نحوه دانلود رمان رویای آبی
نحوه دانلود رمان رویای آبی معرفی رمان رویای آبی : رمان رویای آبی، روایت عشق و دلدادگی‌ست. قصه‌ی جنگیدن برای رسیدن و مشکلاتی که در راه وصال وجود دارد. داستان زندگی آدم‌هایی است که خود را به دست جریان سرگردانی بودن‌ها سپرده‌اند. قصه‌ی کسانی که در هیاهوی روزگار سعی می‌کنند عشق و تنفر را از نو تجربه کنند. آن‌ها بودن در کنار ...

نحوه دانلود رمان رویای آبی

معرفی رمان رویای آبی :

رمان رویای آبی، روایت عشق و دلدادگی‌ست. قصه‌ی جنگیدن برای رسیدن و مشکلاتی که در راه وصال وجود دارد. داستان زندگی آدم‌هایی است که خود را به دست جریان سرگردانی بودن‌ها سپرده‌اند. قصه‌ی کسانی که در هیاهوی روزگار سعی می‌کنند عشق و تنفر را از نو تجربه کنند. آن‌ها بودن در کنار یکدیگر را انکار می‌کنند، در حالی که تنها همین بودن است که به زندگی تلخ و گذشته‌ی پرتن‌ششان آرامش می‌بخشد.
بانو سیفی،‌ ماهرانه توانسته داستان را به چالش بکشد و احساس و منطق را هر دو در کنار داشته باشد، جوری که مخاطب با همه‌ی شخصیت‌ها به راحتی همذات پنداری کند. نگارش ایشان، شیوا و روان می‌باشد و وی توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی‌ بربیاید.
رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 286 صفحه، در سال 1388 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان رویای آبی :

هوای سرد زمستان هم نتوانسته است تکاپوی شلوغ شهر را آرام کند.
زندگی جاری است، بوی برف می آید، بوی آدم برفی، بوی زندگی!
دوباره قصه ها، قصه هایی از زندگی، آدمها، بودنها، قصه هایی که انسان را به خلسه رویا و واقعیت می برند. زندگی جریان دارد، قصه ها جریان دارند و زندگی همان قصه ای است که جریان دارد…
رویای آبی، قصه زندگی آدمهایی است که خود را به دست جریان سرگردان بودنها سپرده اند و اجازه می دهند قصه ها، آنها را تعریف کنند.
قصه کسانی که در هیاهوی این روزگار، سعی می کنند عشق و تنفر را از نو تجربه کنند، آنهایی که بودن در کنار یکدیگر را انکار می کنند، در حالی که تنها همین بودن است که به زندگی تلخ و گذشته پر تنششان آرامش می بخشد.
آدمهای قصه زندگی، در رویای آبی، رویاهای خود را باور ندارند اما در پایان قصه، آنها نیز در آبی بیکران رویاهای خود غرق می شوند.
رویای آبی، قصه رویاهای آبی است، قصه آدمها و عشق و یگانگی.

 

خلاصه رمان رویای آبی :

رمان رویای آبی، داستان محمد سام است. مرد جوانی که یکی از شخصیت‌های داستان است. او بر اثر شکست عشقی در گذشته‌ش نسبت به تمامی زن‌ها بی‌اعتماد شده و مدتی در بیمارستان روانی سوئیس بستری بوده است؛ ولی در پی آشنایی با ثنا و اثبات عشق خالص و بی‌ریای ثنا، او نیز در آبی بیکران رویاهای خود غرق می‌شود.

