دانلود رمان مارگاریتا از ملیکا شاهوردی
دانلود رمان مارگاریتا از ملیکا شاهوردی موضوع اصلی رمان مارگاریتا : سرگذشت زندگی دختری است که از نه سالگی طبق وصیت پدربزرگش، صیغه‌ی پسرعموی خود فراز شده. با رسیدن به سن بیست و سه سالگی‌ و درست روز عروسی‌اش، متوجه می‌شود فراز با شخص دیگری ازدواج کرده و در این بین با مردی چهل ساله به نام داریوش آشنا می‌شود. با دوست ...

دانلود رمان مارگاریتا از ملیکا شاهوردی

موضوع اصلی رمان مارگاریتا :

سرگذشت زندگی دختری است که از نه سالگی طبق وصیت پدربزرگش، صیغه‌ی پسرعموی خود فراز شده. با رسیدن به سن بیست و سه سالگی‌ و درست روز عروسی‌اش، متوجه می‌شود فراز با شخص دیگری ازدواج کرده و در این بین با مردی چهل ساله به نام داریوش آشنا می‌شود. با دوست پسر صاحبکارش که در استانبول معروف است به مارگاریتا و…

 

مقداری از متن رمان مارگاریتا :

در شرایط خیلی بد و مسخره‌ای قرار داشت.
با وضعیتی نابود که هرکسی جای او بود از شرم، زیر زمین آب می‌شد.
آن هم مقابل دوست پسر صاحبکارش!
اصلا او اینجا چه غلطی می‌کرد؟
مگر دستشویی مردانه سمت دیگر نبود؟
جلوی چشمان از حدقه در آمده‌اش، در سکوت مطلق، تیشرتش که خیس شده بود را از تنش در آورد و تمام.
نفس فرشته بند آمد؛ حتی نتوانست نگاه از آن عضله ها و بدن رو فرمش بگیرد.
واقعا این مرد چهل سالش بود؟
پس چرا این عضلات به سنش نمی‌آمد و سنش به قیافه‌اش؟
یقیناً هم صبح تا شب داخل باشگاه مشغول تمرین بود.
او هم که مشغول شکلات خوردن و گرفتن کالری‌ بیش از حد…
‌- چند سالته؟
صدایش…
صدای لعنتی‌اش، باعث می‌شد تمام حس های گناه در وجودش زنده شود.
می‌گفت گنــــــــاه!
چون با وجود این که محرم کسه دیگری بود و هفته‌ی دیگر عروسی‌اش، داشت مرد دیگری را دید میزد و ضربان قلبش برایش بالا رفته بود.
– اینجا…اینجا دستشویی… زنونه‌‌ست!
به زور توانست این جمله‌ی کوتاه را بگوید.
نمی‌دانست فقط جاذبه‌اش روی او تأثیر داشت؛ یا شرایط همه مثل خودش بود.
– من کورم فرشته؟ یا عقب مونده ذهنی‌؟
شکلات همانطور در دهانش مانده و داشت با حرارت دهانش آب می‌شد.
پلک بست و دستانش را مشت کرد.
قسم می‌خورد که تاحالا کسی او را اینطور صدا نکرده بود.
اصلا انگار طور خاصی اسمش را می‌گفت.
فرشته را می‌کشید و جوری به زبان می‌آورد که هوس، در وجود آدم شعله می‌کشید.
صدایش بم بود ولی خوش آهنگ!
– گفتم چند ساله؟ هفده؟ هجده؟ چند؟
مقابل یک مرد غریبه، غریبه که نه…
مقابل دوست پسر صاحب کارش، با تیشرت و بازوهای لخت و بدون سوتین که بالاتنه‌اش، نقطه‌ی خصوصی بدنش از زیر تیشرت سفید تنش نمایان بودند ایستاده بود.
تازه دکمه‌ی شلوارش هم باز بود.
وای…
وای اگر فراز می‌فهمید و می‌دید او در چه وضعیتی است.
بی‌شک خون به پا می‌کرد.
یک لحظه دعوای صبح یادش آمد و در دلش به خودش خندید.
خون برای کی به پا می‌کرد؟
کسی که برایش اهمیت نداشت؟
کسی که به او می‌گفت نامشروع و می‌خواست عروسی را بهم بزند؟
اصلا از کجا معلوم در این چند سال که به آمریکا رفته بود‌؛ به او خیانت نکرده باشد؟
از کجا معلوم با زنی رابطه جنسی برقرار نکرده باشد؟
– جواب میدی یا زبونتو از حلقومت بکشم بیرون دخترم؟
حتی عصبانیتش هم در آرامش بود.
انگار که در سکوت به شکار طعمه‌اش می‌رفت؛ همانند یک افعی!
دخترم؟
او دخترم گفت نه؟
حرفش خنده دار بود.
بیشتر تمسخر پشتش بود و فرشته خوشش نیامد.
– بیست و سه!

