این سوز و سرمای زمستان جاده پنجره را ببندم یا نه! اما می ترسم او بیاید و پشت در از سرما یخ بزند.
چشم های منتظرم را گر چه از سوز و سرما سرخ و سوزان شده‌اند به جاده می‌دوزم تا شاید از قاصدک اثری بیابم اما می ترسم او دست خالی باشد و روی برگشتن نداشته باشد. بیمناکم که شاید در دنیای آرزوها اثری از عشق و وفا نیافته باشد و پرهای نرم و لطیفش را زیر گلبرگی پنهان کرده و در نهانخانه دل گریسته باشد.
حالا با نبود او زندگی بوی غریبی می دهد و من غریب دنیای قصه ها شده ام، غریبی تنها که در میان مه تردید مانده و به اشک و آه در انتظار دل سپرده و فقط یک معجزه یک تحول عظیم او را می رهاند و آن معجزه چیزی نمی تواند باشد جز دیدار عاشقانه در اوج باور،‌که اگر جز این بود باید چون پرنده ای مهاجر فقط به هجرت بیندیشم اما تو ای دوست یقین بدان که یک مهاجر همیشه مهاجر می ماند تا روزی که نه به اکراه و اجبار بلکه از روی میل و رغبت و به امید برگردد، اگر تو بخواهی!
این ماسک که روصورت من راز نگفته من
نمی ذاره من دلم غمشو فریاد بزنه
ازم نپرس کی ام، چی ام خودت می دونی من کی ام
فکر نکنی محتاجم و در مونده و پاپتی ام
فقط بهت بگم که من پرنده ای مهاجرم
جا موندم از پرواز عشق منو رها کن تا برم
نفس برام سخته دیگه دنیای درده بدنم
اینبار دیگه ماسکمو از رو صورتم نمی کنم
یه روزی من خودم بودم ولی حالا بازیگرم
نقش غمو رو صورتم به روی صحنه می برم
خدا خدا خدای من جامونده از پرواز منم
کی می شه وقت هجرتم دلم می خواد پر بزنم
رها شایان

 

خلاصه رمان بازیچه ی تقدیر :

الهام، دختر جوانی‌ست که به دوستِ برادرش، هوروش،‌ علاقمند می‌شود، ولی بر اثر مخالفت‌های هوروش و علی‌رغم میل باطنی‌اش با پسرخاله‌اش ازدواج می‌کند. از سویی دیگر، خانواده‌ی همسرش به دلیل خصومت‌های دیرین با مادرش، او را مورد اذیت و آزار قرار می‌دهند. این عامل زن جوان را ناگزیر به متارکه می‌کند. این در حالی‌ست که الهام با داشتن پسرش درمی‌یابد که به بیماری لاعلاجی مبتلاست و…

 

مقداری از متن رمان بازیچه ی تقدیر  :