 

مقداری از متن رمان رویای آبی :

ناباورانه به کاغذهایم که روی زمین خیس از باران شب پیش پخش شده بود،خیره شده بودم و مغزم را به دنبال جوابی برای آقای سحری، رییس شرکت می کاویدم. آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که من هنوز شوکه بودم و منتظر ایستاده بودم تا یک نفر بگوید؛ ((معذرت می خواهم)) و خم شود و کاغذها را از روی زمین جمع کند. آن وقت حتما به خودم می آمدم و جواب می دادم، ((تقصیر خودم بود)) می خواستم از روی گودال کوچک پر آبی بپرم، سرم را پایین انداخته و حواسم به گودال بود که پایم به آن فرو نرود و حالا با چشمانی متعجب و نگاهی مبهوت، ایستاده بودم وسط پیاده رو و به کاغذهایم خیره شده بودم. صدایی پرسید:
– حالتون خوبه خانم؟
به مش کریم نگهبان شرکت نگاه کردم و خیره شدم به او که پشت به من، بی توجه از پله های شرکت بالا می رفت. حتی به خودش زحمت عذر خواهی هم نداده بود. به کاغذها نگاه کردم و تازه یادم افتاد، اینها حاصل یک هفته تلاش، بی خوابی کشیدن و غذا نخوردن بوده اند.
دستهایم یخ کرد و سرم داغ شد و پشت سرش، تقریباً فریاد کشیدم:
– ببخشید که بهتون خوردم و کاغذام ریخت زمین.
در مسیر دید من، تنها پاهایی دیده می شد که می رفت تا از پاگرد پله ها بپیچد. انگار صدایم را نشنیده و اگر هم شنیده، به روی خودش نیاورده بود. حتما با خود گفته بود؛ ((تقصیر خودت بود!))
مش کریم گفت:
– خدا رو شکر خودتون چیزیتون نشد.
حتی برنگشت نگاهم کند و من دلم می خواست بدوم، کتش را بگیرم و وادارش کنم، از من عذر خواهی کند. مش کریم ،کاغذها را به طرفم گرفت و گفت:
– فقط یه کم گِلی شدن.
به کاغذها نگاه کردم و غریدم:
– دیگه به درد سطل آشغال می خورن. لعنتی! باید از نو بکشمش. جواب آقای سحری رو چی بدم؟ امروز نقشه ها رو می خواست.
– درست می شه خانم.
نگاه تندی به مش کریم کردم. خودش را جمع و جور کرد و خجالت زده گفت:
– گِلی شدن دیگه.
غریدم:
– پیداش می کنم. واسه این نقشه ها کلی زحمت کشیدم.
مش کریم، دستهای گِلی اش را به هم مالید. به راه افتادم و کاغذهایم، مثل یک دسته کاغذ باطله بین زمین و هوا معلق مانده بودند و با هر قدم من، تاب می خوردند. مش کریم پشت سرم گفت:
– خانم قضا بلا بوده.
نگاه تندی به مش کریم انداختم. دستپاچه سر به زیر انداخت. مثل آدمهای گناهکار روبه روی من ایستاده بود. دنبال مقصر می گشتم. باید یک نفر را پیدا می کردم و سرش فریاد می کشیدم، اما سربرگرداندم و به راه افتادم.
***
– خانم حمیدی اتفاقی افتاده؟
منشی شرکت بود که مثل همیشه دنبال چیزی می گشت تا یکنواختی کارش را برطرف کند. جواب دادم:
– نه،چیز مهمی نیست.
و صدایم از عصبانیت می لرزید. گفت:
– گِلی شدین. وای! اینا چرا این جوری شدن؟
بی توجه به او و نگاه کنجکاوش گفتم:
– می تونم مهندس رو ببینم؟ فوراً. باهاشون کار واجب دارم.
– ایشون مهمون دارن.
روی صندلی نشستم و گفتم:
– منتظر می شم، البته اگه از نظر شما ایرادی نداره.
– فکر می کنم طول بکشه. مهمونشون… یعنی….
– منتظر می شم. ایرادی که نداره؟
کنارم نشست و گفت:
– نه! طول می کشه ولی… اینا چی شده؟چرا نقشه ها گِلی شدن؟ اینا کدوم نقشه هاست؟ اوناست که مهندس می گفت؟
– یه لطفی به من می کنید خانم پورمند؟
– البته! خواهش می کنم.
– برید پشت میزتون، بشینید و به کارتون برسید.
عصبانی بودم و حوصله هیچ کس را نداشتم. نتیجه یک هفته تلاشم از بین رفته بود و مردی که حتی فرصت نشد، او را ببینم، بی توجه به من، از پله ها بالا رفته بود و نگاه من در آخرین لحظه، فقط فرصت دیدن یک جفت پا را داشت.
دلخور پشت میزش نشست و شروع به تایپ مطلبی کرد. مطلبی که حتما برای اظهار همدردی با من، نیمه کاره رهایش کرده بود. صدای ضربات یکنواخت دکمه های کیبورد، سکوت اضطراب آور اتاق را می شکست. اتاقی که تنها تفاوت آن با اتاق انتظار پزشکان، عدم وجود تابلوی سکوت بود. چهره درهم کشیده بودم و کلمات را در ذهنم مرور می کردم تا یادم بماند، چه چیزهایی به مهندس می خواهم بگویم و چگونه می خواهم بگویم. اما رشته افکارم مدام پاره می شد و من مصرانه، کلمات را از نو به نخ می کشیدم.
خودم را از خلسه کلمات بیرون کشیدم و گفتم:
– ممکنه به ایشون اطلاع بدید بنده منتظرم؟
منشی لحظه ای دست از کار کشید، نگاهم کرد و دوباره مشغول کار خود شد و جواب داد:
– عرض کردم خانم حمیدی، ایشون مهمون دارن.
صدایش بی خیال ولی عصبی بود. پوزخند زدم و بلند شدم و پیش از اینکه او بتواند، عکس العملی نشان بدهد، چند ضربه ای به در زدم و در را باز کردم. به مهمان مهندس نگاه کردم. کنار پنجره پشت به من ایستاده و از پنجره طبقه هشتم یک ساختمان دوازده طبقه به شهری که با ساختمان های کج و معوج روبرویش زانو زده بود، می نگریست. مهندس سحری پرسید:
– خبریه خانم حمیدی، اتفاقی افتاده؟
– معذرت می خوام آقای مهندس. متاسفم، فکر نمی کردم…
منشی با صورتی نگران و نگاهی ملتمس گفت:

– من گفتم شما مهمون دارید. بفرمایید خانم حمیدی. گفتم که ایشون مهمون دارن.
– مهم نیست. بفرمایید خانم حمیدی، چیزی شده؟
– می خواید بعدا می آم پیشتون. الان… متاسفم آقای مهندس…
– نه خانم مهندس! غریبه نیستن. بیا تو، بیا ببینم چی شده که تو رو این قدر عصبی کرده!
در را پشت سرم بستم. با سر به نقشه های گِلی شده اشاره کردم و گفتم:
– داشتم نقشه ها رو می آوردم خدمتتون که دم در، با یه آقایی برخورد کردم و …
زیر چشمی نگاهی به مهمان مهندس کردم. با آن کت و شلوار مشکی و موهای مرتب، مثل عصا قورت داده ها ایستاده بود. ادامه دادم:
– نقشه ها از بین رفت. همه شون گِلی شدن، باید از نو روشون کار کنم.
مهندس سحری با تعجبی آمیخته به تحکم پرسید:
– چطور این اتفاق افتاد؟!
خجالت زده سر به زیر انداختم. نگاهم به پاهای مرد پشت پنجره افتاد. خودش بود. همانی که باعث از بین رفتن زحماتم شده بود. متعجب نگاهش کردم او هم حتما صدای آقای سحری رو شنیده بود و منتظر بودم بشنوم؛ (( متاسفم خانم، شما بودید که بهتون خوردم؟ عجب تصادف بدی!)) و او هیچ حرفی در حمایت از من نزد. مهندس سحری،سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:
– من که به شما تذکر داده بودم خانم، این نقشه ها باید امروز آماده باشن.
– منم سعی ام رو کردم و آماده هم شدن، اما…
با خشم به او نگاه کردم به شدت از بی تفاوتی او عصبانی شده بودم. دلم می خواست بدوم و روبرویش بایستم و وادارش کنم در مورد آنچه اتفاق افتاده بود، توضیح بدهد و در حضور آقای سحری، از من عذر خواهی کند. آقای سحری پرسید:
– تا دو روز دیگه می تونید آماده شون کنید؟
چهره ام درهم شده بود. جواب دادم:
– بله، سعی ام رو می کنم.
– پس بهتره زودتر شروع کنید.
نگاه غضب آلودی به او که پشت به ما داشت انداختم و گفتم:
– خیلی زود آماده شون می کنم.
صدایم عصبی بود و رنگ اعتراض داشت که به طرفم برگشت و من پیش از آن که نگاهم را از او بدزدم، فرصت کردم، فقط طرح کلی صورتش را ببینم. مهندس سحری گفت:
– منتظر دیدن کاراتون هستم. من انتظارم از شما خیلی بیشتر از اینهاست خانم مهندس.
به طرف در رفتم. دستگیره را گرفتم و پیش از آن که بچرخانم، نگاهش کردم. دوباره پشت به اتاق داشت و از پنجره به بیرون نگاه می کرد. از در بیرون رفتم، منشی نگاه خشمگینی به من کرد و با بی تفاوتی به صفحه مانیتور چشم دوخت پوزخندی زدم و از مقابلش گذشتم.
در اتاقم را محکم به هم کوبیدم و نقشه ها را روی میز پرت کردم. روی صندلی گردانم نشستم، تابی خوردم و به تابلوی بالای سرم خیره شدم که اسبی سرکش را در میان سبزه زار به نمایش گذاشته بود. همیشه دلم می خواست، به داخل تابلو بروم و اسب را رام کنم و در چمنزار وسیع داخل تابلو، با آن اسب سواری کنم.
چشمهایم را بستم و تصور کردم در تابلو هستم. با خیال رام کردن اسب، فکرم را از حوادث دقایقی پیش و صورتی که از آن چیزی به خاطر نداشتم، دور کردم.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان رویای آبی :