همانطور مقابل آینه ایستاده و مشغول ور رفتن با ریش هایش بود.
به پشت که چرخید؛ تیر خلاص زده و سر فرشته گیج رفت.
تتوی افعی پشتش…
افعی دوسری که درست از گودی کمر، تا پشت گردنش بود.
بزاق دهانش را قورت داد.
شکلات همچنان زیر زبانش بود و همین شیرینی‌اش باعث می‌شد که قندش نیفتد و به زمین نخورد.
فقط همین مانده بود تا پیشش رسوای عالم شود.
– واسه بوی فرند بودنت خیلی پیرم، ولی می‌تونم واست بابای خوبی باشم دخترم!

( فلش بک به پنج روز قبل )

همانطور که بدنش را آرام و با ریتم آهنگ تکان می‌داد؛ تخم مرغ‌ها را در ظرفی بزرگ شکاند و یک گوشه روی میز گذاشت.
به سمت دیگر آشپزخانه رفت.
در عین حال زبان روی لب‌های قلوه‌ایش کشید.
طعم تینت شکلاتی‌اش، به زبانش آمد و چشم سمت راستش چین خورد.
دقیقا چیزی که عاشقش بود و طعم شکلات کیندر را می‌داد.
محبوبش در بین تمامی شکلات ها که اگر ترس چاقی و زبانزد خانواده‌اش نبود؛ روزی یه پاکت کامل می‌خورد و از طعمش خسته هم نمی‌شد.
حتی آوردن اسم شکلات هم باعث شد هوسی عجیب به جانش بیفتد و دلش ضعف کند.
نگاه ریزی به ساعت که هفت صبح را نشان می‌داد انداخت و به سمت یخچال رفت.
میل و هوسش به شیرینی بیش از حد بود و اگر الان نمی‌خورد؛ قطعا باد می‌کرد.
زیر زیرکی، از در یخچال کیندر سایز کوچکی برداشت و هول هولکی مشغول خوردنش شد.
در همان حال به جای قبلی‌اش برگشت و مشغول خوردن کردن فلفل کاپی و گوجه، در ریزترین سایز ممکن شد.
– دوهفته مونده به عروسیت می‌خوای مثل گاو بترکی؟ دوست داری لباس عروس سایزت نشه؟ مگه من نگفتم بهت یه مدت سمت این لامصب نرو؟
با شنیدن صدای خسته و گرفته‌ی نعیما از پشت سرش، دستش از حرکت ایستاد و شوکه ماند.
امروز زود بیدار نشده بود؟
جدی جدی تنها خلاف او که خوردن شکلات بود را بو می‌کشید؟
یا این شانس بدش بود که امروز زود بیدار شد؟
شکلات آب شده داخل دهانش را همراه با بزاقش قورت داد و با تردید به عقب چرخید.
– صبح شما هم بخیر نعیما جان!
ابروهایش در هم فرو رفته بود و دست به سینه، شاکی نگاهش می‌کرد.
با همان نفرت پنهانی که سال‌ها بود در چشمانش لانه کرده و هربار با دیدن او، مورد اصابت قرارش می‌داد.
از او ناراحت نبود.
حتی در مقابل حرف هایش، تمام بدخلقی هایش، عصبی هم نمی‌شد.
