نحوه دانلود رمان ایلگار دخترم
مانلی از بچگی روی خوش زندگی را نمیبیند و از وقتی که در خانهی پدربزرگش زندگی را آغاز میکنند، عمههایش مادرش را دوره میکنند و او را به قصد کشت میزنند؛ فقط بهخاطر اینکه بچهاش را در خواب بوسیده بود. زندگی در آن شرایط سخت مانلی را از خدا دور میکند و کینهها و نفرتهای بچگی عقدهای میشود تا سرانجام روزی که مانلی به از خارج کشور میرود و با تماسی به مادرش میفهماند که این عقدهها دملی چرکین شده و سر باز کرده، کینههایی که سرانجام خوبی ندارند… ایلگار دخترم، به قلم فهیمه پوریا یک داستان اجتماعی – عاشقانه است با چاشنی طنز که انصافاً با شخصیتسازی و فضای درست، خیلی خوب هم به قلم درآمده است. در نهایت عشق شاید واژهای باشد که میان سطر به سطر این رمان به دنبالش میگردید و مییابید آن را. این داستان پایان خوشی دارد. رمان ایلگار دخترم اثری از فهیم پوریا در ۵۰۴ صفحه از انتشارات علی به چاپ رسیده است.
مانلی و مانیا دو خواهر هستند با شباهت ظاهری فراوان. مشکلات اخلاقی و رفتاری مانلی بازمیگردد به اتفاقات زندگی مادربزرگ و مادرشان در سالهای دور که بیشترین و بدترین تأثیر را روی این دختر گذاشته است. در این میان مانیاست که جور اشتباهات مانلی را به دوش می کشد. مردی به نام امیرعلی هم در قصه حضور دارد که کمکهای بسیاری به مانیا میکند و راههای سخت را برایش هموار میسازد. مرد جوانی که داشتنش آرزوی زنان زیادیست؛ اما… ایلگار داستان سه نسل است که مانیا تصمیم دارد به خوبی و محبت، طلسم سیاه بختیشان را بشکند و به نظر میرسد که موفق میشود.
دو ساعت بعد حدود شش بعد از ظهر امیر رضا دوباره تلفن زد و این بار خود حاج رسول حکمت گوشی را برداشت.
– بله؟
– سلام حاجی.
– سلام بابا، حالت چطوره؟
– مرسی. شما چطورین؟ حاج خانم و امیر علی خوبن؟
– همه خوبن، سلام میرسونن. چه عجب پسر یادی از ما کردی چه خبر؟
– سلامتی و خبر خوش.
– خیر باشه ایشاا…
– خیره. راستش با اجازه تون میخوام یه سروسامونی به زندگیم بدم.
– خدارو شکر، ما که چند ساله داریم بهت میگیم، خودت این دست و اون دست کردی!
– آخه حاجی جون من که نمیتونستم با هر کسی ازدواج کنم. باید یکی رو پیدا میکردم که هم باب میل خودم باشه هم مورد پسند شما و حاج خانم و بالاخره هم پیدا کردم. یه دختر ایرانی اصل و نسب دار و خوب.
حاج رسول سرخ شد و با غیظ گفت:
– چی؟ تو به چه حقی این کارو کردی؟
امیر رضا حالتی متعجب به صدایش داد و گفت: یعنی چی؟ شما خودتون هی اصرار میکردین زن بگیرم، خب دارم میگیرم دیگه
– اگه گفتم زن بگیر فکر شم کردم پاشو بیا ایران که خودم برات یه زن خوب در نظر گرفتم. مائده رو از خاله اکرمت خواستگای کردیم، بله ام گرفتیم. تموم شد و رفت.
امیررضا با لحنی گله دار و شاکی گفت:
– من که گفته بودم این کارو نکنین
– تو واسه خودت گفتی! همین که گفتم.
– نمی تونم حاجی، شرمنده ام.
– بیخود، تا آخر هفته خودتو میرسونی که عقدش کنیم.
امیر رضا مطمئن و مصمم گفت:
– گفتم که حاجی، نمی تونم. من نسبت به زن و بچه ام مسئولیت دارم.
حاج رسول چنان عصبانی شد که اگر کارد میزدی خونش در نمی آمد.
– بچه؟! مگه تو چه غلطی کردی پسر؟
– دو سه ماه دیگه به دنیا میاد و من صاحب بچه میشم.
حاج رسول غرید:
– واسه بچه ی حرومزاده زنگ زدی از من اجازه بگیری؟
امیررضا رنجیده و غمگین گفت:
– این چه حرفیه حاجی؟ عقدش کردم. اگرم میبینی تا حالا چیزی نگفتم، واسه این بود که میدونستم این طوری برخورد میکنی. خودت می دونی چقدر دوستت دارم، میدونم که توام خیلی دوستم داری؛ ولی بدبختانه همیشه خودت واسه همه چی تصمیم گرفتی. حاجی چرا درک نمیکنی که زن لباس تنم نیست و باید خودم انتخابش کنم؟ متأسفم بابا، نمی خواستم این طوری بشه.
