نحوه دانلود رمان کوچه های خاطره
رمان کوچه های خاطره، روایت عشق و دلدادگیست. داستان زندگی صنوبر است. قصهی اوییست که در یک خانواده بسیارفقیر با پدری معتاد و زورگو و خواهر و برادران بسیار زندگی میکند. تنها همدمش صغری خانمی است که فرزندی ندارد. علی رغم علاقه بسیار زیاد صنوبر به درس، پدرش می خواهد او را به یک پیرمرد معتاد بدهد. ولی صنوبر عاشق شخصی دیگر است و داستان را با قدرت زنانهی خودش خواندنی میکند.
بانو سیفی، با تبحر فوقالعادهی خود توانسته داستان را بنویسد و مخاطب را به قلم خود عادت دهد. مخاطب با همهی شخصیتها به راحتی همذات پنداری میکند و داستان را خسته کننده نمیپندارد. نگارش ایشان، شیوا و روان میباشد و وی توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید.
رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 352 صفحه، در سال 1381 از نشر شقایق منتشر شده است.
به من گفته شده است، دو صفحه ای به عنوان مقدمه کتابم بنویسم. احساس می کنم کلمات را گم کرده ام. ذهنم خالی است و فکرم کار نمی کند با خود اندیشیدم به جای نوشتن مقدمه از زندگی بنویسم. دلم می خواهد تو هم با من به پس کوچه های زندگی بیایی و ببینی مردم شهر من، چه صادقانه زندگی را باور دارند.
در کوچه، پس کوچه های زندگی، اگر سرک بکشی اگر به عمق آن نگاه کنی و اگر خود را به دست آن بسیاری، تمام لحظه ها را نفس خواهی کشید.
زندگی، یعنی یک آغاز، یعنی رسیدن، یعنی نهایت. من بر این باورم، زندگی یعنی تمام آنچه که هست، پس باید که باشد.
لحظه ها، همه سر در گم حوادثند و حوادث همه در بند لحظه ها در پس کوچه های زندگی، باید که به دنبال حوادث رفت و آنها را به دست آورد. عشق و بودن را، نفرت و حسرت و سکوت را، آنچه بر شمردم، همه را می توان در پس کوچه های زندگی جستجو کرد. می توان با یک نگاه آغاز کرد، به یک بهانه دل سپرد از یک لبخند گفت، تا خود غزل، ترانه سرود و در نهایت زندگی گم شد. در پس کوچه های زندگی، می توان صداقت را به تجربه نشست، رفاقت را آزمود و هدایت را به چشم دید.
زندگی، قصه تکرار نیست، قصه رسیدن نیست، قصه سرودن نیست، قصه بودن نیست، زندگی قصه نیست. یک واقعیت پر معناست، چیزی مثل اولین گریه کودکی تازه متولد شده، مثل تلاقی عقل و احساس، مثل گل آفتابگردان. باید به آن رسید و حتی از آن عبور کرد.
بیایید، یکبار بخواهیم که، در پس کوچه های زندگی سرک بکشیم. یکبار بخواهیم که باشیم و بودن را تجربه کنیم. چشم باز کنیم و نهایت را در نهایت ببینیم. هیچ واقعیتی نیست که حقیقتی را در خود نهفته نداشته باشد. کاش یاد بگیریم، واقعیت زندگی را از پس پرده، پس کوچه ها تماشا کنیم. قصه ها آغاز راهند و هدف، واقعیت.
ما یعنی تلاش و تلاش یعنی بودن و بودن یعنی زندگی حقیقت همیشه تاریخ در پس کوچه های زندگی، قصه همین حقیقت همیشگی است. قصه ی آدمهایی که می خواهند زندگی کنند. عشق بورزند، حسادت کنند، خوشبخت باشند و زندگی را اسیر خویش سازند، الله اینکه آنان اسیر زندگی باشند.
