نحوه دانلود رمان رویای عاشقانه
رمان رویای عاشقانه روایت دختری به نام ملیسا است که از اختلاف میان پدر و مادرش رنج میبرد. او از دایی و عمهاش میخواهد به او کمک کنند تا این اختلاف را حل کرده و زندگی پر از آسایش و آرامشی را به او ببخشند. آن سه نفر در این جریان به چالشهایی برمیخورند که مسیر داستان را به جای جذاب و پرکششی میکشانند. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان از احساس، تعلیق و هیجان خوبی برخوردار است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 322 صفحه، در سال 1387 از نشر شقایق منتشر شده است.
سایه اش را به پایم ریخت، اندوه شبم را خیال گرم او ریخت. نگاه کودکانه به دنبال واژه های فکرم گریخت. نامش چه بود؟! که یاد عزیزش، هر شب به خوابگاه خیالم شکفته است. نامش چه بود که در اوج خستگی حجم وسیع خواب مرا گرم کرده است. در قاب ذهن من از روزهای سبز او تصویر روشنی است. اینک فکرم به جستجوی او در هر شبانه روز با واژه های خیس یاد وسیع خاطرات او را از سر نیاز تعریف می کند.
دریادلی، دریایی، یا حس آبی…. نامش چه بود؟!
و باز داستانی از یک زندگی؛ زندگی پر از لحظه های ناب و دوست داشتنی، آری قصه ای از آدمهایی شناخته شده؛ کسانی که روزی با حسی آبی، لحظه ای ناب آفریدند. از خود گذشتند و قرار است باز هم با همان حس نیلی نقش آفرین لحظات ناب دیگری برای زندگی باشند.
و باز می بینم چه پر صلابت، عاشقانه و مسحور تقدیر خویش در تاریکی و خلوت کوچه ای می ایستد تا لرزش پاها که نه لرزش تمام پیکرش را با توسل بر نیروی گذشت فرو بنشاند. می رود تا مثل روحی سیال و منتشر، چیزی از جنس جنگل و دریا بگریزد.
از هر آنچه که جان و روحش به حساب می آیند. می شود سایه ای تا که به پای عشقش فرو بریزد.
و به قول سهراب؛
دورترین آب، ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ، سایه اش را به پایم ریخت
و من، شاخه ی نزدیک!
از آب گذشتم، از سایه در رفتم،
رفتم، غرورم را بر ستیغ عقاب آشیان شکستم.
و اینک، در خمیدگی فروتنی، به پای تو مانده ام
خم شو، شاخه ی نزدیک!
رمان رویای عاشقانه داستان ملیساست. پدر و مادر ملیسا با یکدیگر اختلاف دارند وملیسا در تلاش است تا اختلاف میان آن دو را حل کند، به همین دلیل از دایی خود، مانی و عمهاش، روجا، که در اروپا ساکن هستند، درخواست کمک میکند. روجا به تهران میآید؛ اما نمیتواند علت اختلاف میان برادرش امید و همسرش ملیکا را دریابد. در این میان مانی همهچیز را میداند اما بنا به دلایلی سکوت کرده است. تا این که پس از مدتی روجا و ملیکا متوجه میشوند رامبد در گوشهای دیگر از شهر آپارتمانی دارد که به طور مداوم به آنجا رفتوآمد میکند، آن دو با پرس و جوهای فراوان نشانی خانه را یافته پس از رفتن به آنجا با صحنهی عجیبی روبهرو میشوند؛ چرا که آن خانه پر از وسایل پزشکی است. روجا و ملیکا که از دیدن این صحنه بسیار متعجب شدهاند به سراغ مانی میروند و از او میخواهند تا حقیقت را به آن دو بگوید، مانی با گفتن حقیقت موجب میشود تا مسیر زندگی رامبد و همسرش تغییر کند.
کلمه ی «پایان» که در قاب چشمهای سیاهش حک شد، نفس عمیقی از سینه بیرون داد و با لبخند، کتاب را بست.
با انگشت روی کلمه ی «آبی ترین احساس» خطوطی فرضی کشیده کتاب را برداشت و به سینه فشرد. به صندلی اش تکیه و به پلکهای خسته اش اجازه داد تا برای لحظه ای روی هم بیفتند. مدتی به فکر فرو رفت. باور آن اتفاق و علائق برایش غیر ممکن بود. یکی از ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و با خود زمزمه کرد: «اگه بابا و مامان اونطور به هم علاقه داشتن چرا حالا…» صدای ضربه ی آرامی که به در اتاقش خورد او را از جا پراند. نگاهش را به سرعت روی ساعت چرخاند. سه نیمه شب بود. برخاست و پشت میز کامپیوترش نشست و گفت:
ـ بله!
صدای پدر، مثل همیشه گرم و پرکشش به گوشش رسید:
ـ هنوز بیداری؟!
ـ بله، چیزی شده؟
در اتاق، آرام باز و رامبد در آستانه در ظاهر شد.
ـ شیرت دیر شده بابا؟ خواب به دیدی دلت درد می کنه…
ملیسا لبخند زنان گفت:
ـ شونزده سالمه، کوچولو نیستم که اینطوری حالم رو می پرسید.
ـ اِ… بزرگ شدی؟! خب دختر بزرگ، این وقت شب داری چه کار می کنی؟
ـ یه کار خوب.
ـ مثلاً؟
ـ نمی تونم مثال بزنم.
ـ فهمیدم، پس حدس می زنم؛ داشتی بازی می کردی.
ـ بابا!
ـ منظورم کامپیوتره.
ـ نخیر. این وقت شب بازی کنم؟
ـ لابد چت کرده بودی.
این بار با صدایی ناله مانند جواب داد:
ـ بابایی! من کی چت کردم که حالا دفعه دومم باشه؟
ـ تو با آرشام تماس نداری؟
ـ روز روشن رو که ازم نگرفتن… نیست خیلی هم آرشام طرف مناسبیه!
ـ مناسب نیست؟
ملیسا همراه با تکان سر جواب داد:
ـ اصلاً.
رامبد دستها را در هم قلاب کرد و پس از مکث کوتاهی گفت:
ـ شیطونه ؟
ملیسا هم بعد از مکث کوتاهی، به تقلید از پدر دستها را در هم قلاب کرد و جواب داد:
ـ خیلی!
ـ بدجنس هم هست؟
ـ زیاد.
ـ آقا هم هست؟
ـ اصلاً بابا.
رامبد دو انگشت خود را به هم نزدیک کرد و گفت:
ـ اینقدر که آقا هست؟
ـ کوچیکترش کنید.
رامبد چشمهایش را گرد کرد و گفت:
ـ خیلی بی انصافی دختر! پسر به اون خوبی، آقایی، جنتلمن… تازه مثل باباش، آلمانی هم هست.
رمان رویای عاشقانه از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
مریم شهسواری، متولد سال 1352، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان درسا ـ انتشارات شقایق
رمان قاب عکس خالی ـ انتشارات شقایق
رمان رویای عاشقانه ـ انتشارات شقایق
رمان همسفر ـ انتشارات شقایق
رمان آبی ترین احساس ـ انتشارات شقایق