نحوه دانلود رمان بهار شبانگاه
رمان بهار شبانگاه به قلم فاطیوشا، روایت دختری به نام آیه است که از کودکی، داخل عمارت اربابی بزرگ شده و قد کشیده. به خاطرت سیرت زیبایش، عزیز دردانهی ارباب است و عزیز جان تمامی خدمتکاران!
در رمان بهار شبانگاه به قلم فاطیوشا، داستان از جایی شروع میشود که ارباب البرز دچار سرطان بدخیمی میشود و پای برادر ناتنیاش به ماجرا باز میشود.
برادر ناتنی که از البرز کینه به دل دارد و دنبال ارث و میراث او است تا همه چیز را به نام خودش کند.
به ورود او، زندگی آیه تحت تاثیر قرار میگیرد و قلم سرنوشت بار دیگر برایش تلخ نوشته میشود.
رمان بهار شبانگاه به قلم فاطیوشا در ژانر عاشقانه، معمایی نوشته شده و روایتی خوب و زیبا دارد، با نثری قوی و همه چیز به خوبی به تصویر کشیده شده.
بسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ
رمان بهار شبانگاه به قلم فاطیوشا، روایت دختری است که از کودکی پیش اربابی به نام البرز کار میکند.
با سرطان گرفتن البرز، پای برادر ناتنی او به عمارت باز میشود که دنبال ارث و میراث است و آیه…
لب هایم را روی هم می فشارم و با ناراحتی به حال بدش نگاه می کنم..
چقدر این مظلومیت به او نمی آید!..
لیوان را روی میز میگذارم و چادرم را زیر چانه گره میزنم..
اینطور نمیشود.. باید هرطوری شده او را راهی اتاقش کنم..
_ پرشان خان بلند شین شما.. کمکتون میکنم برین بالا.. بلند شین لطفاً
نمیتوانم به حال خودش رهایش کنم.. آن هم حالا که تا این اندازه بد حال است و چهره اش مظلوم شده!..
احتمالا همین حالایش هم تب دارد..
با این پیراهن نازک و بدن سراسر خیس اصلا بعید نیست..
آنقدر آستینش را می کشم و صدایش می زنم تا بالاخره پنجههایش به دستههای مبل فشاری میآورند و از جا برمیخیزد..
با قدمهایی ناموزون و لرزان سمت پلهها گام برمیدارد و با کمی مکث پشت سرش راه میافتم..
همین مانده از پلهها بیفتد و بلایی سرش بیاید..
آنوقت است که حال روحی آقا گلی میشود که به چمن آراسته شده!..
پلهها را تلوتلولو خوران بالا میرود و من با حواسی جمع پشت سرش با دو پله فاصله همراهیش میکنم..
نه آنکه خیلی قبراق و تنومندم.. اگر با این هیکل ورزیده بیوفتد حتما می توانم نگهش دارم!..
در اتاقش را باز میکنم و کنار میایستم تا وارد شود..
عجیب است که هر چه می خواهم در کنار او نباشم اسیر موقعیت هایی میشوم که دقیقا مارا به هم می رساند!..
کلید برق را میزنم و روشنایی به اتاق می بارد..
گوشه ی لبم را میجوم و نگاه هول زدهام روی سر و صورتش میچرخد..
حالا بهتر میتوانم سر و بدن خیس و صورت سرخ و عرق کرده و لب های رنگ پریده اش را ببینم..
_ لباساتون خیسن
با قدمهایی بلند سمت کمد می روم و ادامه می دهم..
_ موهاتونو خشک کنین و لباساتونو عوض کنین
حوله و یک دست لباس شلوار راحتی بر میدارم.. تا این وقت شب زیرباران چه می کرده؟
حتی ذره ای هم راه رضای خدا آدمی لطیف و شاعرانه که به نظر نمی رسد..
قصد خود آزاری داشته یا خود کشی؟
با حرص سمتش قدم بر میدارم..
اصلا این دو سه روز کمی مریض بود.. معلوم است که در این سرما و زیر باران شمشیر بیماری سپر سلامتی اش را فرو می اندازد..
آخر هم تاب نمیآورم .. نامطمئن و لرزان .. نفسم را بیرون میدهم و با یک گام بلند مقابلش میایستم ..
از سر و روی خیس و عرق کرده و حال زارش بعید نیست حتی تشنج کند..
نمی توانم بی تفاوت بمانم و به دست و پا زدنش خیره شوم!..
با تعلل دستهای لرزانم را جلو میبرم و با صدای آرام و خجالت زدهای میگویم :
_ من باز میکنم.. دستاتونو ببرین کنار
بی آن که مخالفت کند یا حتی ذره ای مکث ، دستهای بی جانش را کنار بدنش میآویزد ..
نفس زیر جناق سینه ام گیر کرده و انگشتانم به لرزشی خفیف مبتلا شده اند..
نگاه بی قرارم را جای دیگری میدوزم ..
جوشش عرق را لابلای موهایم حس می کنم .. لعنت به شیطان!..
این دیگر چه موقعیتیست که گرفتارش شدم؟
با احتیاطی وسواسگونه یکی یکی دکمهها را باز می کنم..بی آنکه حتی از پشت لباس هم با سر انگشتان یخ زده ام تنش را لمس کرده باشم.. پس از باز شدن آخرین دکمه با بیقراری عقب میکشم .. نفس در سینه ام به تکاپو افتاده است برای آزادی ..
حتم دارم صورتم سرخ شده و میتوانم حرارت خزیده زیر پوستم را به وضوح احساس کنم..
