نحوه دانلود رمان صنم
رمان صنم به نویسندگی مرسانا، روایتی از یک باور غلط نسل نو است که آسیب زیادی به زندگیهای مردم زده.
بلاگر محبوبی به نام مهرزاد که برای حاشیه، با دختری به نام صنم ازدواج صوری میکند و حاشیه های مختلفی میسازند که آخرش به دستگیری آن ها ختم میشود.
حالا بعد از آزادی آنها، به دنبال کسب و کاری جدید میگردند که در این راه به خلاف میافتند و…
رمان عاشقانه صنم روایتی خوب و جالبی دارد همراه با صحنه های سرگرم کننده که مناسب برای عزیزان جوان و نوجوان است.
رمان صنم به نویسندگی مرسانا، روایت زندگی دختری به نام صنم است که با بلاگر محبوبی به نام مهرزاد ازدواج صوری میکند.
با شایعههای که میسازند دستگیر میشوند و…
با عطسه ای که زدم مبل زیر و رو شد.
دستمالو محکم کشیدم رو دماغمو آبشو پاک کردم.
پتو رو دور خودم پیچیدم و داد زدم:
– آهای مردم، من هنوز زندم!
سحر دمنوش رو کنارم گذاشت و گفت:
-تو آب و ژلاتین پریدی؟ چرا عین ژله میلرزی.
– آره، تازه اهنگ تکون بده اوع اوع تکون بده تو سرم پلی شده…
احمق هوا سرده میفهمی؟ کم کم آبش منفی ۱۰ درجه بود… سحر جان شکر کن سنکوپ نکردم.
البته از خدا که پنهون نیست از شما نباشه آب نبود که.
گلاب به روت سوپ پهن گاو بود!
دستشو تکون داد و نطق کرد:
– کم زر بزن تو چرا تو حال بدیاتم زبونت از کار نمیافته؟ الان خوبی؟
دماغمو بالا کشیدم که گفت:
– فتبارک الله دماغ نیست که، سیفون با مکش فوقالعاده رو بهتون معرفی کنم.
از مزایای سیستم بدنی ضعیف اینه که راحت میتونی با کوچیک ترین سرمایی شونه لرزون بری!
منتها از سر تا پایین و ژله مانند.
تا برسیم مردمو زنده شدم.
بالاخره لب باز کرد:
– خودت میری یا کمکت کنم؟
از ماشین پیاده شدمو درو محکم بستم.
لباشو با همون شدت کار من روهم چفت کرده بود.
به خودم اشاره زدم:
– میتونم برم. نمیبینی خدا بهم پا داده یا بهت چش نداده؟
بی حوصله غرید:
– احمق رنگ به روت نداری بزار کمکت کنم.
اومدم جوابشو بدم که یه عالمه گل و بلبل بالا سرم جمع شد.
نمیدونم چیشد ولی تا به خودم اومدم دیدم اومده منو گرفته منم سفت یقشو چسبیدم.
فقط تونستم کنار گوشش لب بزنم:
– شیرمو حلالت نمیکنم!
با خوندن هرکامنت از خنده زمینو گاز میگرفتیم.
یکی از یکی خلاقانه تر و خنده دار تر…
اصلا فکرشم نمیکردم به این سرعت اینهمه ویو بخوره و وایرال بشه!
هرچقدر اون بیشتر شیر میشد؛ آبرو شرف نداشتهی من بیشتر بفنا میرفت.
فحشی نثار مهرزاد کردم. پسرهی جلب قسمت بعد پاره شدن لباسمو سانسور کرده بود!
نتو خاموش کردم و روبه سحر گفتم:
– اینارو بعدا هم میشه بخونیم بزار من به بابام زنگ بزنم قبل اینکه سرمو بزارن رو سینهم.
سری تکون داد و بلند شد بره به کاراش برسه.
انتظار داشتم بابام مخالفت شدیدی داشته باشه؛ یا حداقل مثل همیشه داد و بیداد کنه ولی مثل اینکه بساط عشق و حالشو فراهم کردم.
از خداش بود ولی خب با کلی منت گذاشت شب خونه نرم.
پوز خندی زدم. حالا اگه مریض نشده بودم مگه راحت ولم میکرد؟
صرفا چون حوصله مراقبت از منو هیچکدوم نداشتن.
آهی کشیدم و چشمامو روهم گذاشتم.
حس خیس شدن پیشونیم لرزی بهم وارد کرد.
نالهای از درد از بین لبام خارج شد.
بالاخره با هر زور و ضربی که بود چشمامو باز کردم.
– بیدار شدی بالاخره؟
یا حضرت پشم! توهم میزنم؟ چشمامو محکم بهم فشردمو دوباره باز کردم تا ببینم درست شنیدم یا نه؛ ولی چه ربطی به گوشام داشت؟
مهرزاد اینجا چیکار میکرد؟.
