دانلود رمان آتش پنهان 2 از ساناز مسبوقی
دانلود رمان آتش پنهان 2 از ساناز مسبوقی موضوع اصلی رمان آتش پنهان 2 : در جلد دوم به زندگی شخصی تیارا می پردازیم. گذشته که به فراموشی سپرده بود رابطه ی تنگاتنگی با آینده اش پیدا می‌کنه.   مقداری از متن رمان آتش پنهان 2 : ـ متوجه شدم هیچ وقت تو مهمونی ها نمی رقصی. ـ بلد نیستم. ـ واقعا؟! ـ واقعا!! ـ اما من شک دارم!! ـ ...

دانلود رمان آتش پنهان 2 از ساناز مسبوقی

موضوع اصلی رمان آتش پنهان 2 :

در جلد دوم به زندگی شخصی تیارا می پردازیم. گذشته که به فراموشی سپرده بود رابطه ی تنگاتنگی با آینده اش پیدا می‌کنه.

 

مقداری از متن رمان آتش پنهان 2 :

ـ متوجه شدم هیچ وقت تو مهمونی ها نمی رقصی.

ـ بلد نیستم.

ـ واقعا؟!

ـ واقعا!!

ـ اما من شک دارم!!

ـ چطور؟!

ـ اونی که هیچ وقت رقصش و نشون نمی ده یعنی بلده نمی‌خواد رو کنه.

خندیدم: چه چیزا.

کنار دریاچه ایستادیم. موبایلشو از جیبش در آورد:

ـ میخوای بهت ثابت کنم؟

دست هامو روی سینه ام قلاب کردم: البته.

نیکان با لبخند کجی سر گرم گوشیش شد. چند لحظه ای بینمون سکوت شد و بعد آهنگ ملایمی صداش در اومد. موبایل و روی تخته سنگی و گذاشت. رو به روم ایستاد و دست هام و گرفت.

ـ آها قراره مجبورم کنی؟!

ـ مجبور؟! نه! قراره همراهیت کنم!

دست هاشو دو طرف کمرم نشست. آروم شروع کرد به تکون دادم خودش. با گیجی نگاهش کردم. دست هام بلاتکلیف روی هوا مونده بود. با خنده کنار گوشم زمزمه کرد:

ـ یالا تیا. تکون بده خودتو.

چپ چپ نگاهش کردم. دست هام و دور گردنش حلقه کردم. چشم هاش برق زدند. اما من با لحنی به ظاهر ناراضی لب زدم:

ـ این خودِ مجبور کردنه نیک.

لبخند عمیقی زد: این خودِ عشقه..

قلبم برای لحظه ای توی سینه ایستاد.. اره.. عشقه.

…..

ـ تیا برو. من مایا رو آروم می کنم.

مایا جیغ کشید: انقدر احمقی متین؟؟ انقدر احمقی که هنوز هواشو داری؟؟ بعد از کاری که با مارتا کرد؟؟

چشم هام برای لحظه ای سیاه رفت اما مقاومت کردم. اگه همین حالا سر در نمی‌اوردم از این قضیه قطعا دیوونه میشدم.

ـ من؟؟ مارتا؟؟

یهو مایا حمله کرد به سمتم. همه مون خشکمون زده بود. دست هاش تخت سینه ام کوبیده شد. انگار یهو یک طوفان شدید بهم خورد. پرت شدم تو هوا. کمرم به دیوار پشت سرم بر خورد کرد و سقوط کردم روی زمین.

ـ تو کُــشــتــی.. تو خواهر نازنینم و کشتی.. توی لعنتی که تمام این دو سال جای خالی مارتا رو باهات پر کرده بودم.

درد جسمانی… ؟؟

آره بدنم از شدت تحمل درد های مختلف داشت کم می‌اورد. اگه به بدنم بود ترجیح میداد همون گوشه ی دیوار بیهوش بشه و تا چند روز چشم باز نکنم.. اما…

خدای من حتی رو زبونم نمی چرخید این جملات که بتونم پیش خودم تکرارشون کنم… دردی که این جملات به روحم تحمیل کرد خیلی وحشتناک تر از درد جسمانیم بود.

…..

ـ باشه.. فقط تیا..

زیر نگاه منتظر و در عین حال وحشیِ تیارا ذهنم خالی شده بود و کلمات روی زبونم نمی چرخید.

ـ من…

لحن تندش حرفم و قطع کرد: معذرت می خوای؟ متاسفی؟

نهایت تلاشم و کردم تا خیره بمونم به چشم هاش.

