نحوه دانلود رمان آبنبات چوبی
نحوه دانلود رمان آبنبات چوبی معرفی رمان آبنبات چوبی : وقتی فقر و نداری می شود چاقوی دولبه ای که مدام زیر گلویت است، قطعا یک جا از پا در می آیی و تصمیمی می گیری تا راهی را بروی که نباید! رمان آبنبات چوبی کاری از غزل پورنسایی درمورد دختری است به نام مونا که با کلی خاطره ی بد و ...

نحوه دانلود رمان آبنبات چوبی

معرفی رمان آبنبات چوبی :

وقتی فقر و نداری می شود چاقوی دولبه ای که مدام زیر گلویت است، قطعا یک جا از پا در می آیی و تصمیمی می گیری تا راهی را بروی که نباید! رمان آبنبات چوبی کاری از غزل پورنسایی درمورد دختری است به نام مونا که با کلی خاطره ی بد و تلخ از ازدواج اولش برگشته است به خانه ی پدری. آنجا هم مونا رهایی ندارد و دنیایی مشکل دنبالش است. اصلاً همین است که بین بد و بدتر، بدتر را انتخاب می‌ کند و صیغه ی موقت مرد جوانی به نام رامین میشود که در ازای همخواب شدن با او، مخارج خانواده اش را تامین کند. اما همه چیز آنطور رویایی نیست که مونا فکر می‌کند.
رمان آبنبات چوبی نثر روانی دارد که از زبان شخصیت اول داستان روایت می شود و کاملا جنبه روانشناختی دارد. شخصیت پردازی و فضاسازی خوب انجام شده و دیالوگ ها دقیق با مضمون پیش می رود. این رمان در ژانر رئالیسم اجتماعی از انتشارات علی در ۵۶۰ صفحه به چاپ رسیده است.

 

مقدمه رمان آبنبات چوبی :

رمانی که هم اینک در دست شماست برگرفته از یک ماجرای حقیقی است که در سال ۱۳۸۹ در شهرستان بندرانزلی واقع در استان گیلان به وقوع پیوسته است. نویسنده ی رمان روانشناس و مدیر مرکز مشاوره ای است که کاراکتر اصلی رمان مونا جهت مشاوره به آن واحد مراجعه کرده و سرگذشت خود را شرح داده است. این رمان بنا بر رضایت مونا ابراهیمی (اسم مستعار به نگارش درآمده و نویسنده قبل از نوشتن با ایشان در این باره مشورت کرده است. در طی مدت زمانی که این رمان به رشته تحریر درآمده، نشانه هایی از کنترل خشم در کاراکتر رمان رامین (اسم مستعار به منظور جلوگیری از سادیسم جنسی مشاهده می شود. هدف نویسنده از نگارش این سرگذشت آگاه سازی زنان و دختران جامعه از انحراف جنسی سادیسم سه نوع خفیف، متوسط و شدید) آشنایی با علل و سبب سازی این انحراف برخورد صحیح با افراد مبتلا و کنترل احساسات و تصمیم گیری عاقلانه است تعدادی از زنان و دختران به اشتباه خشم و عصبانیت را از لازمه های دوست داشتن و یا غیرت و تعصب در نظر میگیرند در صورتی که از نشانه های شخصیت سالم کنترل خشم و عدم آزار رساندن جسمانی و روانی به همسر و شریک زندگی است باشد که با مطالعه ی این رمان از زاویه ی دیگری به زندگی هایی توام با خشم و آزار جنسی و روانی بنگریم و عبرت بگیریم و از دنیای کوچکمان رها شده و عمیق تر به فلسفه ی زندگی چشم بدوزیم.

