نحوه دانلود رمان ضربان تنهایی
کتاب ضربان تنهایی نوشته زینب بیش بهار در مورد مادرانگی های آیداست و تلاشی که او برای حفظ فرزندش مانی می کند. آنچه که در این کتاب روایت می شود روایت زنانگی و تلاشی سرسختانه است و احساساتی که شاید کسی آن را به اندازه کافی درک نکند.
رمان ضربان تنهایی از انتشارات علی در ۸۴۸ صفحه به چاپ رسیده است.
آیدا به دلایلی یک مادر مجرد است که هیچکس نمی تواند احساساتش را آنگونه که خودش می خواهد درک کند. همه می خواهند آیدا بلند شود و به زندگی برگردد؛ اما او نمی تواند…
– تولد… تولد… تولدت مبارک.
محمد خندید تولدش مبارک باشه قربونش برم از طرف من ببوسش.
لبخند تلخی زدم:
– حتماً، مرسی که یادت بود.
با خنده گفت: چه مؤدب شدی آیدا خب فعلاً کاری نداری؟
آهسته گفتم: نه مواظب خودت باش.
بعد از خداحافظی گوشی ام را روی میز گذاشتم. نیم ساعت بود که از خواب بیدار شده و هنوز صبحانه نخورده بودم البته اشتهایی هم نداشتم. احساس میکردم حالم خیلی بد است دلم گرفته و هیچ کاری نمی توانم بکنم.
به گوشی ام نگاه کردم؛ انگار محمد میخواست اولین نفری باشد که تولد مانی را تبریک میگوید. لبخند تلخی روی لبهایم نشست و به مانی که وسط هال نشسته و با اسباب بازی هایش مشغول بود چشم دوختم. باورم نمی شد که مانی یک ساله شده است نمی دانستم بگویم چقدر زود گذشت یا چقدر سخت گذشت… اما هر چه بود گذشته بود و الان زمین رسیده بود به همان نقطه ی سال پیش به همان لحظه هایی که مانی متولد شد و زندگی ام سراسر شادی گردید. با سوزش چشمانم فهمیدم که اشک دوباره مهمان ناخوانده ام شده. دستی به چشمانم کشیدم و سعی کردم با کشیدن چند نفس عمیق گریه را پس بزنم سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشمانم را به سقف دوختم. بازی مانی بدون سر و صدا بود و چون کس دیگری حضور نداشت.
سکوت همه جا را در برگرفته بود. دلم میخواست به گذشته برگردم به روزهای خوب و خوشی که انگار دیگر رسیدن به آنها جزء محالات بود. روزهایی که فارغ از همه چیز من بودم و محمد و تنها چیزی که برایمان مهم بود این بود که حال هم را بگیریم و تلافی کارهای یکدیگر را در بیاوریم. چقدر محمد را دوست داشتم بی نهایت برایم عزیز بود اما مدام حرصش را در می آوردم. کاش حداقل امروز کنارم بود ولی مثل همیشه کار باعث شد نتواند در چنین روزی که برایم مهم بود حضور داشته باشد.
با صدای گریه ی مانی از جا پریدم و به سرعت کنارش نشستم. دستش لای درز ماشین گیر کرده بود به سختی ماشین را از هم باز کردم و دستش رها شد. دستش را که فشار ماشین باعث شده بود فرورفتگی ایجاد کند بوسیدم و کمی ماساژ دادم بعد بغلش کردم به مبل تکیه دادم و مشغول شیر دادنش شدم.
لذت بخش ترین کار برایم همین بود؛ اینکه مانی را در آغوش بگیرم و او بتواند به راحتی بهترین و سالم ترین غذای ممکن را بخورد. حس خوب و دوست داشتنی بود حداقل برای من این طور بود لذت مادر بودن برایم صد برابر می شد. در این یک سال همیشه به مانی شیر داده بودم، جز آن یک هفته ی شوم آن یک هفته ی لعنتی که ارکان زندگی ام را به هم ریخت. و دنیای زیبا و لطیفم را وارونه که نه زیر و رو کرد. همان طور که به مانی شیر میدادم دستی داخل موهایش کشیدم و دستش را بوسیدم مثل همیشه چشمانش را به سمت بالا آورد و نگاهم کرد، اما چیزی طول نکشید که مشغول بازیگوشی شد. با بی حوصلگی به ساعت نگاه کردم؛ چیزی به آمدن عمه نمانده بود. چقدر دیشب اصرار کرد که حداقل یک کیک کوچک برای امروز بخریم اما من زیر بار نرفتم و عصبانی شدم. بعد از گذشت یک ساعت هر وقت یادم می آمد پشیمان و شرمنده می شدم.
بیچاره عمه گفت: فردا تولد مانی مگه نه؟
سرم را تکان دادم. ادامه داد:
– میگم چطوره به کیک کوچولو…
نگذاشتم حرفش تمام شود و با صدای بلندی گفتم:
– عمه! واقعاً که!
دستی روی گونه اش کشید موهایش را عقب زد چه خبرته؟! یه کی کوچولو که دیگه داد و قال….
با ناراحتی گفتم:
– یه کیک کوچولو ؟! من دلم خونه، اون وقت جشن تولدم بگیرم؟!
آهسته گفت: من کی گفتم جشن خب بچه اس یه کیک….
با بغض گفتم: بچه ی من اگه شانس داشت پدرش کنارش بود نه اینکه…
با ناراحتی گفت: ناشکری نکن
با پوزخند گفتم:
– ناشکری نه من همیشه شاکرم! همیشه… اصلاً چه دلیلی دارم برای ناشکری؟ چون خودم از وقتی چشم باز کردم مادری بالای سرم ندیدم چون بچه ام شیش ماهش که بود پدرش…
پدر که از اتاق خارج شد حرفم را خوردم و بدون اینکه نگاهش کنم با دلی خونین به اتاقم رفتم جلوی آینه ایستادم و به چهره ی گرفته و اشک آلودم نگاه کردم.
زیر لب گفتم:
– بسه دیگه با گریه که بر نمیگرده اون رفته… برای همیشه.
لب تخت نشستم و زمزمه کردم:
– خیلی بی رحمی که رفتی… هیچ وقت فکر نمی کردم رفیق نیمه راه باشی این بود دوست داشتنت؟ این بود عشقی که به من و مانی داشتی؟!
رمان ضربان تنهایی از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
زینب بیش بهار، نویسنده ایرانی، متولد سال ۱۳۶۲ می باشد. وی در ژانر عاشقانه – اجتماعی فعالیت میکند.
رمان ضربان تنهایی – انتشارات علی
رمان بهار در حسرت – انتشارات علی
رمان التهاب – مجازی در حال تایپ