نحوه دانلود رمان بایگانی
رمان بایگانی نوشتهی ماهرخ اسفندیاری، داستانی در ژانر تخیلی و فانتزی است. روایت دختری به نام آبرخ که برای پس گرفتن خانهی پدری خود مجبور میشود به محله مافیایی پا بذارد.
محلهای که هر ماه گزارش خودکشی پنج نفر از آنجا رد میشود و معروف است به محلهی جن زده. ماهرخ نیز به آنجا میرود اما با گروهی آشنا میشود که خودشان را جادوگر شب معرفی میکنند و…
رمان عاشقانه بایگانی به نویسندگی ماهرخ اسفندیاری روایتی خوب و زیبا دارد و خواندنش به عزیزان بزرگسال توصیه میشود.
او خود نور بود؛ خود آبِ چشمه جاری پای درختِ پیر بید؛ او خودِ زندگانی بود.
او درست میگفت عشق بود همین اطراف، در همین محله، در همین حوالی دارک!
ولی کاش هیچ زمان او نمیآمد؛ من چطور از اویی که باعث شد نور را ببینم دست بکشم؟
او مال من بود، متعلق به من!
آتش میکشم هر کسی را که به نورِ من، آبِ روی آتش وجودم، چشم داشته باشد.
من آتشم! همانند اسمم، میسوزانم چشمان کسی را که گره بخورد در تار پود موهای دلبر فرفریام!
رمان بایگانی به قلم ماهرخ اسفندیاری، داستان دختری به نام آبرخ است که برای پس گرفتن خانهی پدری خود، پا به محلهای میگذارد که هرماه پنج نفر خودکشی میکنند و معروف است به محلهی جن زده.
ماهرخ نیز گرفتار گروهی به نام جادوگر شب میشود و…
دسته کولهمو توی دستم فشردم، با تعجب ناباوری به اطراف نگاه میکردم وسط بازارچه این محله عجیب ایستاده بودم.
توی ذهنم مدام کسی فریاد میزد اینجا چیکار میکنی دختر؟!
مسمم پاهام رو حرکت دادم. سخته واسه منی که یه عمر توی بهترین شهرها و خونهها بودم اومدن به شهر جدیدی، محله جدیدی!
به نظر محله سر سبز پر نشاطیه، مردم در جنب جوش بودن هر از گاهی نگاهای بهم میانداختن.
معذب نگاهی به تیکه کاغذ چروک شده توی دستم انداختم.
سرمو بلند کردم اطرافو کاویدم.
با شنیدن صدای کسی کنارم ترسیده سرمو سمت صدا برگردوندم.
پیرمرد تسبیح به دستی با قیافه مهربونی درست کنارم ایستاده بود،
– به گمون میاد دنبال کسی باشی دخترم!
لبخند تصنعی زدم گفتم:
– بله پدر جان..
زودی کاغذ دستمو سمتش گرفتم، دستشو جلو اورد نگاهم روی انگشترش ثابت موند؛ انگشتر یاقوتی که روش آیاتی حک شده بود، درست یکی همانندش پدرم داره!
سریع کاغذ رو دستش دادم، نگاه متفکرمو به زمین دوختم.
با یاد پدرم آه نامحسوسی کشیدم؛ حرفاش برام تداعی شد ” این انگشترو میبینی جانِ بابا!
این یادگاری از جاییه که من بزرگ شدم امیدوارم روزی به اون محله سر بزنی مطمئنم عاشقش میشی ”
تصور پدرم اشتباه بود این محله عجیب مگه چی داره که عاشقش بشم؟
باصدای پیرمرد نا آشنا از فکر بیرون اومدم:
– باباجان این آدرسی که تو دادی غذاخوریه محله هست؛ بیا تا بگم ببرنت اونجا
متعجب گفتم:
– غذاخوری؟! اما این آدرس خونه پدری منه!
