نحوه دانلود رمان الهه هوس
رمان الهه هوس به قلم آوا سلطانی، روایت زندگی یک دختر بیست ساله است که به خاطر انتخاب اشتباه و اعتیاد همسرش، از او جدا میشود.
به خاطر اذیت و تهدید های او، مجبور میشود به روستا پیش مادربزرگ و پدربزرگش برود و شهر را ترک کند.
در رمان الهه هوس به قلم آوا سلطانی، داستان از جایی شروع میشود که خانزادهی روستا، عاشق او میشود و عمویش نیز در قبال پول زهرا را میفروشد.
به مردی که زن دارد و زهرا را به عنوان زن دوم در عمارتش میخواهد.
داستان روایتی خوب و عاشقانه دارد.
مناسب برای عزیزانی که علاقه به ژانر اجباری و قوی دارند.
چشمانم خجالت میکشند
ولی اشکهایم وقیحاند
رمان الهه هوس به قلم اوا سلطانی، داستان زندگی دختری است که از شوهر خودش جدا شده و به روستا میآید تا پیش پدربزرگ و مادربزرگ خودش زندگی کند. اما خانزاده روستا عاشقش میشود و عمویش در قبال پول او را میفروشد تا زن دوم خان شود و…
لبخند شیطونی زدمو گفتم :
+ ایبه چشم همین جا بمون که الان میرم میارمش فقط راستی برو اون پشت مشتا وایسا..
سینا بهت زده گفت:
– چرا اونور؟!
با خنده گفتم:
+ ای بابا میخوام سورپرایز شه دیگه!!
اگه تو اینجا وایسی که از آشپزخونه بیرون بیاد فوری تو رو میبینه و هیچ سورپرایزی هم نمیشه
به پشت دیوار اشاره کردم و گفتم:
+ تو برو اون پشت منم چشم اکرمو میگیرم و میارمش اونجا که به محض اینکه چشاش باز شد اولین چیزی که میبینه تویی!!!
سینا ابرویی بالا انداخت و گفت:
-از دست شما دخترا چه چیزها که بلد نیستید
قهقههای زدم و گفتم:
+ ما اینیم دیگه حالا برو اونور
سینا رفت پشت دیوار قایم شدم منم فوری خودمو به آشپزخونه رسوندم
خانم بزرگ هنوز داخل آشپزخونه بود و مشغول چای خوردن بود و اکرمم داشت به کاراش میرسید
بی توجه به خانم بزرگ با صدای بلند گفتم:
+ اکرم؟!
اکرم برگشتم و گفت:
-جانم؟!
بی توجه به بزرگ گفتم:
+ یه لحظه میای کارت دارم؟!
اکرم اشارهای به خانم بزرگ کرد و لب پایینشو گاز گرفت که یعنی اجازه نداره بیاد
یه پامو محکم روی زمین کوبونم و گفتم:
+ تو رو خدا بیا دیگه..
اکرم پوف کشید و رو به خانم بزرگ گفت:
– خانم اجازه است برم؟؟
خانم بزرگ همونجوری که اخماش تو هم بود بدون اینکه چیزی بگه با عصا اشاره کرد که میتونه بیاد..
با اکرم از آشپزخانه بیرون اومدیم و داشتیم به سمت حیاط میرفتیم که گفتم:
+ یه لحظه وایسا!!!
اکرم کنجکاو نگاهم کرد و گفت:
– وای کژال اسکلم کردی؟!
چیکارم داری همین جا بگو
دست اکرمو گرفتم گفتم:
+ دیوونه بازی در نیار دیگه وایسا کارت دارم
اکرم بهت زده گفت:
من الان پس چیکار دارم میکنم؟؟ وایسادم دیگه
از پشت دستمو رو چشم اکرم گذاشتم که فوری گفت:
– وای دیوونه داری چیکار میکنی کارا دیگه چیه؟؟
+ ساکت حرف نزن دیگه الان میفهمی …
-کجل چه بلایی میخوای سرم بیاری؟؟
+وااااییی بخدا هیچی خیلی خوشحال میشی فقط ساکت باش و برو جلو…
اکرم یه جورایی ترسیده گفت:
-کژال تو رو خدا چیکار میخوای بکنی؟؟
+بابا احمق فقط حرف نزن سوپرایزه بریم جلوتر میفهمی دیگه فعلاً راهتو برو
انقدر اکرم حرف زد و انقدر من جوابشو دادم تا اینکه بالاخره به سینا رسیدیم
سینا با لبخند بهمون نگاه میکرد که به اکرم گفتم:
+خب بگو ببینم آمادهای؟؟
اکرم آب دهنشو قورت داد و گفت:
– آره دیگه بگو جون به لب شدم!!!