رمان رویای آبی از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی نسرین سیفی :

نسرین سیفی، متولد یکم مهر ماه سال 1358، نویسنده‌‌ی با سابقه‌ی ایرانی می‌باشد. ایشان تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ارشد، در رشته‌ی ادبیات فارسی به اتمام رسانده‌اند. نسرین سیفی از سال 1381 شروع به کار کرده و بالغ بر 13 عنوان چاپی در زمینه‌ی رمان در رزومه‌ی خود گنجانده است. این نویسنده، بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم می‌زند.

 

آثار نسرین سیفی :

رمان شب تقدیر – انتشارات شقایق
رمان کوچه های خاطره ـ انتشارات شقایق
رمان جنون عشق – انتشارات شقایق
رمان حادثه یک نگاه – انتشارات شقایق
رمان مسافر مهتاب ـ انتشارات شقایق
رمان آغاز دوست داشتن ـ انتشارات شقایق
رمان نغمه ـ انتشارات شقایق
رمان معمای عشق – انتشارات شقایق
رمان غزل عاشقی – انتشارات شقایق
رمان آخرین ستاره شب – انتشارات شقایق
رمان رویای آبی – انتشارات شقایق
رمان به خاطر نیاز – انتشارات شقایق
رمان آسو – انتشارات شقایق
رمان بیراهه ای در آفتاب ـ انتشارات ققنوس
کتاب قلعه دختر ـ انتشارات اساطیر پارسی
کتاب الگوهای مدیریت دانش ـ سازمان چاپ و انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی
کتاب صحیفه مرگ ـ انتشارات اختر
کتاب حکایاتی از بسم‌الله الرحمن الرحیم ـ انتشارات ایرانشناسی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=3805
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!