– نه دخترم مگه میشه من دخترای اهالی این محله رو نشناسم؟ حتما آدرس اشتباه بهت دادن
تند_تند گفتم:
– نه، نه اشتباه نکنین پدر من خیلی سالها پیش از این محله رفته
پلک عمیقی زد و دستی به مساحنش کشید:
– محاله همچین چیزی! هر کی از این محله بره قبلش امالکشو واگذار میکنه، یا میفروشه دختر جان!
نگاهام به آنی گرد شد یعنی اینجا هم خونه ندارم!؟
اما پدرم خودش گفت نگران خونه نباشم یه جایی هست که بتونیم زندگی کنم! کاش زنده بودی بابا… کاش!
دلم میخاست بشینم زار_زار گریه کنم اما نمیشد همین اول راه وا بدم.
باید نشون بدم پدرم دختر قوی بار اورده!
یاد گلرخ نامی که پدرم گفت توی این محله کمکم میکنه افتادم، سمت پیرمرده برگشتمو گفتم:
– شما نمیدونین خونه گلرخ خانم کجاست؟
چشماشو ریز کرد و گفت:
– کدوم گلرخ؟
سعی کردم یه نشونه ازش به یاد بیارم
– دقیق نمیدونم گلرخ خاتون یا..
پرید بین حرفم گفت:
– گلرخ بانو؟
بشنکی زدم گفتم:
– بله، درسته
– حالا به بچهها میگم ببرنت پیشش..
پسر بچه با دستش جایی رو نشون داد و تند_تند گفت:
– برو تو اون مغازه، اونجاست..
مهلت حرف زدن بهم نداد سریع دوید و رفت.
سمت آریشگاه زنونه رفتم، تقهای به در زدمو وارد شدم دختر جوونی با دیدنم بلند شد مهربون گفت:
– با کسی کار داری عزیزم؟
با من_من گفتم:
– من غریبم اینجا..
پرید بین حرفم با خنده گفت:
– میدونم غریبهای برای همین پرسیدم با کی کار داری!
از تعجب ابروهام بالا پرید:
– با گلرخ خانم کار دارم
سری تکون داد و گفت:
– الان صداش میکنم
سمت پله های چوبی رفت سرشو بلند کرد داد زد:
– بانو، یه دختر غریبه کارت داره.
برام عجیب بود چطور میفهمیدن غریبم!
صدای پای کسی اومد و بعد یه زن نسبتا مسن کمی تپل از پله ها پایین اومد
– چرا داد میزنی؟ جانم؟ اومدم..
سرشو تا بلند کرد نگاهامو خیره به خودش دید، با تعجب حیرت لب زد:
– کژال!
دسته کولهمو روی دوشم تنطیم کردم گفتم:
– سلام خانم نه من کژال نیستم..
دستشو روی قلبش گذاشت نشست روی پلهها و با حیرت، شوکه شده گفت:
– باورم نمیشه این همه شباهت! تو کی هستی؟
سمتش رفتم دستامو توی هم گره زدم گفتم:
– من دخترِ حسین مفیدی هستم.
با این حرفم زودی سرشو بالا اورد متعجب گفت:
– دخترِ حسین خدابیامرز؟
– بله فکر کنم پدرم قبل مرگش از اومدن من به محله خبر داده باشن!
سرشو به تایید حرفام تکون داد بلند شد و سمتم اومد…
یهویی محکم تو بغلم گرفت که باعث شد چشمام گرد بشه
– با خبرم عزیزم.. باخبرم، خوش اومدی قشنگم
خیلی سوال داشتم که ازش بپرسم مهمترینش این بود که چه نسبتی با پدرم داره؟ اما الان موقع پرسیدن این سوالها نیست
رهام کرد من لبخند محوی زدم با تعلل گفتم:
– ممنون… ببخشید پدرم قبل مرگش آدرس خونه سابقش توی محله رو به من داد، اما الان میگن که اون خونه غذا خوری شده!
