نحوه دانلود رمان هوای تو
نحوه دانلود رمان هوای تو معرفی رمان هوای تو : رمان هوای تو از زاهده بیانی رمانی است با ژانر عاشقانه اجتماعی و در مورد روابط خانوادگی است. این رمان قصه زورگویی‌ها، دورویی‌ها، خودخواهی‌ها و سلطه‌گری‌هاست. فضاسازی طبیعی و روندی تقریباً مناسب و آرام دارد. و قلم قصه محور نویسنده شیوا و روان است. داستان، داستان صبر و شکیبایی در برابر مشکلات ...

نحوه دانلود رمان هوای تو

معرفی رمان هوای تو :

رمان هوای تو از زاهده بیانی رمانی است با ژانر عاشقانه اجتماعی و در مورد روابط خانوادگی است. این رمان قصه زورگویی‌ها، دورویی‌ها، خودخواهی‌ها و سلطه‌گری‌هاست. فضاسازی طبیعی و روندی تقریباً مناسب و آرام دارد. و قلم قصه محور نویسنده شیوا و روان است. داستان، داستان صبر و شکیبایی در برابر مشکلات است.
رمان هوای تو از زاهد بیانی از انتشارات علی در ۵۷۶ صفحه به چاپ رسیده است.

 

مقدمه رمان هوای تو :

بگذار آن باشم که با تو در کوهسار گام بر می دارد
بگذار آن باشم که با تو در گلزار گل می چیند
بگذار کسی باشم که از احساس درون با او میگویی
بگذار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می‌گویی
بگذار کسی باشم که در غم سوی او می آیی
بگذار کسی باشم که در شادی با او میخندی
بگذار کسی باشم که به او عشق میورزی.

 

خلاصه رمان هوای تو :

مهناز عروس خانواده‌ای است که به شدت با او بد هستند، در این میان با مرگ همسرش، سهراب، همه‌ی شرایط از آن چیزی که هست بدتر می‌شود.

 

مقداری از متن رمان هوای تو :

دستی به گونه ام کشیدم و به سمت سالن قدم برداشتم. چند نفری از خدمه خانه در حال جابه جا کردن وسایل و تمیز کردن بودند از بین آنها گذر کردم و وارد سالن شدم و با صدای آرامی سلام کردم حاجی که در حال چرخاندن تسبیحش بود سرش را بلند کرد و تکانی به تسبیحش داد. سعید به آرامی جواب سلامم را داد ولی پارسا سرش را پایین نگه داشته بود و به نقطه ای از فرش زیر پاش خیره بود سرم را کمی بالا گرفتم و روی مبلی که نزدیک به در خروجی قرار داشت نشستم دستانم را در هم قفل کردم. لحظه ای گذشت و حاجی تسبیحش را با یک حرکت در دستش مشت کرد و گفت:
– حالا می خوای چیکار کنی؟
کمی سرم را بالاتر بردم این بار پارسا هم به همراه آن دو نفر به من نگاه میکرد حرفم را کمی مزمزه کردم و گفتم:
– اگه اجازه بدید بر میگردم شهرستون پیش برادرم
پارسا ناگهان نگاهش تیز شد و سعید با نگرانی به حاجی خیره شد و حاجی. با چشمانی که مثل کاسه خون بود دست مشت کرده اش را بیشتر فشرد و حاج خانوم را صدا زد.
سعید پنج سالی از من کوچک تر بود اما همیشه طوری رفتار می کرد که گاهی فکر میکردم هم سن و یا بزرگتر از من است تنها کسی بود که در آن خانه درندشت حامی ام بود و در این مدت با بودنش و دلداریهایش کمی آرامم کرده بود اما در مقابل حاجی دل و جرئتش فروکش میکرد و نمی توانست حرفی بزند.
بیشتر در مبل فرو رفتم و برای مرتب کردن روسری ام دستم را بالا بردم که نگاهم با نگاه پارسا گره خورد نه سالی از من بزرگتر بود و در شرکت تجاری پدرش مشغول به کار بود در واقع حاجی در باز حجره بزرگ فرش داشت و این شرکت هم به واسطه تحصیل پارسا و به اصرارش زده شده بود. تمام این خانه و تمام مغازه ها و شرکتها مال حاجی بود و بقیه همه زیر دستش بودند، حتی پسرانش با تمام زحمتهای شبانه روزی شان چیزی متعلق به خودشان نداشتند و یکی از دلایلی که سعید همیشه ساکت و خاموش بود همین بود. نگاهم را از پارسا گرفتم و به قاب روی میز خیره شدم. دستانم را تا جایی که توانستم در هم فشردم تا مانع دلتنگی و بی قراری ام شوم. حاج خانوم با عجله وارد شد و ابتدا نگاهی به من و سپس به حاجی کرد و گفت:
– بله حاجی؟ کاری داشتی؟
– مهناز رو کی بردی دکتر؟
متوجه نیش کلام حاجی شدم اما سرم را پایین گرفتم. حاج خانوم با نگرانی نگاهی به من کرد و گفت:
– هفته پیش که فشارش افتاد.
حاجی با صدای پر از تمسخر در حالی که به من نگاه میکرد گفت:
– پس به خانوم بگید دکتر چی گفته بود.
احساس میکردم از درون میلرزم؛ اما نگاه از فرش نگرفتم و سکوت کردم.
– چی بگم حاجی؟
حاجی با داد گفت:
– همونی رو که دکتر به خانوم گفته.
دستی به گونه تب دارم کشیدم تا بیشتر از این زیر نگاههای پارسا و سعید آب نشوم. حاج خانوم با صدای لرزان و آرامی گفت:
– گفت مهناز دو ماهه بارداره افت فشارشم برای همینه.
چشمانم را روی هم گذاشتم حاجی پایش را روی پای دیگرش انداخت و گفت:
– با دونستن این موضوع میخواستی بری شهرستون؟
سرم را بالا آوردم پارسا نگاهش را از من برنمی داشت ولی سعید با ناراحتی با دسته مبل ور می رفت.
– بمونم که چی بشه حاجی؟
حاجی از کوره در رفت و یک دفعه از روی صندلی اش بلند شد، هم زمان پارسا و سعید بلند شدند. پارسا قدمی به حاجی نزدیک شد اما او با حرکت دست مانعش شد و به من نزدیک تر شد و با عصبانیت گفت:

– تا امروز اگه چیزی بهت نگفتم برای این بوده که گفتم بذار چهلم اون خدا بیامرز بگذره بمونی که چی بشه؟ میخوای نوه مو کجا ببری؟ حالا که خدا پسر مو گرفته نمیذارم تو بچه شو ازم بگیری. خودتم جایی نمی ری. اگه تو آبرو نداری، خانواده من که آبرو دارن وقتی با این خانواده وصلت کردی دیگه ناموس اینا شدی.
به پارسا و سعید اشاره کرد. درسته که سهراب نیست اما هنوزم عروس این خونه ای و نمی‌تونی، سرخود برای خودت تصمیم بگیری.
قطره اشکی که از اول گوشه چشمم جا خوش کرده بود بالاخره بیرون زد. این بار سرم را بالا نیاوردم.
– ما که از اولم به این وصلت رضا نبودیم اما چه کنیم؟ ما بودیم و این پسر که پا توی یه کفش کرد و گفت الا و بلا فقط مهناز
بعد با سکوتی معنادار بدون کلامی دیگر با تحکم و قدم های محکمی از کنارم رد شد. پارسا و سعید هم به دنبالش روانه شدند چند قدمی دور نشده بود که لحظه ای ایستاد و در حالی که با انزجار به من مینگریست رو به همسرش گفت
– اینم ببر اتاقش و نذار جایی بره وای به حالش اگه بلایی سر نوه ام بیاد.
احساس خفگی کردم. با رفتنشان نگاه تب دار و گریانم را روی قاب خاطره هایم که روزی نمی توانستم دوری اش را تحمل کنم ثابت کردم.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان هوای تو :

رمان هوای تو از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی‌ های معتبر قابل تهیه است.

 

بیوگرافی زاهده بیانی :

زاهده بیانی با نام مستعار نیلا، نویسنده ایرانی، متولد سوم تیر سال ۱۳۶۵ است که در ژانر عاشقانه اجتماعی دست به قلم می‌برد.

 

آثار زاهده بیانی :

رمان عبور از غبار – انتشارات علی
رمان هوای تو – انتشارات علی
رمان بی تابی – انتشارات علی
رمان موج نهم – انتشارات علی
رمان وسوسه – در دست چاپ
رمان اغنا – در دست چاپ
رمان دور باش؛ اما نزدیک – در حال تایپ
رمان چهار دیواری – مجازی
رمان در آغوش باد – مجازی
رمان ورود عشق ممنوع – مجازی
رمان عشق و آتش – مجازی
رمان یه بار بهم بگو دوسم داری – مجازی
رمان تو با منی – مجازی
رمان عاشق اسیر – مجازی

 

برای مطالعه ی رمان های جدیدتر به صفحه ی اصلی سایت رمان کلوب مراجعه کنید.

 

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=3980
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!