نحوه دانلود رمان بانو
رمان بانو اثری از هانیه پورعلیخان در مورد دختری به همین نام است که معلم کودکان اوتیسمی است. همان طور که از این جمله پیداست، این رمان به دغدغههای زندگی کودکان اوتیسمی میپردازد و در کنار آن زندگی شخصی بانو با تمام مشکلات و بالا و پایین شدنهای زندگیاش را بیان میکند. این رمان در ژانر عاشقانه – اجتماعی از انتشارات علی در ۴۸۰ صفحه به چاپ رسیده است.
بانو شیرینی خورده امیر، پسر عموی خودش است. اما خبر به گوشش میرسد که امیر که آن سوی دنیا زندگی میکند، برای اقامت همسری اختیار کرده است. بانو همه چیز را بر هم میزند و بعد از مدتی به خواستگاری شخص دیگری پاسخ میدهد. زندگی اما بالا و پایین دیگری دارد؛ آنقدر که بعد از سالها، زمانی که بانو معلم کودکان اوتیسمی است، دوباره او را مقابل گذشته قرار میدهد.
هوا خیلی سرد شده بود برای ما که چندین سال در زمستان هم هوای بهاری را تجربه میکردیم این هوا هم لذت بخش بود و هم دور از تصور با اینکه دیگر در خانه بودم هنوز استخوان هایم یخ میکرد. دلم نمی خواست حتی بارانی ام را از تن در بیاورم به قول مادرم این خانه های قدیمی در تابستان گرم بود و در زمستان سرد.
کیسه ی شلغم و لیموشیرینی را که خریده بودم همان گوشه ی در رها کردم و چادر و کیفم را هم شلخته وار روی مبل انداختم. به سمت بخاری رفتم و درجه اش را بالا بردم انگشتهایم را که از سرما قرمز شده بودند روی بخاری گرفتم دلم میخواست مدتی همان جا استراحت کنم. پتوی سفری را که از دیشب روی مبل رها کرده بودم برداشتم و با لذت دور خودم پیچیده و همان طور که نگاهم به شعله های رقصان آتش بود، چشم هایم گرم شد.
بین خواب و بیداری بودم که صدای ممتد زنگ تلفن کاملا هوشیارم کرد. کمی تعجب کردم همه میدانستند که من این موقع صبح مدرسه هستم. حتما اشتباه بود. به سمت تلفن رفتم تا صدای زنگ را قطع کنم ولی وقتی نگاهی به شماره ی روی صفحه ی نمایش انداختم بی درنگ گوشی را جواب دادم صدای نگران مادرم بود که میگفت:
– بانو بانو دخترم پاشو جمع کن بیا اینجا برات سوپ بار کنم. دیشب بابات بلدرچین خریده سوپ دوست داری یا قیمه ریزه؟ اصلا هر چی خودت دوست داری میذارم برات.
با کلافگی دستی به موهایم کشیدم و گفتم:
– دوباره منیر خانم را پورت منو به شما داد؟! ای بابا! ما تکون می خوریم شما خبردار میشین نه مامان جون من خونه ی خودم راحت ترم. میدونین که اونجا بیام بدتر تب میکنم
مامان مکثی کرد و گفت:
– نگران نباش فرخنده خونه نیست دیشب گفته که امروز می ره خونه ی دوستش. در ضمن بارها بهت گفتم تو به اون چی کار داری؟ تو داری مییای خونه ی پدرت، پاشو دخترم بیا که کلی دلتنگتم. میدونی چند وقته نیومدی اینجا؟
ناخن هایم را در دستم فشار دادم و گفتم:
– مامان خواهش میکنم میدونی که وقتی مریض میشم حوصله ی رانندگی هم ندارم بذار امروز رو که مرخصی گرفتم، استراحت کنم تو رو به روح عزیز دیگه پافشاری نکن!
مادر که هیچ وقت نمیتوانست در مقابل قسم روح مادرش مقاومت کند، گرچه هنوز قانع نشده بود گفت:
– باشه دخترم باید از اول هم میدونستم مرغ تو یه پا داره باشه مادر هر جور راحتی فقط ما رو از حال خودت بی خبر نذار. حداقل موبایلت رو خاموش نکن.
