نحوه دانلود رمان نجوای شبانه
نجوای شبانه رمانی است به قلم فهیمه پوریا که در ژانر عاشقانه – اجتماعی به نگارش درآمده است، با چاشنی و بستری بهنام عشق که میتوان در تمام رمانهای او یافت، از آن استفاده کرد تا طعم تلخ چیزها را به مخاطب چشاند. البته که عشق، زمینهی اصلی داستان نیست و بیشتر، قالب روابط انسانهاست.
دخترک داستان نجوای شبانه به روزی میاندیشد که همسر فعلیاش، مردی که تازه با او عقد کرده بود، متوجه شد او زن زندگیاش است. حال دخترک یک گوشه نشسته و به این فکر میکند که ای کاش هرگز در کلاس رزمی شرکت نمیکرد، یا اصلا اینقد سختجان نبود، یا کاش به مغازهی اکبرآقا پا نمیگذاشت و کاش…هرگز چشمش را به این جهان نگشوده بود!
این رمان در ۴۴۸ صفحه از انتشارات علی به چاپ رسیده است.
طلا در رشته هنرهای رزمی کار میکند. یک روز او در رستوران با چند پسر برخورد میکند و یکی از آنها به خاطر حرکات رزمی طلا به او علاقهمند میشود. او بعد از مدتی به خواستگاری طلا میرود و از خانوادهاش میخواهد که او را همراهش به دبی بفرستند و با سختی زیاد رضایت آنها را جلب میکند. آن دو به دبی میروند و روزی سه نفر آدم شرور به طلا حمله میکنند، اما او با آنها مبارزه میکند و شکستشان میدهد. بعد از آن ماجرا، مادرشوهرش او را از راز بزرگی آگاه میکند که سرنوشت وی را تغییر میدهد.
از زمانی که آن زن مادر شوهرش پرده از آن راز هولناک و باور نکردنی برداشته بود به این حال و روز افتاده و نمیتوانست ترس را از دلش دور کند خدا میداند که در این چند ساعت چه کشیده بود تا ظاهرش را آرام نگه داشته و جلوی لرزش دست و پایش را بگیرد و خدا رحم کرد که شوهر و پدر شوهرش از خانه خارج شدند وگرنه حتماً تا بحال طاقت از کف داده و حدقه چشمها و نگاه هراسانش همه ی دانسته هایش را لو داده بود و آنوقت… طلا از تصور بلایی که ممکن بود سرش بیاید مو براندامش راست شد خطر هنوز بیخ گوشش بود. این جا در این مملکتی که دریایی با کشور خودش فاصله داشت کاری از دستش برنمی آمد و با کمی فکر به این نتیجه رسید که در کشور خودش هم کار چندانی نمیتواند بکند نه که نشود کاری کرد، می شد بلایی به سرشان آورد که آرزوی مرگ کنند ولی آنوقت تکلیف خانواده اش چه می شد؟
دوستانش، بستگانش همه به خطر می افتادند چون اینها آرام نمی نشستند تا کسی دستشان را در دست قانون بگذارد، حتماً انتقام میگرفتند و دختر این را نمیخواست نمیخواست تار مویی از سر عزیزانش کم شود، پس باید چه میکرد؟
– خدایا چه کنم؟ خدایا به دادم برس.
