نحوه دانلود رمان چشم های پر غرور
رمان چشم های پر غرور روایت عشق و دلدادگی میباشد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان از احساس، تعلیق و هیجان خوبی برخوردار است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 376 صفحه، در سال1393 از نشر شقایق منتشر شده است.
آمدن دوباره ی او حس و حالم را تازه کرده بود.
به رغم ظاهر بیتفاوت و آرامم، درونم طوفانی بود.
نگاهش، لبخند مردانه و جذابش، تمام وجودم را زیر و رو میکرد.
اما او آرامتر از قبل بود.
گویی به ساحل آرامش رسیده بود.
درست بر خلاف چند ماه پیش که بیشتر اوقات عصبی و گرفته بود.
هم اکنون با کمال تعجب میدیدم که آرام شده است.
وقتی نگاه مشتاقش را دیدم با شرم سرم را پایین انداختم، درست بود ساعاتی قبل به عقد هم درآمده بودیم اما حالا در لباس عروس و دستی که به صورتم برده شده بود…
با همان لبخندی که عاشقش بودم نزدیک شد و با سلامی کوتاه گفت:
ـ کم کم داره نظرم عوض می شه!
و با همان حالت سرش را نزدیکتر آورد و خیلی آرام ادامه داد:
ـ اگه یه وقت زدم زیر قولم گله نکنی ها!
کوبش تند ضربان قلبم، عملاً هر واکنشی را از من گرفته بود. با نگاه شوخ و خندانش به من چشم دوخته بود، انگار از دستپاچگی من لذت می برد.
کژال فوراً خودش را به ما رساند و با خنده گفت:
ـ آهای کلک! داری بیخ گوش عروس خوشگل مون چی می گی؟
ـ ا… اگه قرار بود کسی بشنوه که بلند می گفتم!
بعد دسته گل زیبایی را که در دست هایش خودنمایی می کرد به طرفم گرفت و گفت:
ـ قابل شمارو نداره.
با دستی که به وضوح می لرزید، آن را گرفتم و او هم بلافاصله زیر بازویم را گرفت. بی اختیار چشم هایم را بستم. قبلاً بارها و بارها این لحظه را در ذهنم مجسم کرده و برای این زمان نقشه ها کشیده بودم اما حالا…
با فشار کوچکی که به بازویم وارد کرد، مرا به خود آورد. وقتی چشم هایم را باز کردم نگاهم با نگاه منتظرش تلاقی کرد، آرام گفت:
ـ نگران نباش، هیچ اتفاقی نمی افته! آروم باش و به چیزی فکر نکن، امروز باید بهمون خوش بگذره.
با نزدیک شدن کژال و فرنوش، پلک هایم را بر هم زدم تا اشکی را که خیال ریختن داشت محو کنم. برق فلش دوربین مرا بیشتر در خود فرو برد. با خودم فکر کردم: «این لحظات زمانی برایم خاطره خواهد شد.»
به کمک او سوار ماشین مشکی مدل بالایش شدم که به زیبایی تزیین شده بود. قبل از این که سوار شود، لحظاتی دوستانش دوره اش کردند و سر به سرش گذاشتند. زرنگ تر از همه جواب آنها را داد و وقتی کنارم نشست، هنوز بلند بلند می خندید. نگاهش کردم، متوجه شد و به سویم چرخید و با نگاه مشتاقش به صورتم خیره شد. لیم را گاز گرفتم و هول هولکی گفتم:
ـ الان همه منتظرن، بهتره حرکت کنیم.
ماشین را روشن کرد و با سرخوشی گفت:
ـ اگه نگم تو خوشگل ترین و نازترین عروسی هستی که تو عمرم دیدم، عقده میشه و تو گلوم می مونه!
با صدایی که به زور از گلویم خارج شد گفتم:
ـ خواهش می کنم بس کن…
باز هم خندید و در حالی که خیابان ها را برای رسیدن به تالار طی می کرد، جواب داد:
ـ من دارم سعی خودمو می کنم که دلمو راضی کنم، اما راستش رو بخوای از موقعی که خطبه عقد خونده شد، نمی دونم چرا به چیزی تو قلبم می گه، « بی خیال همه چیز، تو یه خانم خوشگل و ناز و مهربون می خواستی که حی و حاضره دیگه…»
کلامش را قطع کردم و با تندی گفتم:
ـ اگه فکر می کنی من با این حرفا رام می شم، باید بهت بگم داری اشتباه می کنی.
نگاهش را از خیابان گرفت، به من دوخت و گفت:
ـ عزیزم، من نمی خوام تورو مجبور به کاری کنم، دلم می خواد خودت بخوای نه این که من مجبورت کنم.
بهت زده نگاهش کردم، منظورش را نمی فهمیدم. اگر واقعاً به «الی» علاقمند بود، پس این مسخره بازی ها چه معنایی داشت؟ اگر علاقه نداشت چرا به من دروغ می گفت؟ منظورش از این کارها چه بود؟
کلافه گفتم:
ـ چی رو باید بخوام؟
خندید و گفت:
ـ هیچی خانمم، هیچی عزیزم! اصلا دیگه چیزی نمی گم. خوب شد؟
مایوسانه به دست چپم که بی حس روی دامنم افتاده بود خیره شدم و گفتم:
ـ پس لطفا این نگاه ها و حرف های محبت آمیزت رو کنترل کن، بذار همه چیز طبق قرارمون پیش بره و تموم بشه.
آهی کشید و زیر لب گفت:
ـ باشه، هر چی تو بگی.
در میان استقبال گرم مهمانان وارد تالار شدیم و برای خوش آمدگویی دست در دست هم در میان میزها حرکت کردیم. در مقابل چهره های خندان و شاد مهمانان مثل آدم های گنگ فقط سرم را تکان می دادم اما او با ملاطفت و رویی گشاده از آن ها تشکر می کرد، گویی همه چیز عادیست و اتفاقی نیفتاده است!
شیرین با خوشحالی مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید، اما من انگار اصلاً در میان آن جمع شاد و بی خیال، نبودم. هنوز در بهت و سرگردانی دست و پا می زدم، هنوز هم باورم نمی شد چطور خام حرف هایش شده و این بازی مسخره را شروع کرده بودم. بازی ای که پایان آن یعنی بریدن از همه کسانی که امروز دورم جمع بودند.
در افکارم غوطه ور بودم که عمه نزدیک شد و مرا در آغوش گرفت، با خوشحالی خندید و گفت:
ـ بهت تبریک می گم عروس خوشگلم.
رمان چشم های پر غرور از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
معصومه شیخ، مقلب به م. شیخ، متولد سال 1348، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان چشم های پر غرور _ انتشارات نغمه (شقایق)