نحوه دانلود رمان بالماسکه
رمان بالماسکه، روایت دختر سرایداری را به قلم میکشد که پا به زندگی جدیدی گذاشته و چالشها را برای رسیدن به یک سوال به جان میخرد! «چرا من؟ ».
مسلماً هر کس در رابطه با جنس مخالف، بنا بر عقاید و ایدهآلهای خود، خط قرمزهایی دارد که گذشتن از آنها میتواند سوت پایان آن رابطه را به صدا در بیاورد.
بالماسکه سوژهای بکر دارد و تکراری نبودن آن برای مخاطب جذابیت خاص خود را دارد. داستان فارغ از کلیشههای رمانهای امروزی نوشته شده است. در این کتاب قرار نیست داستان عشقی سیندرلایی را بخوانید. دختر قصه زیبایی افسانهای ندار ، ثروتمند نیست و ظاهر فریبنده ندارد.
نویسنده در این اثر اولویت زندگی کردن در خانوادهای سالم و اخلاقمحور را نسبت به خانوادهای مرفه و از هم پاشیده به خوبی نشان داده است. شخصیتهایی خاکستری که بارها و بارها اشتباه میکنند و سعی میکنند از اشتباهات خود درس بگیرند.
نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان از احساس، تعلیق و هیجان خوبی برخوردار است، اما با این حال نویسنده ترجیح داده است که قصه را با آرامش پیش ببرد.
رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 646صفحه، در سال 1400 از نشر شقایق منتشر شده است.
چادر عربی روی شانه هایش لیز خورد. روسری خیس از باران به پیشانی اش چسبیده بود. در نیمه شب بارانی حیران و سردرگم پشت در خانه ی عمو سید اکبرش در خود مچاله شد.
چه خوب که آسید علی برای تعلیم به قم رفته بود و او راحت می توانست گوشه ی اتاق سید علی بنشیند و دل سیر گریه کند. زار بزند برای حال خودش و چه خوب که امشب آسید اکبر را داشت و چه بد که امشب تمام نمی شد و چه بد که همه ی امشب خواب نبود.
در که باز شد، بی حرف در مأمن همیشه امنش فرورفت. مثل جوجه ای لرزان کنار بخاری در خود فرورفته بود و هر کاری می کرد لرزش دستانش مهار نمی شد. پتو را بیشتر به دور خودش پیچید. بعد از دقایقی که به کندی سپری می شد، آسید اکبر با دمنوشی از گل گاوزبان روبه روی ترگل نشست.
ـ بخور بابا جان.
لرزش دندان هایش و صدایی که در اثر برخورد با لبه ی لیوان به وجود آمده بود، تنها صدایی بود که در لابه لای برخورد قطرات باران با پنجره گم می شد.
سید اکبر کنار ترگل لرزان جای گرفت. سر او را میان آغوش کشید و بوسه ای روی موهای به رنگ شبش کاشت.
ـ می گی چی شده دختر قشنگم؟
سرش را روی سینه ی عمویش گذاشت. چقدر این پیرمرد با آن کلاه بافتنی سبز را دوست داشت.
ـ آسید اکبر!
آسید اکبر گفتن همراه با بغض آلوده به دردش، دل عموی پیرش را لرزاند. تا سید اکبر خواست جانش را برای بغض نشسته بر صدای برادرزاده اش بدهد، کلام ترگل به سکوتش امتداد بخشید.
ـ می شه نگم؟ می شه نپرسی؟
ـ اگه بهم بگی، می شه یه راز، مثل بچگی هات. بچگی های تو و دیبا و مهری یادته؟
ـ عمو اکبر.
ـ جانم، جان عمو.
ـ من نباید بگم، یعنی… الان نمی تونم بگم. بعد، شما هم به کسی نگو که این وقت شب من این جا اومدم، خب؟ خب عمو؟ نمی گی که؟
ـ ترگل سادات…
حرف عمویش را قطع کرد. دیگر رمق حرف زدن نداشت.
