نحوه دانلود رمان زیتون
رمان زیتون از الناز پاک پور داستان آشتی باده با خود و زندگی اش است که در ایران جا گذاشته است. زیتون اثر الناز پاک پور داستان دختری را روایت می کند بعد از نه سال به ایران برمی گردد و با دیدن هر گوشه از شهر خاطرات تلخ گذشته برایش زنده می شوند.
این داستان شخصیتپردازی فوقالعاده و داستانی سراسر جذابیت دارد. از طرفی پیچ و خمی که در خطوط داستان مشاهده می شود، مخاطب را تا انتها همراه قصه می سازد.
رمان زیتون اثر الناز پاکپور از نشر علی و در ۹۰۶ صفحه به چاپ رسیده است.
باده که دختری مستقل و موفق است، سال ها پیش به اجبار از ایران مهاجرت کرده است. او مسیری طولانی برای رسیدن به این نقطه طی کرده است و حالا با ورود امین به زندگی اش، رنگ و بویی تازهتر و زیباتر دارد. باده به عنوان مهندسی موفق به تهران بازمیگردد؛ اما گذشته ی باده تلخ است. سالها پیش او دختری بود که در خانهی شوهر مادرش تحقیر میشد و این گذشته حالا برایش یادآوری می شود. باده یا باید باید با گذشته بجنگد و یا با آن آشتی کند… کدامش؟
هواپیما کمی خلوت شده بود…ساعت مچیم رو نگاه کردم. ساعت به وقت تهران سه صبح بود… توجهم به هم همه اطرفم جلب شد…مردم عجله داشتن پیاده شن… به کجا چنین شتابان..خندم گرفت…بلند شدم…شال دور گردنم رو روی سرم گذاشتم… کیف دستیم رو از بالای سرم برداشتم..یقه پوست پالتوم رو بالا کشیدم..لکه کوچکی رو لبه جیبش بود…سفید بود دیگه همیشه امکان به وجود آمدنش بود…با دستمال مرطو توی دستم به جونش افتادم…. به سمت در خروجی حرکت کردم…به مهمانداران هواپیما نگاه کردم با اون لبخند مصنوعی..خوب همیشه به نظرم مصنوعی بود… یادش به خیر بهم گفتن..برو …دنبالش مهماندار شو… گفتم دوست ندارم سه صبح با اوون رژ لبای قرمز مسخره وایسم به مردم لبخند بزنم…
کیفم رو توی دستم جا به جا کردم… شیشه رو کمی پایین می کشم..بوی بنزین با بوی خوش بو کننده ماشین دلم رو بهم میزنه.. دلم آشوبه…چه قدر طول کشیده بود که این استرس همیشگی از بین بره دوباره برگشت… راننده مسلسل وار داره از داداشش که رفته بوده ترکیه تا غیر قانونی از اوون جا بره اروپا حرف میزنه…رو روانمه…
به محض رسیدن به هتل باید به هاکان زنگ بزنم..می دونم الان تو حیاط خونه سفیدشون نشسته.. حیاطی که وقتی از لبه باغچه اش پاهات رو آویزون می کنی دریای مرمرست…ذدلم تنگ می شه…دنیز گفت بلیط برگشتم اپنه…یعنی انقدر اپن هست که همین الان برگردم با پروازی که اومدم بر گردم استانبول.. آبروی دنیز میره…به هتل رسیدیم….شانس آوردم کمی پول ایرانی تو فرودگاه آتا تورک از یه توریست ایرانی خریدم..هر چند مطمئم سرم کلاه رفت..پول راننده رو پرداختم…
دریا پرستارش پیشش بود ..امین داشت تو اتاق حاضر می شد…من هم برای امشب پیراهن آستین کوتاه ساده ای به رنگ سفید انتخاب کرده بودم و کفش های پاشنه دار قرمز.. موهام رو هم حالت دار دورم ریخته بودم… سمیرا تو اون پیراهن آستین حلقه ای سبزش از همیشه خوشگل تر شده بود..نگاهی به دامن من انداخت.
