نحوه دانلود رمان سیاوش
رمان سیاوش همانطور که از اسمش پیداست، روایت پسری به نام سیاوش است. سیاوشی که عاشق دختر عمویش، پریوش، شده و بعد از به دست آوردنش، زندگی به او سیلی زده و دچار سرطان میشود. چالش بین پریوش و سیاوش از همانجا آغاز میشود. این داستان از عشق غلیظی برخوردار است و اطلاعات پزشکیِ در آن با علم نوشته شده. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان از احساس، تعلیق و هیجان خوبی برخوردار است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 484 صفحه، در سال 1379 از نشر شقایق منتشر شده است.
کتاب را که زمین می گذارم از آن بارش سیل بار باران تنها ترنمی زیبا به جای مانده که آدم را به خلسه ای خوش می کشاند و من هنوز غرق در داستان. دستم را از چشمان باز پنجره زیر باران می برم دستم را پر از گوهرهای براق باران می کنم و به وجود بارانی قهرمان داستان می اندیشم.
به مردی با وسعت دریا و دلی پر احساس و شکننده، به انسانی که در تنگناهای زندگی با روح بزرگ خود واژه «انسان» را بر پیشانی هستی زرکوب می نماید و زمانیکه نام عشق به میان آید از بذل جان نیز دریغ ندارد. به او که چون شمع در تاریکی محفل دوستان می سوزد و دم بر نمی آورد.
و به زنی که با تمام وجود آئینه تمام نمای عشق به معشوق می گردد و واژه مقدس عشق را در سطر سطر دفتر زندگی خود ترجمه میکند و با امید به خدا به ساخت زندگی زیبایی بر روی ویرانه ها اقدام می نماید.
رمان سیاوش داستان یک شخص نیست، بلکه داستان زندگی است. یک زندگی با تمام مختصات خود با فراز و نشیب ها و زشتی ها و زیباییهایی که در آن رخ می نماید و زمانیکه به اوج خود می رسد قلبها را به طپش وامی دارد.
سرگذشت سیاوش، سرگذشت هزاران جوانی است که طعم شیرین و پردردسر عشق را چشیده اند و دل به دریای بلای دلدادگی سپرده اند. باشد که این داستان، رهنمودی باشد برای تمام آنها که هنوز به واژه ی زیبای دلدادگی افتخار می کنند.
رمان سیاوش در مورد سیاوش است. پسر جوانی که با پریوش پسرعمو و دخترعمو هستند. خانواده این دو، آنان را از کودکی برای ازدواج با یکدیگر در نظر گرفته بودند .اما اینک پریوش دختری است مغرور و خودخواه، حال آن که سیاوش با تمام وجود به او علاقهمند است و …
سیاوش در برابر ویلای عمو منصور توقف کرد و از اتومبیل پیاده شد. در نیمه باز بود و او بدون هیچ سر و صدایی وارد ویلا شد. همانطور که به سمت ساختمان می رفت در دور دست و آن سوی باغ چشمش به پریوش خورد که سوار بر اسبش مشغول تمرین بود. همانجا ایستاد و به او چشم دوخت که موهای خرمایی رنگ بلندش در زیر تابش نور خورشید زیباتر از همیشه به نظر می رسید. احساس کرد که واقعاً دوستش دارد. اما نه به خاطر حرف پدرها و مادرهایشان. او عمیقاً عاشق پریوش بود. عاشق دختر مهربان و ساده عمو منصور و خاله پریچهر که در نظرش لجبازترین و مغرورترین دختر روی کره زمین نیز بود، اما سیاوش او را با همان غرور و زودرنجی خاص خودش دوست داشت.
آندو از سالها پیش به نام هم و برای هم بودند. در حقیقت از هنگام تولد پریوش و زمانی که سیاوش تنها سه سال داشت مسعود برادرزاده اش را عروس خود خوانده و با این عقیده که عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمانها بسته شده، ناف دخترک تازه تولد یافته را به نام سیاوش بریده بودند. آندو بارها این قصه را از زبان بزرگترهایشان شنیده اما از کنارش بی توجه گذشته بودند و امروز سیاوش در سن نوزده سالگی حس می کرد که دیگر علاقه اش به پریوش همچون گذشته نیست. همیشه او را مانند خواهرش ستاره که همسن و سال پریوش نیز بود دوست داشت، اما اکنون با تمام وجود احساس می کرد که عاشق این دختر لجوج و خودخواه است و با جان و دل دوستش دارد. اگرچه اکثر مواقع با هم بحث و دعوا می کردند، ولی در برابر دیگر دخترها و پسرهای فامیل از یکدیگر حمایت می کردند و بخصوص سیاوش بارها در برابر خاله پریچهر سعی کرده بود خطاها و اشتباهات پریوش را کوچک و بی اهمیت جلوه دهد و او را از سرزنش یا دلگیری احتمالی مادر نجات دهد. در این افکار غرق بود که دستی به شانه اش خورد و بعد صدای منصور را شنید که گفت:
ـ خوب داری دختر منو دید می زنی ها!
سر به عقب برگرداند و با دیدن او گفت:
ـ سلام عموجون، حالتون چطوره؟
سپس لبخندی زد و در پاسخ به کنایه عمو گفت:
ـ چشمامو درویش کرده بودم.
منصور سری تکان داد و گفت:
ـ حواسم بود.
و بعد پرسید:
ـ حال مسعود و پریمهر چطوره؟
ـ خوبن. هر دوشون سلام رسوندن.
ـ پس چرا اینجا وایسادی؟
ـ داشتم تمرین پریوشو تماشا می کردم.
ـ داره خودشو می کشه تا به مهارت تو برسه، دختر من خیلی حسوده، دلش نمی خواد از کسی عقب باشه.
ـ خیلی پیشرفت کرده.
ـ خدا کنه. از دانشگاه میای؟
ـ نه. از خونه میام. مامان خاله جونو احضار کرده.
منصور لبخندی زد و گفت:
ـ پس بیا بریم تو.
و سپس هر دو از پله ها بالا رفتند و داخل ساختمان شدند. پریماه در گوشه ای از سالن نشسته و مشغول مطالعه بود. با دیدن منصور و سیاوش از جا برخاست و سلام کرد. منصور پاسخش را داد و پرسید:
ـ حال دختر ما هم چطوره؟
پریماه تبسمی کرد و گفت:
ـ متشکرم بابا. شما چطورید؟ خسته نباشید.
منصور کنار او روی مبلی و لو شد و گفت:
ـ الحمد الله. متشکرم دخترم.
سیاوش نیز با او سلام و احوالپرسی کرد و سپس پرسید:
ـ پس خاله کجاست؟
در همین لحظه پریچهر با سینی چای از آشپزخانه خارج شد و منصور با دیدن او گفت:
ـ سلام بر یار قدیمی و همیشه همراه من!
رمان سیاوش از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
نرگس عینی، متولد سال 1358، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان سیاوش _ انتشارات شقایق
رمان شب های تنهایی _ انتشارات شقایق
رمان میان تاریکی _ انتشارات پیکان
رمان هویت _ انتشارات علم