– ولی شده. تو کمرم رو شکستی امیر رضا آبرومو بردی پیش سر و همسر دوست و آشنا، سکه ی یه پولم کردی اونم واسه خاطر کی؟ یه دختر بی کس و کار که از زیر بته عمل اومده.
– چرا یه طرفه به قاضی میری حاجی؟ از کجا میدونی بی کس و کاره. تو که هنوز اونو ندیدی یا حتی اسمش رو نمی دونی.
– لازم نیست بدونم. اون چه میدونم اینه که دختری که کس و کار داشته باشه این جوری شوهر نمیکنه. صبر میکنه تا بزرگترای پسر برن خواستگاریش. تو اگه خیالت از بابت خونواده و فامیلش راحت بود، این دعوا رو قبل از کثافت کاریت میکردی، راضیم میکردی این جا یا هر جای دیگه ی دنیا برم خواستگاریش. دو خانواده همدیگه رو می دیدیم، می شناختیم، حرف میزدیم و قرار و مدار میذاشتیم، نه این مدلی.
حالا چرا نذاشتی ما دو خانواده… البته اگه از اون طرف خانواده ای وجود داشته باشه با هم روبرو بشیم، الله اعلم. خدا میدونه که چه ریگی به کفش شماهاس، میگی عقدش کردی، باشه قبول میکنم که حرومی نبودین؛ ولی توقع تبریک و پذیرش از من نداشته باش. من عاقت نمی کنم، نفرینتم نمی کنم؛ ولی ازت دل چرکینم تو که اینطور بی کس و کار بودی. از این به بعدم باش، دیگه اسم ما رو نیار. به این خونه تلفن نزن و سراغمون نیا، مگر روزی که واقعاً از این کارت پشیمون بشی. تا اون روز که مطمئنم زیادم دور نیست. حتی دلم نمیخواد صداتو بشنوم میدونم که یه روز دست از پا درازتر بر میگردی و میگی اشتباه کردم. فقط بدون که اون روز در این خونه به روت بازه. نه سرزنش میشی، نه تحقیر ولی قبل از اون فکر مارو از سرت بیرون کن. مدیون من میشی اگه حتی تلفن بزنی. این حرف آخرمه.
و گوشی را روی دستگاه تلفن کوبید حاج خانم که همه چیز دستگیرش شده بود. ریز ریز گریه میکرد اندام فربه و گوشت آلودش از هق هق گریه تکان میخورد و صورت تپلی و همیشه سرخش سرختر شده بود حاج رسول که عاشق این زن مهربان و صبور بود و طاقت شکهایش را اصلاً نداشت.با لحنی ملایم و آرام گفت:
– پاشو اعظم باید به سر بریم خونه ی خواهرت.
اعظم خانم که سعی میکرد جلوی ریزش بی امان اشکهایش را بگیرد گفت:
– حاجی حالا بذار باشه واسه بعد چه عجله ای داری؟ ما تازه از اونجا اومدیم.
– نه یه دقیقه ام نباید معطل کنیم. شکر خدا هنوز کسی خبردار نشده. تا جایی درز نکرده باید بریم و نامزدی رو بهم بزنیم. دلم نمی خواد بخاطر اشتباه و نادونی من اسم مائده سرزبونا بیفته. باید…
– چند ساعت پیش با چه شوق و ذوقی واسه اش عیدی بردیم و حالاحالا باید با گردن کج بریم.
– حاجی لابد خواست خداست دیگه کاش به امیررضا اونجوری نمی گفتی بچه ام دق میکنه تو غربت من قبول دارم که اشتباه کردم ولی امیر رضام اشتباه کرده…
رمان ایلگار دخترم از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
نویسندهی یکی از محبوبترین رمانهای نشر علی، فهیمه پوریاست که متولد دو خرداد ۱۳۵۵ است. او متأهل و مادر یک پسر و یک دختر است. اولین رمان و در واقع محبوبترین رمان او، ایلگار دخترم، با همکاری نشر علی در سال ۱۳۸۵ چاپ شد و بعد از آن رمانهای دیگری نیز به چاپ رساند. این نویسنده در کنار نگارش رمانهای عامهپسند به ویراستاری رمان نیز مشغول است.
رمان ایلگار دخترم – انتشارات علی
رمان قلعه دل – انتشارات علی
رمان نجوای شبانه – انتشارات علی
رمان گیس هایت را همان جا بگذار – انتشارات علی