نحوه دانلود رمان قهقرا
نحوه دانلود رمان قهقرا معرفی رمان قهقرا : رمان قهقرا به قلم سامان شکیبا، روایت زندگی دختری هجده ساله به نام پروا است که در سن کم ازدواج می‌کند و بچه دار می‌شود. درست چند روز بعد از به دنیا آمدن بچه‌اش، شوهرش زندان می‌افتد و صاحبخانه او به خیابان می‌اندازد. با مردی متعصب و غیرتی به نام کیسان آشنا می‌شود که استاد دانشگاه ...

نحوه دانلود رمان قهقرا

معرفی رمان قهقرا :

رمان قهقرا به قلم سامان شکیبا، روایت زندگی دختری هجده ساله به نام پروا است که در سن کم ازدواج می‌کند و بچه دار می‌شود.
درست چند روز بعد از به دنیا آمدن بچه‌اش، شوهرش زندان می‌افتد و صاحبخانه او به خیابان می‌اندازد.
با مردی متعصب و غیرتی به نام کیسان آشنا می‌شود که استاد دانشگاه است و به خانه‌اش می‌رود تا جای خوابی برای خودش و یک سرپناه برای بچه‌اش داشته باشد. اما شرط کیسان یه چیز است، طلاق پروا از شوهرش و محرمیت با او! رابطه‌ی عاشقانه‌ای میان این دو شکل می‌گیرد اما…
رمان قهقرا از جدیدترین کارهای آقای شکیبا هستند که با سبک قلم خاصشون، مخاطب های زیادی به خودشون جذب کردن.
در ژانر عاشقانه و همخونه‌ ای نوشته شده؛ در لیست پیشنهادی قرار می‌گیرد.

 

خلاصه رمان قهقرا :

رمان قهقرا به قلم سامان شکیبا، داستان زندگی دختری است که با نوزاد چند روزه‌اش به خیابان می‌افتد.
با استاد دانشگاه جذابی به نام کیسان آشنا می‌شود که او را به خانه‌اش می‌برد تا از او و نوزادش مراقبت کند.
اما شرطش یک چیز است، طلاق پروا از شوهرش و محرمیت با او!

 

مقداری از متن رمان قهقرا :