 

خلاصه رمان آبنبات چوبی :

مونا زنی زیباست که از بخت بد در بیست و دو سالگی مطلقه شده است. او برای نجات زندگی خواهر و برادر کوچک و مادر مریضش، راضی به ازدواج موقت با رامین، مدیر یک شرکت بازرگانی موفق می شود؛ ولی رابطه با رامین چنان با شکنجه و درد همراه است که مونا نمی داند برای رهایی چه باید بکند…

 

مقداری از متن رمان آبنبات چوبی :

صدای خنده اش عصبی ام کرد به دستش خیره شدم که با برگه به سمتم دراز شده بود به آرامی برگه را گرفتم و چند قدم به سمت اتاق مدیر عامل حرکت کردم صدایش را از پشت سرم شنیدم.
– گفتی مطلقه ای دیگه؟
با شنیدن این حرف نفسم تند شد برگه را در دستم فشردم خواستم قید کار را بزنم و برگردم و برگه را بکوبم به صورتش، ولی چهره ی مینای یازده ساله جلوی چشمانم نقش بست که چند شب پیش، مظلومانه گفته بود کفشم سوراخ شده ،آبجی آب میره توش، وقتی توی کلاس راه می رم، جیر جیر صدا میده خیلی خجالت میکشم.
چشمانم را به آرامی باز و بسته کردم و به سمتش چرخیدم.
– بله، مطلقه هستم.
دوباره خندید.
– خب برو تو ببینم با تحصیلات دیپلمت استخدام میشی یا با مطلقه بودن و برو رو داریت
دلخور و عصبی نگاهش کردم چقدر نفرت انگیز بود. او هم بی پروا خیره شد به من دوباره چرخیدم و با قدم های سنگین وارد اتاق مدیر عامل شدم. نگاهم روی چهره ی مدیر عامل چرخید مرد قد بلند و درشت هیکلی که موهای سرش ریخته بود با دیدن من لبخند پت و پهنی روی لبش نقش بست و دندانهای زردش مشخص شد.
– برای استخدام تشریف آوردین؟
به آرامی گفتم:
– سلام بله برای آگهی استخدامی که توی روزنامه…..
تکیه داد به صندلی گردانش و حرفم را قطع کرد و گفت:
– فرمی که پر کردین بدین به من
به سمتش رفتم با چشمان دریده اش زل زده بود به من برگه را روی‌میز گذاشتم و مقابل میزش ایستادم چند لحظه براندازم کرد و گفت:
– بفرمایید بشینید، سرکار خانم؟

با دندانهای بهم فشرده گفتم:
– ابراهیمی هستم.
سری تکان داد.
– بله بشینید خانم ابراهیمی عزیز
روی صندلی کنار میزش نشستم و با دلهره به چهره اش خیره شدم.
چشم از من گرفت و به برگه ی روی میز نگاه کرد.
– خوب، مونا خانم… متولد شصت و هفت… مطلقه….
مکث کرد و سرش را بالا آورد چشمانش برق می زد.
– چرا جدا شدی؟
جا خوردم و با گیجی پرسیدم:
– باید بگم؟
سر تاس و بی مویش را یک وری کرد و خندید.
– اگه قراره با هم همکار بشیم بله باید بگی.
حس خوبی نداشتم باز هم ضربان قلبم بالا رفته بود. قرار بود استخدامم کند؟ با صدای لرزانی پرسیدم
– می خواین استخدامم کنین؟
دوباره خندید و دندانهای زردش بیشتر توی ذوق زد.
– آره، اگه با هم کنار بیایم چرا که نه. ما شرایط مونو میگیم، شما هم اگه بتونین این شرایطو رعایت کنین از همین امروز کارتون شروع میشه.
خودم را به سمت لبه ی صندلی کشاندم و گفتم:
– من سابقه ی کار ندارم ایرادی نداره؟
با انگشت شست و اشاره چشمانش را ماساژ داد.
– خودمون راهتون میندازیم اصلا نگران نباشین، شرایط راحت و ویژه ایه اصلا سخت نیست، یعنی برای خانمی با وضعیت شما اصلا سخت نیست.
گیج شده بودم و نمیتوانستم حرف هایش را هضم کنم.
– من چه وضعیتی دارم؟
مرد نفس عمیق کشید و دستانش را در هم حلقه کرد و با بی خیالی گفت:
– خوب شما مطلقه ای شرایطی که میخوام بگم براتون خیلی راحته، اصلا راست کار زنهای مطلقه است.
مکث کرد و به صورت حیرانم خیره شد چند ثانیه بعد ادامه داد:
– تازه شما خودت سراپا سابقه ای دختر نیستی که ندونی باید چی کار کنی!
و این بار قهقهه زد. تکان خوردم انگار تازه متوجه ی نگاه های دریده و طعنه ی کلامش میشدم چند لحظه با نفرت نگاهش کردم. مردک بی حیا چطور به خودش جرات داده بود چنین حرف های درشتی بار من کند؟ یکباره از روی صندلی برخاستم و مقابلش ایستادم. یکی از ابروهایش بالا رفت
– چی شد خانم؟ پشیمون شدین؟
دست بردم و برگه را از زیر دستش کشیدم و با عصبانیت گفتم:
– بدش به من
جا خورد و اخم کرد.
– یعنی چی این کار؟
برگه را در دستم مچاله کردم. مرتیکه ی بد ترکیب اخم هایش در هم شد.
– می فهمی چی میگی؟
یک دستم را به کمر زدم
– آره می فهمم، خجالت بکش.
بند کیفم را روی شانه جابه جا کردم و به سمت در خروجی به راه افتادم صدایش را شنیدم.
– برو بابا گدا گشنه داشتم بهت لطف میکردم برو ببینم کجا میخوای کار نون و آبدار پیدا کنی حقوق بالای میلیون تومن برات داشت.
پاهایم سست شد اینبار چهره ی میلاد در برابر چشمانم نقش بست که با لب های آویزان گفته بود: نمیرم اردو باید پول بدیم با پول اردو لااقل چهار شب گرسنه نمونیم.
صدای مدیر عامل افکارم را پراند.
– خدا بهت هیکل و قیافه داده ازش استفاده کن، پس به خیالت به بدبخت بی سوادی مثل تو صندلی ریاست میدن؟

