نحوه دانلود رمان نبش قلب
رمان نبش قلب روایت عشق و دلدادگی میباشد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان از احساس، تعلیق و هیجان خوبی برخوردار است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 338 صفحه، در سال 1393 از نشر شقایق منتشر شده است.
در دنیایی که هوس ها در لباس عشق ظاهر می شوند، عشق ها از سر شرم به سکوت بدل می شوند و سکوت به نداشتن احساس تعبیر می شود…
بگذار بنویسم تا نگویند سکوتم از سر بی خیالی بود. خیال من این روزها آرام نمی گیرد می خواهم دنیایی بیافرینم که برخلاف اینجا عشق ها در آخر داستان هایش به احساس معنا شوند… تا آخر دنیای ذهن من برو ولی بدان قانون داستان من این است:
«قضاوت در مورد نویسنده جایز نیست»!
دنیای من از احساس آزاد و از رؤیا سرشار شده است.
کاش همانند داستانها، همان گونه که ساده دل های پاک سپرده می شد، بیان عشق نیز ساده بود!
او به حرفهایش ادامه میداد و این من بودم که مات و مبهوت به چهرهی آسمانی اش خیره نگاه میکردم.
ادامهی حرفهایش را متوجه نشدم.
صدای گوشنواز و آن لحن مهربان کلامش، همه وهمه باعث میشد که حس کنم ضربان قلبم شدت گرفته و حس میکردم فرزاد هم صدای آن را میشوند…
خورشید آرام آرام در حال غروب بود و آخرین اشعه های سرخش را با خود به ناکجا آباد می برد. انگار قرار بود من نیز به زودی به آنجا هجرت کنم. پلک های خسته ام را به زور باز نگه داشتم و به تصویر پایانی روز زل زدم. درونم آکنده از اندوهی عمیق بود. ترس از به پایان رسیدن، وجودم را می سوزاند. ترس از دوباره ندیدن آسمان و غروب و هر آن چه که در دل بزرگش جای داشت.
آرام برخاستم و به سوی سالن رفتم. دستم را روی دیوار کشیدم و کلید برق را زدم. سالن از روشنایی درخشید. لبخند تلخی نگاه خسته و بیمارم را پر کرد. کاش دل غم زده ی من نیز با کلیدی این چنین روشن می شد و می درخشید، اما افسوس! تاریکی دلگیر درونم با هیچ نور امیدی روشن نمی شد.
با قدم هایی سست به آشپزخانه رفتم و ترس هایم را با لیوانی آب بلعیدم، گلویم به سوزش افتاد. مدت ها می شد که دیگر نمی توانستم قرص ها را به راحتی استفاده کنم. شاید اگر برای فرار از گذشته و یادآوری خاطرات نبود، تا این حد به قرص ها پناه نمی بردم. اما تلاشم برای گریز از هر آنچه که برایم ارمغانی جز اشک و آه نداشت، بی فایده بود. نگاهم به دور دست ها خیره بود و دلم آکنده از دردهای ناتمام.
صدای شکستن لیوان مرا از فکر بیرون آورد. چنان ضعیف شده بودم که توانایی نگه داشتن یک لیوان آب را هم نداشتم. هر گناه با چنین صحنه ای رو به رو می شدم، بیش از پیش احساس درماندگی در وجودم رخنه می کرد. کف زمین نشستم و خرده شیشه ها را یک به یک جمع کردم.
ـ کتایون… کتایون، عزیزم کجایی؟
نیلوفر هراسان وارد آشپزخانه شد. در حالیکه نفس نفس می زد بریده گفت:
ـ پاشو… کاوه کارت داره!
منتظر من نماند و با همان سرعتی که آمده بود، از سالن بیرون دوید. حیرت زده به رفتن او خیره ماندم. یعنی کاوه چه کاری با من داشت؟! از ترس این که مبادا اتفاقی افتاده باشد، سریع از روی زمین بلند شدم تا خود
را به او برسانم.
کفش هایم را پوشیدم، شنل بافت را از روی میز برداشتم و روی شانه های ارزانم انداختم و بلافاصله از سالن خارج شدم. دستم را به نرده ها گرفتم و تک تک از پله ها پایین رفتم. باورم نمی شد که یک پایین رفتن از پله تا این حد برایم دشوار شده باشد.
وارد واحد کاوه شدم. کاوه روی کاناپه نشسته و تلفن نیز کنار دستش بود. با اشاره ی دست از من خواست تا ساکت باشم. نگاهی به چشم های نگرانم انداخت. نمی دانستم در چشم هایش چه بود. خشم، سرزنش یا دلسوزی ؟… تلفن را روی بلندگو گذاشت و من پس از سه سال ناباورانه زنگ صدایش را شنیدم:
ـ نگران نباش. زن عمو خوبن، دیشب یه سری بهشون زدم. از شما چه خبر ؟… کار خوب پیش میره؟
کاوه در حالیکه یک نگاهش به من و نگاه دیگرش به تلفن دوخته شده بود مردد پرسید:
ـ فرزاد جون خلاف عادت رفتار کردی! امروز که پنج شنبه نیست. یه روز زودتر تماس گرفتی!
ـ بله حق با شماست. راستش فردا یه سمینار علمی دارم. گفتم شاید نتونم تماس بگیرم. این بود که الان مزاحمتون شدم. خب کوچولوت چطوره؟
کاوه لبخندی گوشه ی لبش نشاند و گفت:
ـ خوبه … باید ببینیش. این بچه اینقدر بامزه اس که مطمئنم عاشقش می شی.
ـ حتماً همین طوره. بچه ی کاوه خان باید هم شیطون و نمکی باشه!
خدا می داند با هر کلمه ای که می گفت چه همهمه ای درونم برپا می کرد… پس از سال ها بالاخره صدایش را می شنیدم و این صدا، چه ها که به یادم نمی آورد، چه رنج هایی که از جسم خسته ام دور می ساخت.
خدایا انگار قلبم از مینه کنده شده بود. دستم را محکم به ستون کنارم تکیه دادم تا مبادا بر زمین بخورم. پس از مکت کوتاهی آهسته گفت:
ـ کاوه جوان… حال… حال کتی چطوره؟
با شنیدن نامم، ناخودآگاه قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم بر روی گونه ام لغزید.
پس از سه سال اسمم را از زبانش می شنیدم. با همان لحن، با همان آهنگ زیبای صدایش، کاوه همچنان خیره به من می نگریست.
فرزاد دوباره پرسید:
ـ کاوه… صدام رو می شنوی؟ پرسیدم حالش چطوره؟
رمان نبش قلب از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
مهتاب صفاران، متولد سال 1372، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان نبش قلب _ انتشارات آترینا (شقایق)