ـ اگه بیشتر بپرسین، بالا می آرم زندگیمو. شاید بعد بهتون گفتم، اصلا شاید نشد که بگم، ولی خب بذارین الان نگم، من کنار بیام. من… من باید هضم کنم دیگه.
لحن ترسان دخترک و سردرگمی ای که با بهت همراه بود، سید اکبر را ترساند. اما مراعات کرد.
ـ باشه عزیز سید مرتضی. من دیگه نمی پرسم، تو فقط نلرز، فقط آروم باش. من نمی پرسم.
خواب هم حتی امشب از چشمانش فراری شده بود، حق هم داشت. وقتی خود شانزده ساله اش از واقعیت زشتی که ساعاتی پیش آوار زندگی اش شده بود، با بیچارگی فرار کرده بود، چه توقعی از خواب داشت.
هنوز باران می بارید. صدای شرشر دوست داشتنی باران و خاطرات بچگی اش و چه شادی های بکری که زنده نشده بود. بچه که بود، وقتی باران می بارید، پابرهنه میان حیاط می ایستاد. رو به آسمان سر بلند می کرد و پلک روی هم می گذاشت. دست ها را باز می کرد و چه لذتی داشت وقتی قطرات باران به سر و رویش کوبیده می شد.
زیادی تکراری بود. زیادی در سریال های آب بندی شده دیده بود، اما آن ایستادن ها و بازی با قطرات شلاقی باران، هیچ وقت برایش تکراری نمی شد. پتو را کنار زد، بی جان از جای برخاست و کنار پنجره ایستاد. پنجره چوبی را با سر و صدا باز کرد. سرش را بیرون برد، حتی باران هم داغ بر دل نشسته اش را سرد نمی کرد. صدای میوی گربه از روی پشت بام توالت حیاط، تنش را سرد کرد و پاهایش انگار به زمین چسبیده بودند.
با دستانی که لرزیدن را از سر گرفته بود، شتابان پنجره را بست پشت به حیاط ایستاد و دست رو دهانش گذاشت. اما تصاویر زشت لحظه ای رهایش نمی کرد. برق کورکننده و ناله های ضعیف موجودی که بی گناه بود، در ذهنش تکرار می شد. شقیقه هایش تیر می کشید و صداها هو هوکنان میان مغز وامانده اش می چرخید و می چرخید.
امشب به یک باره تمام شانزده سالگی اش از هم پاشیده بود و کاش کسی در حوالی اش یافت می شد که جمع و سرپایش کند.
تا قدمی به جلو برداشت، دوباره قصه ی تکراری امشبش تکرار شد. با قدم هایی تند خودش را به آشپزخانه رساند، شیر آب را باز کرد و آب های زرد میان سینک راه گرفتند.
بی اراده هق هق اش بلند شد و تصاویر بی رحمی که بی اجازه جلوی دیدگانش خوش رقصی می کردند. امشب و ثانیه های کش آمده اش تمامی نداشتند، انگار جهان در نقطه ای ثابت در حال درجا زدن بود. همان نقطه ای که ترگل همه ی متین را کشف کرده بود تا نفس کشیدنش هم در جا بزند.
دستی روی شانه اش نشست، نفس بریده سر چرخاند. سیداکبر با نگرانی آغوش باز کرد.
ـ عمو… اکب… ر .
دیگر توانی برای ادامه دادن نداشت. در آغوشی که امن ترین جای دنیا بود پناه برد و با صدایی بلند به گریه افتاد.
رمان بالماسکه، قصهی ترگل است. دخترسادهی سرایدار مدرسه. دختری در 16 سالگی به امید رسیدن به زندگیای مرفه، به عقد پسری در میآید که از نظر طبقاتی با او فرسنگها فاصله دارد.
او با این سوال در ذهنش،که چرا باید توسط چنین پسری با چنین شرایطی برای ازدواج انتخاب شود، قدم به خانهی او میگذارد و پاسخ سوالش در همان روزهای ابتدایی مانند سیلی بر صورتش کوبیده میشود.
پاسخی که سوت پایان رابطهی آنها را به صدا در میآورد.