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان آبنبات چوبی :

رمان آبنبات چوبی از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.

 

بیوگرافی غزل پورنسایی :

غزل پورنسایی متولد سال ۱۳۶۳ در تهران و ساکن بندرانزلی است. ایشان دارای مدرک تحصیلی فوق دکترای روانشناسی تربیتی، مدیر مرکز مشاوره، مدرس دانشگاه، عضو هیات علمی و پژوهشگر هستند.
از کودکی به کتاب خوندن و نوشتن داستان های کوتاه علاقمند بود. داستان های کوتاهی هم نوشت؛ اما به طور جدی از سال ۸۹ در سایت ۹۸ia رمان نوشتن را شروع کرد. سال ۹۴ با انجمن ادبی چوک آشنا شد و دوره های نویسندگی را زیر نظر استاد مهدی رضایی گذراند. از ایشان کتاب‌ های زیادی در ژانر رئالیسم اجتماعی منتشر شده است.

 

آثار غزل پورنسایی :

رمان کبک‌ ها – نشر علی
رمان آبنبات چوبی –  نشر علی
رمان من به گربه ها هم فکر می کنم – نشر برکه خورشید
رمان بختک – نشر یوپا
رمان بلوغ – نشر یوپا
رمان آسمانی ها – نشر یوپا
رمان پروانه می شود – نشر یوپا
رمان دگردیسی – نشر یوپا
رمان بخیه – نشر یوپا
رمان پرواز یک پرنده – نشر یوپا
رمان به خاطر لیلا – نشر یوپا
رمان رفتن – نشر کافه رمان پارسی
رمان ماسک – نشر کافه رمان پارسی
کتاب مجموعه داستان های کوتاه پنج به علاوه ی یک – نشر کافه رمان پارسی
کتاب مجموعه ی قصه های من و بابام – نشر کافه رمان پارسی
کتاب همه چیز درباره لمس کردن – نشر کافه رمان پارسی
کتاب الگوی عصب روانشناختی، خلاق سازی ذهن – نشر روهان
رمان یک بازی معمولی – مجازی
رمان مثلث دو گوش – مجازی
رمان صورتک ها – مجازی
رمان بنفشه – مجازی
رمان جاده های پاییزی – مجازی
رمان یک شبانه روز – مجازی
رمان وقتی که بد بودم – مجازی
رمان آفتاب پرست – در دست تایپ

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=3829
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!