متعجب حرفمو به زبون آوردم :
– تو اینجا چیکار میکنی؟!
خودمم از شنیدن صدای گرفتم تعجب کردم.
– صدات چقد گرفته. با سامیار اومدم.
نگران و طلبکار ادامه داد:
– چرا حرف تو سرت نمیره هان؟ مگه من نگفتم اگه حالت بد شد بگو بیام ببرمت یه خراب شده ای؟
بیحال و یخیال لب باز کردم:
– نگران نباش بابا من سگ جون تر از این حرفام. راستی سحر کو؟
دستی به گردنش کشید:
– نگران چی بابا اینا همش بخاطر بی احتیاطی منه! ایده از سامیار و سحر بود مجبورم کردن خودمم نباید قبول میکردم. سحرم خسته بود فرستادم بخوابه خودم بالا سرت باشم.
یه لحظه دلم به حالش سوخت. کاش بابامم انقد مسئولیت پذیر بود.
چپ چپ نگاهش کردم.
– جای مغز تو کلهات دمپایی گذاشتن؟
جفت گیری انسان و گاو ندیده بودیم که به لطفت همونم دیدیم.
ابرویی بالا انداخت و قری به گردنش داد.
– هر چیزی تو این دنیا ممکنه!
تازه اگه واسه من یه دمپایی گذاشتن، واسه تو همونم نیست.
حالا ولکن اینها رو، بیا بریم کامنت بخونیم.
انگشت شصتمو بالا آوردم و لایک نشون دادم.
– برو بریم که پایهاتم!
سحر با خنده گفت:
– هم اینک شاهد شکست عشقیهای فراوانی هستیم.
منم تایید کردم و حرف سحر رو ادامه دادم:
– وای، دختره میگه قرار نبود بدون دیدنم ازدواج کنی…
از حق نگذریم دختره دافه، اینو چه میخواد؛ بیاد خودم میگیرمش.
سحر یدفعه از خنده قرمز شد و گوشی از دستش افتاد.
بریده-بریده گفت:
– وای بب…ین چی نوش…ته… این یکی.
گوشیو برداشتم و با دیدن حرفش من هم بلند زدم زیر خنده.
***
چشمهای مشکی رنگشو به چشمهام دوخت.
نگاهش پایینتر اومد…
به بالا تنهام نگاهی انداخت و آب دهنشو با صدا قورت داد.
از استرس نگاه خیرهش دستام عرق کرده بود.
خودمو نباختمو عین خودش به مردمک چشماش خیره شدم.
همینجوری مشغول دید زدن اندامم بود و کم کم به صورتم رسید.
خب خداروشکر که بالاخره اونجایی که باید میدید و دید.
زبونی روی لبش کشید:
– خوبه! بد نیستی!
کلافه نفسی کشیدم و لب زدم:
– داداش خجالت نکش، میخوای لباسهامم در بیارم راحت دید بزنی؟ نه؟ اونموقع میگی عالیم!
پوزخندی زد و خونسرد گفت:
– باشه حرفی نیست؛ من مشکلی ندارم!
از تعجب دستم روی شالم خشک شد…
زیر لب« هول فرصت طلبی» نثارش کردم.
صدامو بلند کردم:
– آقا اصلا من نمیخوام از همین اولش احساس امنیت ندارم.
– واقعا فکر کردی من مثل بقیه پسرها قراره با دیدنت آب از لب و لوچهام آویزون بشه؟
با لبخند معنا داری نگاهمو دوختم بهش.
به جلز و ولز افتاد…
تو چشام زل زد:
– تو تایپ من واسه یه شب گذروندن هم نیستی پس خیالبافی نکن که هولتم و تو کفت!
چشمام از وقاحتش گرد شد.
دستی دور لبش کشیدو مرموز حرفشو تموم کرد:
– اما به عنوان زن صوریم، فکر میکنم خوب چیزی باشی.
در ضمن من داداشت نیستم.
قیافمو تو هم جمع کردم و دستمو به معنی “برو بابا” تکون دادم.
از جاش بلند شد و رو میز خم شد.
دستاشو به حالت تکیه گاه گذاشت.
پشمام چقد از این زاویه کراش بنظر میرسه!
رمان صنم به نویسندگی مرسانا را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
https://t.me/+4_zuJmZ2Gn02N2Rl
محدثه اکبری با نام مستعار مرسانا، نویسنده و رمان نویس هستند.
زادهی شهریور ماه و بیست و هفت ساله. چهار رمان تکمیل شده دارن و نویسندگی رو از سه سال پیش شروع کردن.
رمان ماه پیشانی – فروش مجازی
رمان صنم – فروش مجازی
رمان پدیده زندگیم – فروش مجازی
رمان نجوای بیصدا – فروش مجازی