دو قدم عقب رفت و با افسوس گفت:
– آره اون خونه خیلی وقته غذا خوری شده؛ من حرفای پدرتو درباره اومدن تو به محله رو باور نکردم، محال بود حسین دخترشو بفرسته! از اینکه برشکسته شده هم خبر داشتم نمیخواستم حالشو بدتر کنم و بهش بگم برادر عیاشش خونهشو بالا کشید!
انگار قراره من مدام تعجب کنم مگه بابا برادر داشت؟
با لحنی متعجب گفتم:
– برادر؟ اما پدرم هیچ وقت از داشتن برادر حرفی نزد! اشتباه نمیکنین؟
رو به شاگردش که مارو نگاه میکرد گفت:
– مریم تو برو کمک دست زیبا توی غذا خوری دخترم
مریم سریع لباساش رو از آویز لباس برداشت و در همون حینی که تن میکرد گفت:
– چشم بانو
بعد خروج مریم منتظر به بانو چشم دوختم تا حرفی بزنه؛ با دستش به مبل کرمی رنگ اشاره کرد
– بشین عزیزم
زودی سمت مبل رفتم نشستم، اونم پشت سرم اومد و روبه روم نشست و خیره خیره بهم زل زد.
نگاهش پر از حسرت، غم و دلتنگی بود اخمام رو توی هم کشیدم به واکنشش خیره شدم، به خودش اومد نگاهشو ازم گرفت
– حسام برادر ناتنی پدرت بود، درست خبر ندارم که چطور خونه رو به دایی فروخت!
سوالی گفتم:
– دایی؟
پارچ شربت رو از روی میز برداشت لیوانی رو پر کرد در همون حین گفت:
– اره دایی، شماها چی بهش میگین؟ لیدر، رئیس محله
دستشو دراز کردو لیوانو سمتم گرفت
لیوان رو از دستش گرفتم، با عطش یه نفس سر کشیدمش
مزه شیرینش که توی دهنم پیچید کنجکاو پشت سر هم پرسیدم:
– مگه محله لیدر داره؟ یعنی الان خونه پدری من دست داییتونه؟
لبخندی به روم زد و گفت:
– ادراه این محله کار سختی نیست اینجا هم یه محله عادی نیست؛ اره دست داییِ منم مثل تو نمیدونم حسام چطور خونه رو به دایی باخت!
خودمو کشیدم جلو گفتم:
– من جایی رو به جز اون خونه ندارم! باید با دایی حرف بزنم تا خونه رو بهم پس بده
سرش رو تکون داد:
– حق داری عزیزم دایی آدم مهربونی و با انصافیه مطمئنم اونم بهت حق میده!
لبخندی زدم گفتم:
– آدرسشو بهم میدین؟
– الان میگم یکی از بچه ها نشونت بده!
انگاری بچه های این محله زیادی حرف گوش کنن!
بلند شدم هودی بهارمو پایین کشیدم..
به پسر بچه تخس کنارم نگاهی انداختم
– اسمت چیه کوچولو ؟
اخمی کرد و گفت:
– من کوچولو نیستم اسمم برهانه
شونه هامو بالا انداختم گفتم:
– خب باشه بزرگ خان، یه سوال بپرسم؟
تخس گفت:
– بپرس
– چرا اینجا اینقدر عجیبه؟
شونههاشو بالا انداخت گفت:
– عجیب نیست شاید تو عجیبی
چیزی نگفتم حق داره بچه، شاید هم درست بگه!
تا وقتی به قهوه خونه برسیم سکوت کردم.
رمان بایگانی به نویسندگی ماهرخ اسفندیاری، را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
ماهرخ اسفندیاری هستم سی و یک سالمه و مادر دوتا پسر شیطونم. نویسندگی از یک سال پیش شروع کردم و چهارتا رمان دارم که درحال تایپ هستن.
رمان بایگانی – فروش مجازی
رمان پناه من – فروش مجازی
رمان شاهرگ – فروش مجازی
رمان شیطونک – فروش مجازی