نحوه دانلود رمان زیور
رمان زیور، همانطور که از اسمش پیداست، روایت زیور است. دختری که با وجود عشقی که به معلم روستا دارد، به عقد یکی دیگر در آورده میشود و این تازه شروع چالشهای اوست. داستان قدیمی و بر اساس واقعیت است که زیور در هشتاد سالگیاش سرگذشت خود از دوازده سالگی تا به حال را به تحریر کشیده است.
نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان از احساس، تعلیق و هیجان خوبی برخوردار است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 648 صفحه، در سال 1399 از نشر شقایق منتشر شده است.
رمان زیور،قصهی دختری به نام زیور است که در شمال ایران و در یک خانواده فقیر و پسردوست متولد شده. خانوادهاش بهخاطر پول وادارش میکنند تا در خانهی ارباب کلفتی کند. در این بین عشق معلم روستا در دلش جوانه میزند، ولی به اجبار با یک شخص دیگر ازدواج میکند و این تازه شروع ماجرای پردردسر اوست…
با تابیدن نور آفتاب بهاری به اتاق، چشمام رو باز کردم. کش و قوسی به بدنم دادم، باز هم خوابم می اومد، اما با شنیدن صدای ننه، از اتاق بغلی، که داد می زد:
ـ زیور ذلیل شده، لنگ ظهره، پاشو دست و صورتت رو بشور و صبحونه حاضر کن، الان آقات بیدار می شه.
سریع از جام پریدم، پس از جمع کردن لحاف و تشکم به سمت حیاط دویدم. نشستم سر حوض، دست و صورتم و شستم و کمی دونه برداشتم و سراغ لونه ی مرغ ها رفتم. تا در لونه رو باز کردم مرغ ها پریدن تو حیاط و مشغول دونه خوردن شدند و من هم سریع رفتم سراغ سبد تخم مرغ هاشون. فقط سه تا تخم مرغ اون جا بود. ناراحت شدم چون دو تاشون مال صبحونه ی آقام بود و یکیشون مال صبحونه ی ننه، شاید اگه یکی اضافه بود به من و خواهرامم چیزی می رسید.
گاهی فکر می کردم شاید بچه ی واقعی ننه و آقا نیستم، چون هیچ وقت از شون محبتی ندیده بودم. چهار تا خواهر بودیم و هیچ کدوم براشون مهم نبودیم. خواهر بزرگم زهرا شونزده سالش بود، دختر سفید و چشم عسلی با اندامی باریک و ظریف، که دو سال پیش به زور با احمد پسر یکی از دوستای بابام ازدواج کرد و سه ماه پیش صاحب یک دختر خوشگل شد که اسمش و مریم گذاشت، بماند که مادر شوهر و پدر شوهرش سر همین دختر زاییدنش چقدر اذیتش کردند.
من هم دختر دوم خانواده بودم، دوازده سال بیشتر نداشتم، اما کل کارهای خونه، از پخت و پز گرفته تا شست و شوی رخت و لباس و ظرف ها با من بود.
حتی رسیدگی به خواهرای کوچیکمم به عهده ی من بود.
دو تا گوسفندم داشتیم که باید برای اونا هم پوست هندونه و خربزه می ریختم. ننه وادارم می کرد برم از همسایه ها پوست هندونه و خربزه هایی رو که خوردند بگیرم برای گوسفندامون. خیلی خجالت می کشیدم. دوست نداشتم بگیرم، اما مگه می شد! اون قدر ننه غر می زد، اخم و تخم می کرد، بهم فحش می داد که مجبور می شدم می رفتم و از همسایه ها آت و آشغال میوه و سبزیشون و برای گوسفندامون می گرفتم. هفته ای سه بار هم باید می بردمشون اطراف دهمون که یونجه ی تازه بخورن.
با این که این همه از صبح تا شب تو خونه کار می کردم و کمک حال ننه بودم، بازم ننه هر روز با تشر می گفت: «کی تو هم شوهر می کنی بری یه نون خور از سفره مون کم بشه من راحت شم.»
واقعا نمی تونستم درک کنم چرا ننه آن قدر نسبت به بچه هاش بی عاطفه بود!
گاهی فکر می کردم اگه من و شوهر بدن تکلیف خواهرام چی می شه؟!
مطمئن بودم ننه بهشون نمی رسه. زیبا نه سال داشت. واقعا که اسم زیبا برازنده اش بود، چون خیلی ناز و خوشگل بود، مثل یک عروسک، اما ننه ذره ای به اونم محبت نداشت، وقتو بی وقت سر چیزهای الکی دعواش می کرد. زینت آخرین بچه ی خانواده بود شش سال داشت، برعکس ما سه تا خواهر اون پوستی گندمگون داشت با چشمهایی مشکی و ریز، ولی با نمک بود.
