نحوه دانلود رمان نامت را می بوسم
رمان نامت را می بوسم به قلم فاطمه پورعباسی در مورد تلاش سرباز معلمی است که برای کشف راز پنهان شده ی روستا و مردمش اصرار می ورزد، غافل از آنکه بداند آن پافشاری ها در کشف حقیقت، زندگی آینده و عشقش را دستخوش تغییری برگشت ناپذیر خواهد کرد و به محض کشف ناگفته ها، آن چه که او انتظارش را ندارد، رخ می دهد و سرنوشت مسیر جدیدی را در زندگی اش رقم می زند. نامت را می بوسم اثر فاطمه پورعباسی روایتی ست عاشقانه و اجتماعی از زندگی مردمانی که کمتر دیده و شنیده شده اند، مردمانی که تلاش می کنند خود فراموش شده شان را باری دیگر به جامعه یادآوری کنند.
این رمان عاشقانه و اجتماعی در ۸۸۲ صفحه از انتشارات علی به چاپ رسیده است.
زیر باران رحمت خدا چترت را ببند و اجازه بده تو را ، خوب خوب ، خیس محبتش کند نگران نباش باران که بند آمد کسی به رویت نخواهد آورد لباست خیس محبت اوست. تو هم به رویشان نیاور که خیسی لباسشان را دیده ای همین که چترت را بسته ای و خیابان یک طرفه را بازو به بازویش میروی یعنی خود خود عشق.
رمان نامت را میبوسم کاری از فاطمه پورعباسی روایت زندگی سرباز معلمی به نام عماد است که برای گذراندن خدمت سربازی به روستایی دور افتاده اعزام میشود. روستایی پررمزوراز که هر روز ماجرایی عجیب و غیرمنتظره برایش رقم میزند؛ اما حضور دختری که عماد عاشقانه دوستش دارد، باعث میشود او خود را از اتفاقات آن محیط ناآشنا دور نگه دارد با این حال هر چه زمان به پیش می رود عماد پی میبرد که راه گریزی از آن روستا و مردم پر رمز و رازش ندارد.
نثار شادی روح تازه در گذشته صلوات. طنین صلوات فضا را پر کرد و بیش از پیش حس مرگ و درد را در وجود همه ریخت سرش را روی پارچه ی سیاهی گذاشت که سرتاسر قبر را فرا گرفته بود و شانه هایش نیز به تبعیت از چشمانش گریست. عطر گلاب و حلوا که در مشامش پیچید عریان بودن واقعیتی را بر او محرز کرد که عزیزش پس از این به خاکی سرد تعلق دارد دسته ی گلایل سفید با ربانهای سیاه برایش دهن کجی میکرد چشمه ی چشمانش باز هم جوشید. صدای ضجه ی دخترک سیاه پوش آن سوی قبر دلش را ریش کرده بود. آن سوتر دخترک سورمه ای پوشش ایستاده بود. همان که برایش دایه ای شده بود مهربان تر از مادر ضجه ی دخترک بلندتر شد. دلش می خواست بی هوا برخیزد و با مهر او را در آغوش بگیرد؛ اما دستی زیر بازویش نشست و در پی آن صدای خشک مردی زیر گوشش زمزمه کرد که وقت رفتن است زیر پایش خالی شد نمیخواست برود. لااقل تا ساعتی دیگر دلش نمیخواست از آن قبر سرد و خیس دور شود؛ اما مرد با تاکید از او خواست برخیزد. مردی که نگاه سردش را زیر عینک آفتابی پنهان کرده بود بی رمق برخاست و بی رمق تر در پی او روان شد.
صبر کنید… لطفاً چند لحظه صبر کنید. ایستادند. هم او هم مرد نگاهش از نوک کفش هایش بالا آمد. از زمانی که آمده نگاه به نگاه احدالناسی ندوخته بود سر به زیر آمده بود و می خواست سر به زیر برود دردی که بر قلبش نشسته فراتر از آن بود که بخواهد حرف نگاه غریبه و آشنا را بخواند و تحمل کند. عزیزی زیر خاک کرده بود و دلش از همه کس و همه چیز سرد بود. اما شخصی که رو به رویش ایستاده بود و تندتند نفس میگرفت با بقیه توفیر داشت و تمام تلاشش را به کار گرفته بود تا او اکنون آنجا باشد. سر خاک کسی که تمام عمر و زندگی اش بود صدای ظریف و محکم دختر باعث شد از کفش های کهنه و خاک آلود خود چشم بگیرد و به او نگاه کند.