مثل هر غروب بعد از گذراندن یک روز تنهایی و سرگرمی با کارهای خانه روی مبل روبروی در ورودی نشسته و انتظار ورود مرد رویاهایش را می کشید. مرد جذابی که با دو چشم سبز و نافذ و ابروانی کشیده و پرپشت با هر نگاه لرزه بر اندامش می انداخت و دلش را به سوی عشق می کشید. اما این مرد چرا همیشه ساکت و متفکر بود؟ چه چیزی او را تا این حد منزوی ساخته بود؟ این سوالی بود که هیچ کس جوابی برای آن نداشت و یا اگر هم جوابش را می دانست از او پنهان می کرد.
موهای مشکی و بلندش را با گیره ای قرمز پشت سرش بسته و آرایش کمرنگی کرده بود تا بتواند به بهترین نحو رضایت او را جلب کند. چند بار تصمیم داشت موهایش را رنگ کند اما با مخالفت او روبرو شده بود. او هیچگاه داد و فریاد نمی کرد اما لحن کلامش چنان قاطعانه و سرسخت بود که راه را بر هر اعتراض و چون و چرایی سد می کرد. بعد از نگاه به ساعت بلند شد و جلوی آینه رفت. تا آمدن او پنج دقیقه وقت باقی بود و او مثل همیشه حتماً سر وقت می رسید بدون کوچک ترین تأخیر.
به تصویر خودش در آینه نگاه کرد. چشمان سیاه و ابروهای کشیده، بینی و دهانی معمولی که به نظر خودش نه زیبا بود و نه زشت. پس چرا او را به عنوان همسر انتخاب کرده بود؟ او که خودش تا این حد جذاب و خواستنی بود! او که با زیبایی چهره و موقعیت شغلی مناسب می توانست با هر دختر زیبایی ازدواج کند! چرا او را انتخاب کرده بود؟ به خاطر ثروت هنگفت پدرش؟ نه این امری محال بود زیرا او از مال دنیا بی نیاز بود. به خاطر تحصیلات عالیه؟ آن هم غیر ممکن بود زیرا او از ابتدا با کار کردنش مخالفت کرده بود! پس چرا؟ آیا در وجودش چیزی بود که او را به سوی خود جلب می کرد؟ اگر بود آن چیز چه بود که خودش نمی دانست؟ آیا… با صدای چرخش کلید در قفل برگشت و به در ورودی چشم دوخت. مرد زندگی اش با آن قد بلند و اندام موزون وارد شد. با دیدن او خوشحال شد و با شوق سلام کرد و به سویش رفت. کیفش را گرفت و خسته نباشید گفت. اما اوبدون این که حتی نظری به صورتش بیندازد جواب داد و به سوی دستشویی رفت.
آهی کشید و با خودش فکر کرد؛ تمام تلاشم بیهوده اس اون عوض نمی شه به صورتم به نگاه کوچیکم نکرد تا بفهمه به خاطر اون صورت و موهام رو آرایش کردم. موهایی که خودش گفته بود هیچ وقت کوتاهشون نکنم اما حالا طرز بستن یا حالت دادن اونا براش ارزش به نگاهم ندارن.
آهی کشید و به اتاق مطالعه رفت. کیف را کنار میز گذاشت و به آشپزخانه رفت. آن شب غذای مورد علاقه او را درست کرده بود. با وسواس میز را چید و گلدان را وسط ظرف ها گذاشت. نظری به گل های مریم داخل آن انداخت و لبخند زد. یک بار از مادر شوهرش شنیده بود که او عاشق گل مریم است به همین دلیل امشب برای خوشحال کردن او این گل ها را خریده بود. گل های زیبایی که رنگشان نماد پاکی دل های عاشق بود و بویشان بوی نفس پاک انسان های یکرنگ و بی ریا را به مشام می رساند.
دیس را برداشت و مشغول کشیدن غذا شد. تمام سعی اش را به کار برده بود تا غذایی خوشمزه و خوش عطر تهیه کند و البته موفق هم شده بود. با ورود او به آشپزخانه دچار هیجان شد. از زیر چشم به او که پشت میز نشسته بود نظری انداخت و با تبسمی از سر رضایت به کارش ادامه داد. وقتی دیس را روی میز می گذاشت چشمش به دست او افتاد که با ملایمت گلبرگ های گل ها را لمس می کرد. با حیرت نگاهش را از گل ها گرفت و به صورت او دوخت. هاله ای از غم همراه با احساسی ژرف صورت او را در بر گرفته بود و جنگل سبز چشمانش را ابری ساخته بود. تا به حال گریه او را ندیده بود. همیشه فکر می کرد او مردی بی احساس و بی عاطفه است اما امشب با دیدن این حس فهمید که در موردش اشتباه می کرده. نگاه عمیق و مرطوب او به گل ها و لمس آنها به حدی طولانی شد که او نگران سرد شدن غذا شد. به همین دلیل بشقاب خودش را سریع پر کرد و هنگام گذاشتن آن روی میز به عمد آن را به دیس برنج زد تا صدا کند و او را به خود آورد. با صدای به هم خوردن ظرف ها نگاه زیبایش را از گلبرگ ها جدا کرد و دستش را عقب کشید و بعد از یک آه مشغول کشیدن غذا شد.
می دانست اگر سکوت کند از او هم سخنی نخواهد شنید. سرفه ای کرد و پرسید:
ـ چطوره؟
بدون هیچ احساسی نگاهش کرد. همیشه با نگاه رنگی او دلش می لرزید و احساس می کرد واقعاً عاشق اوست. اما لحن بی تفاوت او باعث ناراحتی اش شد.
ـ چی چطوره؟
بعد از کمی تشویش با من و من گفت:
ـ غ… غذا رو می گم.
ـ خوبه متشکرم.
ـ نوش جان.