چون این زن از سر تا پا حق داشت.
همین که به رویش نگاه می‌کرد و گاهی زیر زیرکی هوایش را داشت هم کافی بود.
– فرشته؟
نزدیکش آمد و برای لحظه‌ای نتوانست چشم از ربدوشامبر زرشکی‌ بلندش که فیت تنش بود بگیرد.
با آن که پا به پنجاه و شش سالگی گذاشته بود؛ ولی بدنش از اویی که بیست و سه سال سن داشت فیت تر بود.
شکلات نصفه‌ای که کناری روی میز بود را برداشت و داخل سطل آشغال انداخت.
– شوهر تو مثل مردای اینجا نیست که زن شکم و پهلو بیاره بگه بیخیال مهم نیست. چند ساله داره اون ور زندگی می‌کنه، با اونوری ها خو گرفته.
مقابلش ایستاد.
– کاری نکن یه ماه از عروسی نگذشته پیله کنه طلاق می‌خوام. حواست به خورد و خوراکت باشه! مادر نداری بالاسرت اینارو بهت بگه، منم دل خوشی ندارم ولی بزرگترتم….
سیب گلویش محکم بالا و پایین شد.
حرفی تا نوک زبانش آمد تا بگوید؛ ولی نگفت و تنها سر پایین انداخت.
– چشم.
کاش می‌شد که چیزی بگوید؛ ولی او نیز به نوبه‌ی خودش حق داشت.
حق داشت که اینطور سختگیر باشد وقتی دختری در سن او تا یک سال پیش قرص قند مصرف می‌کرد.
– کله صبحی چی داری واسه خودت بلغور می‌کنی نعیما؟
با شنیدن صدای شاد و پرانرژی زن‌عمویش، ناخواسته او نیز لبخند زد و چشم به او دوخت.
– زن که میگی باید دو پاره گوشت تو تنش باشه. چهل گرم استخون به چه درد می‌خوره؟
موهای شرابی‌اش را پشت گوشش داد و نزدیک شد.
– پسر اگه پسر منه؛ اگه من بزرگش کرده باشم باهات شرط می‌بندم چیزی که میخواد یه دختر تپله، نه استخون که دست بزنی بهش بشکنه!
هردو جاری، عقاید متفاوتی داشتند و همین باورهایشان هم سر دخترک پیاده می‌کردند.
نعیما سعی می‌کرد از دور به او رژیم های مختلف دهد تا به قولی فرشته فیت و خوش هیکل باشد.
در عوض ناهید وادارش می‌کرد غذاهای چرب و شیرینی بخورد تا وزنش زیاد شود و به قول خودش دو تیکه گوشت اضافه کند.
اما او همین حالا هم به نسبت قدی که داشت تو پر بود و دقیقا مثل گره‌ی کور طناب، بین نعیما و ناهید مانده بود.
– دو تیکه گوشت منظورت همون دنبه و چربیه؟
لبش را با استرس گاز گرفت و به سرعت از کنارشان گذشت.
به سمت گاز رفت و خودش را مشغول درست کردن املت صبحانه نشان داد تا در تیرراس آن‌ها قرار نگیرد.
تخم مرغ ها را هم زد و آهسته در ماهیتابه‌ی رژیمی ریخت.