مردهای دورم که تعداشان چندان زیاد هم نبود، اغلب بداخلاق، چرک، معتاد و بی بند و بار و زشت بودند.
حتی صاحب رستورانی که استخدامم کرده بود، محض رضای خدا هم یک‌بار حاضر نشد به من لبخند بزند.
یک مرد شکم گنده‌ی سیبیلو بود که حقوقم را هم به زور می‌داد.
انگار لطف می‌کرد چند قران کف دستمان می‌گذاشت.
انگار نه انگار برایش کار می‌کردم…
حالا یک‌باره مقابلم پسری زیبا قرار گرفته بود.
لباس‌های ارزان اما تمیز و مرتب بودند.
مهم تر از همه، لبخند روی لب داشت!
سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و بفهمم چه گفته…
میز را زیادی دستمال کشیده بودم و او متوجهش شده بود.
تلاش کردم از چهره‌اش بفهمم قصدش مزاحمت و تکه پرانی بود یا نه.
به هر حال اگر مزاحم هم بود، خوشتیپ‌ترین مزاحمم تا آن روز به حساب می‌آمد.
نگاه گرفتم و تک سرفه‌ای زدم.
نزدیکش که شدم، لبخندی به رسم مشتری‌مداری زدم.
_ سلام. خوش اومدید.
_ سلام. ممنون.
سنگینی نگاهش را روی خودم حس می‌کردم و دستپاچه شده بودم.
باید حالا چه کار می‌کردم؟
از جیبم، دفترچه و خودکار را بیرون آوردم.
_ چی میل دارید؟
جواب که نداد، نگاه از دفترچه گرفتم و سوالی نگاهش کردم.
_ منو ندارید؟
لب گزیدم.
منو را نداده بودم؟
_ ای وای… الان براتون می‌آرم. شرمنده…
خندید و به نظرم خنده‌اش هم جالب بود.
_ باشه. عجله نکن.
ناخودآگاه ضربان قلبم بالا رفت.
حواسش به من بود. بر خلاف تمام مردهایی که تا آن روز در زندگی‌ام حضور داشتند…
احساس می‌کردم صورتم سرخ شده، با این حال منو را برداشتم و زود سمتش برگشتم.
با خجالت گفتم:
_ بفرمایید.
همان‌جا ایستادم. دلیل خاصی نداشت.
بهتر بود حتی دور شوم تا راحت تر منو را بررسی و انتخاب کند اما بی‌اراده، همان‌جا پاهایم قفل کرده بود…
فقط چون چهره‌ی خوبی داشت؟ چون لبخند زده بود به جای تحقیر کردنم؟
بی‌جنبه بودم اما تقصیری هم نداشتم…
_ شما چی پیشنهاد می‌دی؟
گفته بود شما.
نه برای مسخره بازی. واقعاً با احترام با من صحبت کرده بود و حتی نظر من را هم می‌خواست!
آب دهانم را پر صدا بلعیدم.
واقعاً مخاطبش من بودم؟
_ با منید؟
دوباره از همان لبخندها زد که خوشم می‌آمد.
از آن‌ها که دلم را یک‌جوری می‌کرد…
_ بله، با شمام.
سعی کردم تمرکز کنم و بهترین جواب را بدهم.
استرس گرفته بودم و انگار در زندگی مأموریتی مهم تر از انتخاب بهترین غذای رستوران نداشتم…
_ اِ… خب…
تمام غذاها را حداقل یک‌بار امتحان کرده بودم.
_ فکر می‌کنم سلطانی و چلوکباب مخصوصمون از همه‌ش بهتره…
سری تکان داد.
_ باشه. پس منم سلطانی می‌خوام.
با دستانی لرزان در دفترچه یادداشت کردم.
_ سالاد؟ نوشیدنی؟ مخلفات؟
و اصلاً نگاهش نکردم تا حالم را نفهمد.
__ یه نوشابه سیاه فقط.
آن را هم نوشتم و گفتم:
_ چشم. میارم خدمتتون.
_ ممنون.
به سرعت سمت آشپزخانه رفتم و سفارش را به آشپز دادم.
_ آقا هوشنگ؟
در حالیکه سیخ‌های کباب را تاب می‌داد، جوابم را داد.
_ ها؟
_ خیلی خوب درستش کن‌.
نیم‌نگاهی انداخت.
_ کارم‌و بلدم. برو پی کارت!

احساس کردم باید توضیحی بدهم وگرنه همه می‌فهمیدند چه‌قدر مشکوک رفتار می‌کنم.
_ واسه این می‌گم که مشتری گفت بهترین غذاتون چیه. من گفتم سلطانی.
حوصله‌ام را نداشت.
آقا هوشنگ هم یکی دیگر از مردانی بود که هیچ‌وقت با من خوب برخورد نمی‌کرد.
از من خوشش نمی‌آمد و به نظرش زیادی بچه می‌آمدم.
حتی شنیده بودم که به بقیه می‌گفت تعجب کرده من استخدام شدم.
جای من می‌توانستند یک پسر فرز تر بگیرند.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان قهقرا :

رمان قهقرا به نویسندگی سامان شکیبا، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

https://t.me/+QP7YPXTrOwI4ZDdk

 

بیوگرافی سامان شکیبا :

جناب آقای سامان شکیبا، متولد مرداد ماه سال 1375 هستن.
ساکن تهران و دارای لیسانس رشته‌ی حسابداری.
نویسندگی رو از سال‌های نوجوانی شروع کردن و تا به الان آثار دلنشینی رو خلق کردن.

 

آثار سامان شکیبا :

رمان ریکاوری – فایل رایگان در کانال شخصی نویسنده
رمان بی هیچ دردان – مجازی فروشی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید – فروشی مجازی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان قلب تزار – درحال تایپ
رمان هویان – درحال تایپ
رمان قهقرا – درحال تایپ

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=3974
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!