قلبم بی امان میکوبد .. منی که با او مثل جن و بسم الله می مانیم ، حالا با فاصله ی کمی از او ایستاده ام و دکمه هایش را باز می کنم!..
کِی فکرش را می کردم؟!
نفسم را با احتیاطی مضحکانه آرام بیرون میدهم ..
با بلاتکلیفیِ آزار دهنده ای به لباس شلوار راحتی کنار دستش نگاه می کنم..
لباسش را که دیگر میتواند خودش تن بزند؟
بعید میدانم..
کلافه دستی به صورتم میکشم .. محتمل است که حالا حرارت تن من از او هم بیشتر باشد!..
نگاه ماتم زدهام خیره به گلهای قالیست ..
به قدری داغم که ممکن است تا چند لحظه ی دیگر بخار از سرم بلند شود..
چند نفس عمیق میکشم .. نیم نگاهی به چهرهاش میاندازم .. حالش به هیچ عنوان خوش نیست ..
آنقدر گیج و گنگ به نظر میرسد که مرا به یاد پیر مردهای آلزایمری انداخته!..
سمت میز میروم .. استامینفون را چنگ میزنم و قرصی از خشاب بیرون میکشم .. بیش از او خودم نیاز دارم لیوان آب را یک نفس بالا بروم..
_ پرشان خان؟
آرام صدایش زدهام .. با لحنی که لرز خفیفی در تار و پودش نشسته است ..
پلک میزند و نگاه خمارش را به من میدوزد ..
بزاق دهانم را می بلعم و مشت لرزانم سمتش کشیده میشود..
_ این قرصو بخورین .. استامینوفنِ
دستش با تاخیر بالا میآید و قرص را از فاصله خیلی کمی کف دستش میاندازم ..
قرص را در دهانش میگذارد و لیوان آب را میگیرد .. با بیچارگی نگاهم روی لباس های دست نخورده ی روی تشک جا خوش می کند..
چه باید بکنم؟.. بیش از این نمی توانم .. حتی فکرش هم مرا تا پای سکته پیش می برد ..
_ پرشان خان .. دکمههاتونو .. باز کردم .. لطفاً خودتون .. مابقیشو دیگه انجام بدین
پلک میزند و نگاه سرخش با مکث در چهرهام می چرخد..
_ _ باشه
صدایش گرفته و زخمیست ..
لرزان نفس می زنم ..
همین تک کلمه برایم به اندازه ی برداشتن چند کیلو بار از روی قفسه سینهام سبب آسودگیست!
هرچند به انجامش هم امید چندانی نباشد!
لیوان را از دستش میگیرم ..
_ شام خوردین؟
سر بالا می اندازد و همین سبب میشود اخم هایش از سر ناراحتی در هم بروند..
_ پس تا شما لباساتونو عوض کنین میرم یه چیزی واستون آماده کنم
اشارهای به لیوان دمنوش داخل سینی میزنم ..
_ اینم گل ختمیه واسه تب خیلی خوبه حتما بخورین
_ _ مرسی
گوشه ی لبم را می جوم و با تاخیر عقب گرد می کنم ..
تشکر هم بلد است! .. یعنی امیدی هست برای نیمه جان بودنِ ذره ای ادب در وجودش؟
مشتی آب به صورتم میپاشم و نفس خستهای میکشم .. منتظر ماندهام سوت زودپز بلند شود و بعد بالا بروم ..
دست و صورتم را با حوله خشک می کنم و عصبی آب دماغم را بالا می کشم ..
از همان بچگی خوابم که خیلی دیر میشد ، زکام میشدم ..
انگشتانم را روی ابروانی که هنوز کمی خیسند می لغزانم..
در همین بیست دقیقه نیم ساعت ، یک بار دیگر هم به او سر زدم و خدا را شکر لباسهایش را این بار عوض کرده بود ..
حوله ی سفید رنگ را آویزان می کنم ..
با تبسنج حرارت بدنش را گرفتم و تبش خیلی بالاست .. هرچه گفتم عمو علی را صدا میزنم به درمانگاه ببردت نپذیرفت ..
با یاد آوریش اخمی از سرِ کلافگی بر چهره ام جا خوش می کند ..
این کله شقی و لجباز بودنش حرصم را در میآورد .. اصلا چه چیز اوست که حرص آدم را در نیاورد؟ ..
صندلی ای عقب میکشم و پشت میز مینشینم ..
ای کاش برای این عمارت آسانسوری گذاشته بودند .. آن وقت حالا مامان زری را بیدار کرده و از او خواسته بودم به جای من مراقب پرشان خان باشد ..
نفس عمیقی می کشم و محکم پلک می زنم ..
اصلا درست نیست من با مرد جوانی مثل او تنها باشم ..
آن هم مرد جوانی که اصلا نظر درستی هم راجع به من ندارد !..
سرم را روی دستهایم میگذارم و پلک میبندم ..
سرم درد میکند و خوابم گرفته .. اما نمی شود .. نمی توانم .. باید بیدار بمانم …
رمان بهار شبانگاه به قلم فاطیوشا، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+2ftWPkl7H28xN2E0
فاطمه بمانی زاده با نام مستعار فاطیوشا، زادهی دی ماه و بیست و چهار ساله هستند.
به تازگی وارد دنیای نویسندگی شدن و یک اثر با نام بهار شبانگاه درحال تایپ دارند.
رمان بهار شبانگاه – درحال تایپ