– خیلی کوتاست باده…
به دامنم که که یه وجب بالای زانوم بود نگاه کردم.
– نه بابا..من دامنام همیشه از اینم کوتاه تره…
_بله می دونم..اما همیشه هم یه امین نیست که بخواد قاطی کنه….
یاد قیافه عصبی امین که افتادم..لبخند گشادم از رو لبم رفت.
– آره خوب…اما اگه الان کوتاه بیام..باید همیشه کوتاه بیام… پالتوم رو که تا پایین زانوم بود پوشیدم….
سمیرا: خیلی سرتقی باده..خیلی….از پست بر میاد یا نه رو باید دید….
***
روزگار که انگار سکوت و تو خود بودن هاکان که بهش قیافه ترحمآمیزی داده بود ناراحتش کرده بود سعی میکرد هاکان رو وارد بحث کنه:
– راستی هاکان دیدی باده تو شو جدید چه طوفانی به پا کرد…جات خالی از هر زمان دیگهای مسحورکنندهتر بود….
آخ روزگار آخ.. اینم بحث بود که تو وسط کشیدی؟؟
نگاه نگران موگه به من افتاد و من بیخ گوشم صدای نفسهای عصبی امین رو داشتم و دستش که دور دسته مبل حلقه
شد… هاکان نگاهی پر از لذت و تحسین به من انداخت. این نگاه همیشهاش بود اما اینجا جاش نبود:
– باده همیشه زیباست و همیشه هم نظرها رو به خودش جلب میکنه.. مگه میشه بره رو صحنه و جادو نکنه….
یخ کردم… وا رفتم…
هاکان: راستی باده میدونم دلت برای خونه تنگ شده.. آخر این هفته همه جمع شید خونه…کباب میزنیم.. تاب سفیده رو هم تعمیرش کردم….
هاکان تغییری نکرده بود این حرفهاشم از سر بدجنسی نبود حتی دعوتش هم که معلوم بود شامل امین هم میشه از سر صلح بود.. اما جاش نبود… خراب کرده بودن… قیافه امین نمیدونم چه طور شده بود چون تو دیدم نبود و جرات چرخیدن به سمتش هم نداشتم…اما حتما خیلی وحشتناک شده بود که موگه و سمیرا که رو به رومون بودن اوون جور رنگ پریده نگاهش میکردن… سرم به دوران افتاده بود… که یهو امین از جاش بلند شد…:
– سمیرا جان…بهروز عزیز من یکم خستهام.. ناراحت که نمیشید از حضورتون مرخص بشم؟؟ بدون نگاه کردن به سمت من از بچهها خداحافظی کرد و رفت بیرون و من هاج و واج وسط سالن ایستادم.. دیدمش که به جای بالا به سمت پایین رفت و من خشک شدم…
سمیرا: دسته جمعی گند زدیم…
دنیز: چرا ماتت برده باده برو دنبالش…
این حرفش انگار تازه من و از لمسی در آورد… بوسه سریع پالتوش رو برام آورد….خوب چون ما از بالا اومده بودیم کت و پالتو نداشتیم…امین هم نداشت… به سرعت پلهها رو دویدم پایین… نگاه لحظه آخرش که داشت از پلهها پایین میرفت. نگاهی که پر از به اعتراض بود جلو چشمم بود…
رمان زیتون از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
الناز پاکپور متولد سال ۱۳۶۱ و دکترای مطالعات رسانه دارد. نوشتن را به صورت جدی از سال ۱۳۸۹ با سایت نودهشتیا و با نام beste شروع کرد که این نام مستعار در زبان ترکی به معنی کلام موزون و عاشقانه است.
رمان نقش نگار – انتشارات صدای معاصر
رمان بوی وانیل – انتشارات سخن
رمان انار – انتشارات علی
رمان بانوی قصه – انتشارات سخن
رمان زیتون – انتشارات علی
رمان زیر گنبد کبود – در دست چاپ
رمان به سبزی دست های تو -فایل رایگان و مجازی
رمان بن بست (مشترک با منا معیری) – فایل رایگان و مجازی