از ته دل از خدای خود کمک میخواست هنوز بدنش می لرزید و اعصابش به شدت تحریک شده بود به ساق پایش که متورم و کبود بود نگریست و به آرامی دستی روی پایش کشید هنوز درد میکرد. با دست چپ دست راستش را لمس کرد ذق ذق میکرد و گوشه ی لبش کمی ورم داشت و پارگی کوچکی که میسوخت به یاد درگیری به ظاهر دوستانه آن روزش افتاد و با حرص زمزمه کرد
– وحشیا ،کثافتا انگار با دشمنشون طرف بودن هه یه دست و پنجه نرم کردن دوستانه… مسخره ها کم مونده بود ناقصم کنن، خدا رحم کرد. حالا خوبه مثلاً قراره من رئیس اینا بشم. آه آه آه…
اما بدن او به این جور دردها عادت داشت بارها و بارها در تمرین اینبضربات و دردها را تحمل کرده بود و ناراحتی اش از جای دیگر بود. از اینکه چطور گول این مرد و خانواده اش را خورده و چطور در دام گسترده و دهشتناک آنها گرفتار آمده و حال باید این گونه به خود بلرزد و به فکر راه چاره برای فرار از این تله که عاقبتی جز نکبت و تباهی ندارد باشد. نگاهی به ساعت روی مچ دستش انداخت ساعت بند مشکی و صفحه سفید زیبایی که بسیار دوستش میداشت و بارها باعث تفریحش شده بود زیرا به جای اینکه عقربه هایش بچرخند، صفحه ی ساعت می چرخید و خواندنش به قول پرستو مکافات بود. لحظه ای با یادآوری پرستو لبخند کمرنگی روی لبان خوش فرمش نشست و بلافاصله هم محو شد. همچنان که چشم به ساعتش دوخته بود متوجه گذر زمان شد. ساعتی بود که روی این تخت خواب کذایی در این اتاق که حالا به نظرش گوری بود نشسته و ترسیده و لرزیده بود و الان که ساعتش یازده شب را نشان میداد با خودش فکر میکرد چرا زمان آنقدر دیر میگذرد و چرا این چند ساعت تمام نمیشود ثانیه ها را میشمرد تا زمان رفتنش فرا رسد. ظهر روز بعد بلیطی برای ایران داشت یعنی داشتند و به هیچ شکلی نمی خواست این پرواز را از دست بدهد باید به هر شکلی شده به این پرواز میرسید و به خانه اش میرفت دلش نمیخواست دقیقه ای دیگر در این خانه و این مملکت بماند.
این جا هیچ کاری از دستش برنمی آمد ولی در کشور خودش در شهر خودش شاید میتوانست خود را از دست این مرد نجات دهد.
هرگز خود را این گونه ضعیف ندیده بود آیا میتوانست به گونه ای که آسیبی به اطرافیانش نرسد خود را از دست این مرد خلاص کند و این ازدواج نامیمون و نکبتی را این عقد نکاح را که قرار بود تا چند وقت دیگر به عروسی و زندگی زیر یک سقف بدل شود باطل کند؟
– خدایا چرا این جوری شد؟ کجای کار اشتباه کردم؟
زانوانش را در آغوش فشرد و بیشتر از قبل تکان تکان خورد. همچون کودکی در گهواره خود را در جا تکان میداد و بدنش را به جلو و عقب می برد و میآورد ساعتی پیش دقایقی بعد از رفتن شوهر و پدر شوهرش نگاه معنی داری به مادر شوهرش انداخته و به دور از چشم جمیله و آمل و سایرین اشاراتی بینشان رد و بدل شده بود. مادر شوهرش با این اشارات او را به حفظ آرامش دعوت کرده و او نیز با ظاهری آرام و دلی پر تلاطم شب به خیری گفته و پا به این اتاق، اتاقی که چند روزی به عنوان میهمان خانواده از آن استفاده کرده بود و اینک شب آخر حضورش را نیز در آن میگذراند گذاشته بود از لحظه ی ورود گوش به زنگ بود تا پدر و پسر برگردند و هر لحظه آرزو میکرد که ای کاش آن دو مرد هرگز باز نگردند هرگز.
رمان نجوای شبانه از انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
نویسندهی یکی از محبوبترین رمانهای نشر علی، فهیمه پوریاست که متولد دو خرداد ۱۳۵۵ است. او متأهل و مادر یک پسر و یک دختر است. اولین رمان و در واقع محبوبترین رمان او، ایلگار دخترم، با همکاری نشر علی در سال ۱۳۸۵ چاپ شد و بعد از آن رمانهای دیگری نیز به چاپ رساند. این نویسنده در کنار نگارش رمانهای عامهپسند به ویراستاری رمان نیز مشغول است.
رمان ایلگار دخترم – انتشارات علی
رمان قلعه دل – انتشارات علی
رمان نجوای شبانه – انتشارات علی
رمان گیس هایت را همان جا بگذار – انتشارات علی