صدای همهمه ی بچه ها از حیاط شنیده می شد. به سختی یکی از چشم هایش را باز کرد و بی حوصله نگاهی به ساعت دیواری درون هال انداخت. با بد خلقی پتو را کنار زد و دستش را میان موهایش برد، موهای پر از گره خلقش را بیش از پیش تنگ کرد. به زحمت موهای شانه نزده را درون گیره ی مو جا داد و با رخوت و سستی از جا برخاست.
دیدن گوجه ها و خیارشورهای بدقیافه و نان باگتهایی که درون سینی آماده بودند، باعث شد هوف کلافه ای را از سینه بیرون بدهد. فکرش هنوز درگیر پیام شب گذشته بود، خسته از داستان تکراری نفقه های سر موعد و واریز اسکناس های گند گرفته به حسابش، روسری لچکی مخصوص کارش را به سر بست تا مبادا مویی درون ساندویچ ها رویت شود، که آن وقت حسابش با زن نفرین شده ی نور بود.
صورتش از یادآوری ناظم دبیرستان نور جمع شد، حرص زده دسته ی چاقو را سفت تر گرفت. در پر سر و صدا باز شد، ترگل زیر لب غر زد:
ـ هزار بار به حمید می گم روغن بمال به این دره وامونده.
ـ ساعت خواب! کی بیدار شدی؟
با مهری لبریز به روی طلعتی جانش لبخند پاشید و چاقو را درون گوجه فرنگی آبدار فروبرد.
ـ خیلی وقت نیست، چرا انقدر سرخی طلعتی جان؟
طلعت دست ها را به هم مالید و مقنعه ی کج شده ی سورمه ای رنگش را درست کرد و به تندی جواب داد:
ـ هوا زیادی سرد شده، یک سوز بدی بیرونه که خدا می دونه. این بچه های طفل معصوم رو هم ضروری نمی فرسته برن داخل سالن.
گوجه های ریز شده را از روی تخته کنار زد و در سکوت به گوش دادنش ادامه داد:
ـ دست بجنبون که کار زیاده.
ـ باشه، می بینی که چقدر تند خرد می کنم. راستی سید کجاست؟
لب های باریک طلعت جمع شد و آهی کشید.
ـ سرفه های خشکش بیشتر شده. با همون حال نداری ضروری کله ی صبح فرستادش بره ناحیه واسه یکسری کاغذ بازی.
ترگل با چشمانی تنگ شده سر چرخاند و خشمگین خطاب به طلعت گفت:
ـ خب می خواستی بگی مریضه یا خود آسید مرتضی می گفت.
چاقو را میان تخته انداخت. طلعت ترسیده از عکس العمل عصبی ترگل مچ ظریف او را گرفت.
ـ وا خاک به سرم، چیکار می خوای بکنی بچه؟ یادت رفته دفعه ی قبل سر سرتق بازیات نزدیک بود ما رو از کار بیکار کنی؟
خیره ی چشمان گرد شده ی مادرش شد. سرپدرش، منطق هیچ کاربردی برای او نداشت. آنقدر که خنثی می شد و گوشه ای از مغزش خاک می خورد، ولی قلب و پمپاژهای پشت همش ماجرای پیچیده ای داشت، پیچیدگی هایی که ترگل را مرید سید نور می کرد.
وقتی فشار بر روی مچ دستش بیشتر شد، سر تکان داد تا طلعت رهایش کند. چاقو را برداشت و همچون بادکنکی که بادش را با سر سوزنی ناقابل خالی کرده بودند، به جان گوجه ها افتاد. طلعت دردمندانه، به حرصی که مستقیما در سرانگشتان ترگل ریخته شده بود، نگاه کرد و کلامی برای آرام کردن لرزش دست هایش پیدا نکرد.
رمان بالماسکه از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
فاطمه عصایی با نام هنری مهدیس متولد سال 1371 است. رمان ره مهستان اولین رمان وی است که با این رمان وارد دنیای نویسندگی و رمان شده است.
رمان بالماسکه – انتشارات شقایق
رمان ره مستان ـ انتشارات صدای معاصر
رمان آخرین چهارشنبه سال – در حال تایپ
رمان به نام زن- در حال تایپ