– جناب سروان میشه چند لحظه باهاش حرف بزنم؟
مرد سرش را به سمت دیگری چرخاند و با چند قدم کوتاه از آنها فاصله گرفت؛ اما او در آخرین لحظات صدایش را شنید.
– فقط چند دقیقه من موظفم سر وقت متهمو تحویل بدم.
باز هم سرش سر خورد روی کفشهای زهوار در رفته اش. لقب متهم را یدک کشیدن برایش سنگین بود صدای دختر را باز هم شنید.
– چشم چشم فقط یک دقیقه
سرش را بلند کرد از کفشهای پاشنه سه سانتی او به شلوار سورمه ای و پس از آن مانتو و سپس مقنعه ی سورمه ای رنگش و همان طور رفت بالا و رسید به لبهایی که بی چشم داشت به او لبخند می زد و رفت بالاتر و به نگاه محکم اش رسید دلش قرص شد و لبخندی اندک بر لبش نقش بست و باز و بسته شدن آنی چشمان او را دید بی صدا لب زد ازت ممنونم.»
و دخترک مصمم باری دیگر چشمها را بست و باز کرد. چند دقیقه سر آمده بود بی حرف سر به زیر انداخت و هم پای سروان شد. باید می رفت. صدای دختر سورمه ای پوش مصمم اش را که شنید باز هم دلش قرص شد.
– من میارمت بیرون
به پشت سر نگاه نکرد؛ اما با خود زمزمه کرد می دونم». سروان او را به سمت اتومبیل هدایت کرد سربازی که تا چند ثانیه ی پیش با خجسته دلی سوت میزد با دیدن ما فوقش از اتومبیل بیرون پرید و احترام نظامی گذاشت.
– آزاد اصغری بشین حرکت کن دیر شد.
سرباز فلک زده تند و فرز سوار شد و سروان هم در صندلی عقب کنار او جای گرفت پوزخندش را پنهان نکرد مرد پیش خودش چه فکری کرده بود؟! او که دیگر جایی نداشت تا بدانجا بگریزد. تمام دار و ندارش زیر خروارها خاک در همان حوالی آرمیده بود اتومبیل که روشن شد بی هوا سرش به پشت سر چرخید گویا انتظار داشت عزیزش از زیر خاک برخیزد و بدرقه اش کند؛ اما جای عزیز سفر کرده اش، یک جفت چشم به او خیره بود؛ چشمانی که مدتها بود برای نجات او خود را به آب و آتش می زد. لبخندی بر لب خشکش نشست دست راستش بالا آمد، درست در راستای پیشانی اش قرار گرفت و بی صدا با او خداحافظی کرد. هنوز در فکر دختر بود که اتومبیل با تکانی ناگهانی خاموش شد و سرباز با چشمانی فراخ و ترسیده به پشت سر چرخید. نیم رخ خشمگین سروان را که دید لبش به لبخندی اندک باز شد.
نگاهش کرد و مات شد صدایش را میشنید بی آنکه بتواند لب باز کند. گویی آل بر جانش نشسته و زبانش را بند آورده بود.
– ….عماد … عماد… عماد
نفس در سینه اش تنگی میکرد و صدا لحظه به لحظه نزدیک تر می شد.
– عماد، عماد… مادر…
رمان نامت را می بوسم از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
فاطمه پورعباسی با نام مستعار طوبی متولد زمستان سال ۱۳۶۲ است. ایشان کارشناس حسابداری می باشند و در کنار تحصیل به نوشتن هم پرداخته اند و همین طور در عرصهی نگارش نمایشنامه مقام نخست جشنوارهی ملی تئاتر را نیز بهدست آورده اند. ساخت دو فصل از برنامهی تلویزیونی شبانه از شبکه ی استانی به مدت دو سال از دیگر افتخارات کارنامه ی هنری ایشان است.
رمان نامت را می بوسم – انتشارات علی
رمان یاسمن و اقاقی – در دست چاپ از انتشارات علی
رمان کلون – در دست چاپ از انتشارات علی
رمان تاسوکی – آنلاین
رمان مرا بی تو سببی – آنلاین
نمایشنامه ی ووو
نمایشنامه ی سیاوشان
نمایشنامه ی پین
نمایشنامه ی دو بال قیچی
نمایشنامه ی رادیو ترن
نمایشنامه ی بیایید کمی بمیریم