وسطش هم لابه‌لا، ترکیب گوجه و فلفلی که خورد کرده بود را اضافه کرد.
همزمان گوشش را تیز کرد و صحبتشان را گوش داد.
– مگه تو می‌دونی دنبه و چربی چیه؟ فکر می‌کردم جز کرفس و لیمو چیز دیگه ای بلد نیستی.
خودش به حرفش بلند بلند خندید و سیبی از جامیوه‌ای برداشت.
– نکنه انتظار داری مثل تو آبگوشت بذارم جلوم؛ یه سنگک کامل هم تیلیت کنم توش با پیاز بخورم؟
همانطور که تخم مرغ را لایه لایه می‌ریخت و رول می‌کرد؛ زیر چشمی به پشت سرش نگاه کرد.
نعیما اخم آلود بود و ناهید خنده روی لب‌هایش!
– این ترکیب بهشتی خوردنش لیاقت میخواد که تو یکی نداری.
– همون بهتر که ندارم. دوروز دیگه شوهرت ولت کرد رفت میفهمی دنبه های آویزون و آبگوشتی که چهار لپی می‌خوری چه طعمی داره!
لبش را محکم گاز گرفت و با استرس ماهیتابه را کنار گذاشت.
حرفش سنگین بود؛ ولی ناهید کوچک‌ ترین اهمیتی نداد و برعکس خندید.
– تو که واسه شوهرت همه چی تموم بودی پس چرا بهت خیانت کرد و رفت با یکی دیگه؟ هوم؟
سکوتی سنگین بین‌شان برقرار شد و فرشته بهت زده دست روی دهانش گذاشت.
حرفش به هیچ عنوان خوب نبود.
درواقع دست روی گذشته‌ی حساس نعیما و نقطه ضعفش گذاشته بود.
دستان مشت شده‌اش، از همین فاصله هم مشخص بود و فرشته تنها پلک بست.
– برو دعا کن شوهر من رفت با یکی دیگه! وگرنه از کجا می‌خواستی یکی مثل فرشته واسه پسر عقب مونده‌ت پیدا کنی؟
نفس در سینه‌ی فرشته حبس شد و ناهید نیز خنده از لبش پر کشید.
حرفش کاملاً دو پهلو بود و فرشته را گیج کرد.
نفهمید که از او تعریف کرده؛ یا لقب عقب مانده داده.
هیچ چیزی نتوانست از حرفش بفهمد و الحق که راست می‌گفتند خنگ است.
با آمدن هر دو عمویش، دیگر نعیما و ناهید بحث را ادامه ندادند و حرف های دیگری بین‌شان برقرار شد.
هر دو، پیش همسر هایشان طوری رفتار می‌کردند که انگار جاری ها علاقه‌ی بیش از حدی به یکدیگر داشتند.
به قولی برای هم جان می‌دادند!
اما امــــــــان از پشت سر که به خون هم تشنه بودند و اگر جا داشت؛ چاقو را در شکم و پهلوی هم فرو می‌کردند.
با لبخند سلام و صبح بخیری به هر دو عمویش گفت و تند تند مشغول چیدن میز صبحانه شد.
یک ساعت دیگر باید به سرکار می‌رفت و زمان زیادی نداشت.
همه چیز را روی میز چید و برگشت تا نان سنگک را برش دهد که ناهید کنارش ایستاد و کمکش کرد.
– فرشته مامان؟
هرباری که اینطور صدایش می‌کرد؛ لبخند روی لبش می‌نشست و غمی عجیب روی قلبش تلنبار می‌شد.
– جانم؟
همانطور که سنگک ها را داخل ظرف میچید تکه‌ای داخل دهانش گذاشت.
– فراز بهت زنگ نزده؟
دستش از حرکت ایستاد و کمی تردید کرد.
– نه، دوروز پیش من بهش زنگ زدم سریع قطع کرد گفت بعدا خودش زنگ میزنه بهم.
قیچی را کنار گذاشت و دستانش را تکاند.
– دوساعت پیشم که بیدار شدم ازش خبر بگیرم ببینم سوار هواپیما شده یا نه خطش خاموش بود.
سکوت ناهید، نگرانش کرد.
– امروز میاد دیگه آره مامان ناهید؟
دقیقا از بعد نه سالگی‌اش و محرمیت بین او و فراز، ناهید را مامان صدا می‌کرد.
تا الان…
– بیا بریم یه چی بخوریم، بعدش صحبت می‌کنیم.
سبد را برداشت و چرخید تا برود که فرشته ساعدش را گرفت.
– چیزی داری ازم پنهون میکنی؟
لب روی هم فشرد و با مکث چرخید.
– خب راستش…
سبد را روی میز گذاشت که النگوهایش صدا دادند و حواس فرشته را پرت کردند.
– بیدار که شدم دیدم تو واتساپ پیام داده کار براش پیش اومده؛ چند روز دیرتر میاد.
آنقدری از حرفش تعجب کرد و حیرت زده شد که کلامی نتوانست حرف بزند و چند بار دهانش بی‌صدا باز و بسته شد.
صدای عمویش محسن که آمد؛ ناهید سبد نان را سر میز برد و مجدد پیش فرشته برگشت.

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان داژفوک از ملیکا شاهوردی

دانلود رمان سوژه از ملیکا شاهوردی

دانلود رمان شامگاه حوا از ملیکا شاهوردی

دانلود رمان شوبات از ملیکا شاهوردی

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان کبک ها

رمان حادثه یک نگاه

رمان جنون عشق

رمان معمای عشق

رمان پشت بام طهران

رمان سکوت

رمان عاشقانه پرواز کن

رمان پناه من

رمان شیطونک

رمان نوای خوش زندگی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=3766
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!