به سینا اشاره کردم و بعد مشغول شمردن شدم:
+ خب ۳ ۲ ۱…
فوری دستمو از روی چشم اکرم برداشتم و بلند گفتم:
+سوپرایززززز
اکرم با دیدن سینا شوکه شده بود!!
سینا هم با لبخند و عشق به اکرم نگاه میکرد و اکرم مونده بود چی بگه!!!
سینا که دید اکرم هیچ واکنشی نشون نداده و مات شده نگاهش میکنه با خنده گفت :
-به به حال شما چطوره خانوم ؟!
اکرم به تته پته افتاد و با فکی که میلرزید گفت:
– سینا تویی؟!
کی اومدی؟!
چرا به من نگفتی زودتر؟!
سینا تکرنده کرد و اومد نزدیکتر و دست اکرمو گرفت و گفت:
-بخدا به محض پیاده شدن از هواپیما اولین جایی که اومدم دیدن تو بود!!
الانم چمدونم داخل ماشینه میخوای بریم ببینیم؟!
اکرم دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر گریه و سینا را محکم بغل کرد و گفت:
-میدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود؟!
سینا محکم تر بغلش کرد و بوسه ای رو موهاش زد و گفت:
-من بیشتر خیلی بیشتر!!!
الانم گریه نکن دیگه میدونی طاقت ندارم!!!
خودش از اکرم جدا کرد و گل و سمتش گرفت و گفت:
-این تقدیم شما!!!
اکرم با گریه گل و از دستش گرفت و گفت:
-مرسی خیلی خوشگله!!
سینا لبخندی زد و اشکای اکرم و پاک کرد و گفت:
-اره ولی نه به خوشگلی تو!!!
دوباره جفتشون همو بغل کردن و قربون صدقه ی هم میرفتن و معلوم بود چقدر دلشون واسه هم تنگ شده!!!
با دیدنشون راستش منم حالم گرفته شده بود و کم مونده بود گریه کنم!!
برای اینکه یبار پیششون اشکم در نیاد گفتم:
+خب دیگه من برم شما دوتا رو تنها بزارم!!
سینا لبخندی زد و گفت:
-مرسی کژال!!
+خواهش میکنمممم!!!
راحت باشید!!
سینا سری تکون داد و گفت:
-فقط کژال یادت نره!!
لبخند مرموزی زدم و گفتم:
+نه خیالت راحت.
اکرم نگاهی به ما کرد و گفت:
-چیشده!؟
چرا رمزی حرف میزنید…
سینا با خنده گفت:
-فضول خانوم و نگاه!!
اکرم لباشو آویزون کرد و گفت:
+به منم بگید خب!!
سینا لباشو برد کنار گوش اکرم و بهش یه چیزایی گفت که من متوجه نشدم!!
اکرم ابروهاشو بالا انداخت و داشت با خنده به حرفاش گوش میداد!!!
همونطوری داشتن حرف میزدن که من دیگه بیخیال موندن شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم!!
روی تخت دراز کشیده بودم و به این فکر میکردم که چه جوری اکرمو راضی کنم و امشب با خودم ببرمش کافه؟!
قطعاً حالش خوب بود و احتمال اینکه قبول کنه خیلی بالا بود
تو همین فکرها بودم و یهو با خودم گفتم:اگه تیر دادم امشب میومد خیلی خوب میشد
با آوردن اسم تیرداد یهو به این فکر کردم که چند ساعتی هست ازش خبری نیست
کجاست؟!
یعنی توی اتاقشه؟!
فکر کردم که برم و از تیرداد هم یه نظری بپرسم
از جام بلند شدم و تند تند پلهها رو بالا رفتم و به سمت اتاق تیرداد حرکت کردم.
رمان الهه هوس به قلم آوا سلطانی را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
آوا سلطانی، نویسنده و رمان نویس، بیست و شش ساله و ساکن شمال هستن. متاهل و مادر یک فرزند چهار ساله. خانه دار هستن، نویسندگی رو از سال 97 شروع کردن و سه رمان تکمیل شده دارن.
رمان عروس قاتل – فروش مجازی
رمان الهه هوس – فروش مجازی
رمان تقاص قضاوت – فروش مجازی