این تعریف و تشکر فقط جنبه رسمی داشت و هیچ محبتی در آن حسن نمی شد. با این رفتار سرد او که البته تازگی هم نداشت حس کرد اشتهایش را از دست داده. کمی با غذایش بازی کرد اما او غذایش را تا ته خورد و مثل همیشه بعد از یک تشکر خشک و سرد بلند شد و به سالن رفت. حتی از او نپرسید چرا غذایش را نمی خورد! چرا امشب گل مریم خریده و چرا غذای مورد علاقه اش را درست کرده! دلش لرزید و اشک از چشمانش سرازیر شد. خدایا مگر نمی گویند دل به دل راه دارد پس چرا او احساس مرا نمی فهمد و هیچ توجهی به من ندارد؟ من این گونه دیوانه وار دوستش دارم و حاضرم به خاطر او حتی از جانم بگذرم پس چرا در نظر او آنقدر بی ارزش و حقیرم که هیچ توجهی به رفتارم، چهره ام و کارهایم ندارد!
آهی کشید و پس از پاک کردن اشک هایش از پشت میز بلند شد. با خشم گل ها را از درون گلدان برداشت و میان پنجه هایش فشرد و از همانجا روی سطل زباله پرتشان کرد. به سوی سماور رفت و بعد از دم کردن چای برگشت و مشغول جمع کردن میز شد. کارهایش را با ناراحتی و به کندی انجام می داد و این در حالی بود که می دانست او منتظر چای بعد از غذاست.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان بازیچه ی تقدیر :

رمان بازیچه ی تقدیر از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی مریم دالایی :

مریم دالایی، متولد سال 1356، در تهران می‌باشند. ایشان یکی از با سابقه‌ترین نویسنده‌های ایرانی هستند که با آثار ماندگارشان در قلب مخاطبین جای ویژه‌ای را باز کرده‌اند. تا کنون بیش از 13 کار را به چاپ رسانده‌اند و ازشان به عنوان یکی از پرفروش‌ترین‌ نویسنده‌های فارسی یاد می‌شود. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت می‌کند.

 

نام آثار مریم دالایی :

رمان قاصدک نقره‌ای ـ انتشارات شقایق
رمان فصل خوشه‌های طلا ـ انتشارات شقایق
رمان اشک لیلی ـ انتشارات شقایق
رمان میعاد عاشقانه ـ انتشارات شقایق
رمان رویای با تو بودن ـ انتشارات شقایق
رمان عشق یا هوس ـ انتشارات شقایق
رمان پذیرای عشقم باش ـ انتشارات شقایق
رمان سرنوشت از سر نوشت ـ انتشارات شقایق
رمان شیشه‌های دودی ـ انتشارات علی
رمان هلما ـ انتشارات شقایق
رمان بازیچه‌ی تقدیر ـ انتشارات شقایق
رمان روزهایی که بی تو گذشت ـ انتشارات شقایق
رمان آوای ماهور ـ انتشارات علی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=4141
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!