در پس کوچه های زندگی، قصه ی اوست، او که می خواهد، سرنوشت خود راه خود رقم بزند. می خواهد عاشق باشد و به همه ثابت کنند. سراسر هستی اش یک دهن کجی مطلق نیست. با موجهای زندگی بالا و پایین می رود. اما هیچگاه خود را به دست امواج نمی سپارد. او می خواهد، خودش باشد به جنگ تقدیر برود، بر مشکلات فائق آید و سربلند از آزمودن روزگار بیرون آید. او می خواهد خودش باشد و باور کند، زمستان روزی خواهند رفت و ایمان بیاورد تا رفتن زمستان راه زیادی در پیش نیست.
لحظه ها برای او در جریانند، ایمان دارد، زندگی هست، باور هست و به قول سپهری «سیب هست».
خودش، به تنهایی به پس کوچه های زندگی، سرک می کشد و با یک بغل آواز به سرزمین شقایق باز می گردد.
بیا با او، در پس کوچه های زندگی، همسفر باشیم.
نسرین سیفی
رمان کوچه های خاطره، داستان زندگی صنوبر است. دختر جوانی که اعتیاد و بیکاری پدرش، زندگی خانوادگی او را سخت تحت شعاع قرار میدهد، به طوری که پدرش تصمیم میگیرد در مقابل مبلغ ناچیزی او را به ازدواج مردی در آورد که سالها از او بزرگتر است. صنوبر به ناچار با پسر همسایه که از نزدیک شاهد زندگی اوست میگریزد و مخفیانه با او ازدواج میکند، اما سال بعد زمانی که غرق شادی تولد پسرش است، حادثهای ناگوار در زندگی او رخ میدهد…
صدای گریه مادرم، فریاد پدرم و جیغهای گوش خراش خواهر کوچکم، اشکهای بی حد خواهر و برادرهای ریز و درشتم و پچ پچ همسایه ها و صدای نگاههایی که با تمام سکونشان انسان را آتش می زدند، مثل آواری روی سرم خراب می شد. چشمانم سیاهی می رفت و تمام دنیا برای من قنداقی بود که در بغل داشتم و بچه های قدونیم قدی که مرا محکم چسبیده بودند.
هوا سرد بود اما گرمایی سوزنده وجود مرا در بر گرفته بود. صدای جیغهای مادرم بلند تر و بلندتر می شد و در یک لحظه سکوت بر همه جا سایه انداخت. قنداق را محکم تر بغل کردم. چشم از در برنمی داشتم که پدر بیرون بیاید اما این بار برخلاف گذشته بیرون نیامد و سکوت ادامه داشت. یکی از بچه ها نالید سردمه.
زیر آب زمزمه کردم:
ـ هیس، بینم چه خبره.
دقایقی دیگر هم گذشت بچه ها از شدت سرما می لرزیدند. دوباره یکی گفت:
ـ آبجی سردمه! بریم تو.
در اتاقی باز شد. سر به زیر انداختم. نمی توانستم تحقیر را تحمل کنم. با صدای گامهایی که نزدیک و نزدیک تر می شد طپش قلبم شدت می یافت. یک جفت پا که در شلواری سرمه ای و چادری سفید با گلهای قهوه ای پیچیده شده بود در مقابل دیدگانم خودنمایی کرد و صدایی گرم و مهربان.
زمزمه کرد:
ـ پاشو دختر، بچه ها رو بیار اتاق من دارن از سرما می لرزن.
با شرمندگی گفتم:
ـ ممنون، مزاحم نمی شیم.
ـ پاشو دختر، فکر بچه ها باش، می خوای همتون بچایین!
ـ نه صغری خانم، کار یه روز دو روزمون که نیست، عادت کردیم.
خم شد و قنداق را از آغوشم برداشت و گفت:
ـ من بچه ها رو می برم، تو اگه دلت می خواد همین جا بمون.