ننه همیشه بهش می گفت سیاه سوخته، هیچ وقت اسمش و نمی گفت. زینت چون از ما کوچک تر بود بیشتر به محبت آقام و ننه ام نیاز داشت، می رفت می نشست کنار ننه و بغلش می کرد، بوسش می کرد، ننه با حرص می گفت:
ـ پاشو پاشو، خودت و لوس نکن، خوشم نمی آد از این اداهات. من هم سن تو بودم داداش کوچیکم و نگه می داشتم، کلی تو کارهای خونه هم به ننه ام کمک می کردم. اون وقت تو عین بچه چسبیدی بغل من. آقامم که بدتر از ننه بود. هرگز ندیدم دستی به سر بچه هاش بکشه، مهربونی بکنه، دریغ از یک نگاه محبت آمیز. تازه آقام دایم به ننه غر می زد که؛
«تو زن بی عرضه ای بودی که نتونستی یه پسر برای من بزایی که الان کمک حالم باشه، با من بیاد تو باغ کار کنه. فقط تونستی چهار تا دختر به درد نخور پس بندازی.» ننه ام چون سر زینت زایمان سختی داشت مشکل پیدا کرده بود و دیگه نتونست بچه دار شه، ولی من مطمئنم اینا اگه پسر دارم می شدن به اونم محبت نمی کردند، چون ذاتا آدم های سرد و بی عاطفه ای بودن.
ننه با این که قیافه ی زیبایی داشت، قد بلند و پوستی سفید و تپل، موهایی به رنگ طلا با چشم های زاغ، اما اون قدر بد اخلاق بود و دایم اخم داشت که همیشه به نظرم ترسناک می اومد. آقام برعکس ننه مردی کوتاه قد و ریز نقش بود و پوستی گندمگون داشت، موهای سرش ریخته بود کمی تو قسمت های پشت سرش مو داشت. با این که زن زیبایی مثل ننه داشت باز هم چشم چرون بود و عیاش، سر این مسئله دایم با ننه دعوا داشتن.
آقام کارگر باغ ارباب روستامون بود و زمستون ها هم هیزم هاشون رو می شکست و از این راه امرار معاش می کرد. هر چند درآمد ناچیزی داشتیم تو این سال ها آقام فقط تونسته بود به زمین بخره و برامون خونه درست کنه. برامون خونه مون خیلی نقلی و کوچیک بود. یه حیاط داشت که وسطش یه حوض کوچیک بود. تو یه طرف حیاط آقایه لونه برای مرغ ها درست کرده بود و یه طرفشم به جای کوچیک برای دو تا گوسفندامون ساخته بود. دو تا هم اتاق کاه گلی داشتیم با یه زیرزمین تاریک و نمور که به عنوان آشپزخونه از اون جا استفاده می کردیم. توی خونه لوله کشی آب نبود، رخت و لباس هامون و توی تشت جمع می کردم و سر چشمه می شستم. باز تابستونا خوب بود، امان از وقتی که زمستون می شد و تو سرما مجبور بودم توی چشمه لباس بشورم. دست هام یخ می زد و انگشت هام از چنگ زدن لباس های چرک و کثیف زخم می شدن. چند تا دبه داشتیم که با آقام چند روز یه بار می رفتیم از چشمه چندین بار پر می کردیم می آوردیم، می ریختیم تو حوض حیاط برای شستن دست ها و ظرف هامون.
ننه تابستون ها هفته ای یک بار توی دیگ آب می ریخت و گرم می کرد و تو حیاط خودمون و می شستیم. فقط زمستونا، اونم دو سه هفته یک بار ما رو می برد حموم، توی حموم هم زن هایی که پسر داشتن و ننه می شناخت به من نشون می داد و می گفت برو کمک کن آب بریز بشورن خودشون و. خودت و نشون بده، بلکه ازت خوششون بیاد برای پسرشون بیان خواستگاریت، انگار من سی سالم بود که ان قدر عجله داشت برای شوهر دادن من.
رمان زیور از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
فهیمه رسوخی، متولد سال 1358، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان زیور _ انتشارات آترینا (شقایق)
رمان سهراب _ در حال تایپ
رمان ترلان _ مجازی
رمان تهمینه ـ مجازی
رمان محبوبه ـ مجازی
رمان ملوک ـ مجازی