آهی کشیدم و گفتم:
– باشه مامان اگه اجازه بدین من الان استراحت کنم قول میدم ظهر از حال خودم خبردارتون کنم.
مامان با بغض همیشگی موافقت کرد و گوشی را قطع نمود. یک پتوی دیگر از اتاق خواب برداشتم و کاناپه را به بخاری نزدیک تر کردم واقعا استراحت بهتر از قرص و دارو بود سعی کردم مثل قبل بخوابم ولی مثل همیشه و همیشه که با مادر صحبت میکردم دلم گرفت و با خودم زمزمه کردم
چرا من نباید مثل هر دختری دلم برای رفتن به خونه پدری آب بشه؟ این وسط کی مقصره؟ خانواده ام؟ خودم؟ یا سرنوشتی که این طوری برام رقم خورده؟»
پتو را روی سرم کشیدم و در حالی که گونه هایم از اشک روی صورتم داغ شده بود دوباره بر خلاف میلم مسافر خاطراتم شدم.
***
برای بار صدم تمام بومهای نقاشی شده را زیر و رو کردم نباید هیچچیزی از قلم می افتاد با اینکه در این هفته چندین بار همه چیز را چک کرده بودم باز هم دل توی دلم نبود.
بوم ها را دوباره شمردم و خیلی آرام توی چند جعبه ی بزرگی که از یک ماه پیش قطاری کنار اتاقم گذاشته بودم چیدم. آخرین جعبه را که چسب زدم محمد حسن ضربه ای به در زد و گفت:
– اجازه هست صاحب خونه؟
از جا بلند شدم و در حالی که به سمت در می رفتم گفتم:
– برای شما اجازه هست ولی اگه محمد حسین هم همراهته نه اجازه نیست
در اتاق را باز کردم و محمد حسین مثل جت زودتر از محمد حسن وارد اتاق شد و در حالی که بشکن میزد و قری هم به کمر می داد، شروع کرد به شلوغ بازی های همیشگی اش
– ژوژمان ،ژوژمانه ژوژمان بانو ژوژمانه.
با عصبانیت دسته ای از موهایم را پشت سرم جمع کردم و گفتم:
– دوباره شروع کردی محمد حسین ؟!
محمد حسن دستی به حالت تسلیم در هوا تکان داد و گفت:
– به خدا من بی تقصیرم بانو ولی چه کنم؟!
خودم را روی تخت رها کردم و گفتم:
– به جای این مسخره بازیا کی منو میرسونه دانشگاه؟
محمد حسین پیش دستی کرد و گفت:
– اوه اوه چی شده خانم هنرمند سوال میکنن و امر نمیفرمایند؟!
محمد حسن جلو آمد و گفت:
– آقاجون گفته خودش میرسوندت الان هم به من گفت بیام کمکت کنم وسایل رو بذاریم تو ماشین تا دیر نشده.
صدایم را آرام کردم و گفتم
– آقاجون مگه نمی خواد بره مغازه؟!
محمد حسین دوباره پرید جلو و گفت:
– نچ… بانو خانوم دیگه نمیتونی امیر خان رو بپیچونی. امروز ژوژمانت رو هم تحویل بدی دیگه تمام باید به جای نقاشی و عکاسی و گل بازی بری سراغ شوهر داری وقت برای آقاجون طلاست. صد نفر هم دم مغازه باشن باید خودش باشه ببین چی شده که فعلا اولویت رو گذاشته برای دخترش خوب حق هم داره، سقف آسمون باز شده و دختر یکی یدونه اش افتاده پایین. به بانو میگه صدتا بانو از دهنش میریزه حالا هم دو نوکر همیشه در خدمت رو فرستاده تا ببینن بانو خانم چه امری دارن!
رمان بانو از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
هانیه پورعلیخان متولد سال ۱۳۵۶، نویسنده ایرانی است. ایشان فعال اجتماعی حوزه معلولین و توانخواهان نیز میباشند.
رمان بانو – انتشارات علی
رمان با من بمان – مجازی فروشی