هنوز حرفش کاملاً تمام نشده بود که در اتاقمان با صدای خشکی جیرجیرکنان باز شد. پدرم با آن چهره استخوانی و قد بلندش در آستانه در ظاهر شد. با صدای گرفته ای که به ناله شبیه بود و با تحکم خاصی که
به شوخی مضحکی می مانست فریاد زد:
ـ صنوبر جلدی بیا ننت کارت داره.
نگاهی به صغری خانم انداختم. در چشمانم التماسی گویا موج می زد، صغری خانم لبخندی زد و گفت:
ـ برو من مواظب شون هستم.
و رو به بچه ها ادامه داد:
ـ خوب وروجکها بدوین برین پیش مش اوستا.
و خودش جلوتر از همه به راه افتاد. بچه ها ایستاده بودند و نگاهم می کردند. چشمانشان تر بود و لبهایشان خشک. پدرم که هنوز در آستانه در ایستاده بود دوباره فریاد زد:
ـ اومدی ذلیل مرده.
رو به بچه ها گفتم:
ـ صغری خانم و مش اوستا رو اذیت نکنین! زودی میام دنبالتون.
به طرف اتاق به راه افتادم. صغری خانم بچه ها را با خود برد. شاید اینگونه بهتر بود. روبروی پدر که رسیدم چشم به زمین دوختم و با صدایی مرتعش گفتم:
ـ سلام.
ـ سلام و درد هفتاد پشتت. باید گلومو پاره کنم تا بیایی، پرو تو ببین ننه ات چیکارت داره.
سرش را به طرف اتاق چرخاند و گفت:
ـ من دارم می رم، تا در ساعت دیگه که بر می گردم باید آماده باشین خر فهم شد؟
همانطور ایستاده بودم و زیر چشمی نگاهش می کردم. کفشهایش را پوشید و رو به من کرد و گفت:
ـ تا دو ساعت دیگه میام. وایی به حالتون اگه آماده نباشین، دِ یالله برو تو کمک کن.
به سرعت داخل اتاق جهیدم. مادرم با وضعیتی آشفته در حالیکه به آرامی گریه می کرد، وسایل اندکمان را وسط اتاق جمع می کرد. نگاهی به من کرد و با صدایی لرزان گفت:
ـ صنوبر رختخوابا رو بپیچ تو چادر، خوب گره بزن وا نشه ها. به بچه ها بگو، بیان اینارو با همدیگه بیرین تا پشت در حیاط.
سری به اطراف چرخاند و گفت:
ـ پس بچه ها کوشن؟
رمان کوچه های خاطره از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
نسرین سیفی، متولد یکم مهر ماه سال 1358، نویسندهی با سابقهی ایرانی میباشد. ایشان تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ارشد، در رشتهی ادبیات فارسی به اتمام رساندهاند. نسرین سیفی از سال 1381 شروع به کار کرده و بالغ بر 13 عنوان چاپی در زمینهی رمان در رزومهی خود گنجانده است. این نویسنده، بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان شب تقدیر – انتشارات شقایق
رمان کوچه های خاطره ـ انتشارات شقایق
رمان جنون عشق – انتشارات شقایق
رمان حادثه یک نگاه – انتشارات شقایق
رمان مسافر مهتاب ـ انتشارات شقایق
رمان آغاز دوست داشتن ـ انتشارات شقایق
رمان نغمه ـ انتشارات شقایق
رمان معمای عشق ـ انتشارات شقایق
رمان غزل عاشقی – انتشارات شقایق
رمان آخرین ستاره شب – انتشارات شقایق
رمان رویای آبی – انتشارات شقایق
رمان به خاطر نیاز – انتشارات شقایق
رمان آسو – انتشارات شقایق
رمان بیراهه ای در آفتاب ـ انتشارات ققنوس
کتاب قلعه دختر ـ انتشارات اساطیر پارسی
کتاب الگوهای مدیریت دانش ـ سازمان چاپ و انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی
کتاب صحیفه مرگ ـ انتشارات اختر
کتاب حکایاتی از بسمالله الرحمن الرحیم ـ انتشارات ایرانشناسی