ـ آره.. من… متاسفم هم برای ضربه ای که بهت زدم.. هم بخاطر نفوذ به ذهنت.

ـ هه.. اگه قضیه فقط ضربه ای بود که کم مونده بود جونم و از تنم بکشه بیرون خیلی راحت بخشیده بودم.. اما مایا ببین چه گندی زدی.. راست راست تو چشم های من زل زدی و میگی من قاتل مارتام.. نکنه یادت رفته من و مارتا چقدر رفیق بودیم؟؟

ـ من… فقط میتونم بگم وقتی ذهن هارولد و خوندم مغزم از کار افتاد. من فقط کسی و میدیدم که چهره ی تورو داشت..

ـ نه مایا اون حتی چهره ی من و به طور کامل نداشت. مارتا گفت.. اون نصف صورتش سوخته بود.

نگاهم و با شرم دزدیدم.

ـ اما آخه… اون کیه؟

تیارا با بی تفاوتی گفت: نمیدونم. فعلا هم نمی خوام بدونم. الان تنها دلم می خواد بخوابم.

پتو شو تا روی پهلو هاش بالا کشیدم. نگاه خیره ی تیارا روم بود اما من فراری بودم ازش. عقب گرد کردم تا از اتاقش برم بیرون اما با حرفی که زد همون جا خشکم زد:

ـ اگه به من بود نمی بخشیدمت اما حیف که این تویی مایا.. اگه تو جای خالی مارتا رو با من پر کردی من جای خالی کلِ خانواده ام رو با تو و متین پر کردم. و با یک دلیل احمقانه نمیشه بی خیال خانواده شد.

….

دوست پسر…

نیکان…

هیچ وقت بهش به عنوان یک دوست پسر نگاه نکردم. به نظرم دوست پسر یک واژه سخیف هست برای اسم گذاشتن رو رابطه های زود گذره.. نیکان برای من دوست پسر نبود. نیکان برای من شریک شرایط سخت بود..

ـ پشیمونی؟! از چی؟!؟

نیکان نگاهش و از گرفت. چوب لباسی حاوی کت و شلوارش و انداخت روی تخت. دستی به موهاش کشید. داشتم جون میدادم که لب از لب باز کنه و یه چیزی بگه اما سکوت عذاب آورش طولانی تر از قبل شد..

ـ حرف بزن نیکان… از چی پشیمونی؟!؟ از… من؟؟

ـ از اتفاقی که بینمون افتاد…

ـ از رابطه مون؟! این همه تلاش کردی به هم نزدیک بشیم که آنقدر زود جا بزنی ؟!

برگشت و به چشم هام خیره شد:

ـ از رابطه مون نه. من جون دادم تا تو یک گوشه چشم بهم بندازی. اما با اتفاقی که توی کلبه افتاد گند زدم به همه چی..

ـ اون اتفاق خواست دوتامون بود.

ـ پس دوتامون گند زدیم… تبریک میگم..

نفسم رو کلافه دادم بیرون. نیکان قضیه رو خیلی بزرگ تر و جدی تر از آنچه که من می‌دیدم می‌دید. شاید متین راست می‌گفت. این دروغ قراره برام خیلی سنگین تموم بشه.

نیکان ادامه داد: ما به جای این که رابطه مون رو عمیق کنیم که بتونیم به هم اعتماد کنیم به مسائل جنسی کشوندیمش. نباید اون اتفاق میفتاد قبل از این که به هم اعتماد کامل پیدا کنیم.

…..

ـ بهت گفته بودم پدرم من رو تبدیل به موش آزمایشگاهی خودش کرده بود. اون آزمایشات برای ایجاد پیوند بین یک جن و یک انسان بود برای به اشتراک گذاشتن نیروی های جن.

دهن نیکان از شدت تعجب باز موند:

ـ خدای من… اصلا مگه میشه؟!

سری به تاسف تکون داد: تو حتی نمیتونی حدس بزنی چه کار هایی از اون مرد بر میاد.. اما متاسفانه توی اون آزمایشات با شکست مواجه شد. حین پیوند دستگاه های توی آزمایشگاه آتش گرفتن. من و اون کسی که …

ـ صبر کن ببینم…. یعنی چی اون کسی که.. یادت نمیاد اون کیه؟!

ـ نه یادم نمیاد. ولی نیکان اون واقعا چهره ی من و داره. حتی صدام و… تو نمیدونی چرا این جوریه؟!

آخ کرد: نه دقیق.. اما می پرسم برات.. داشتی از آتش گرفتن آزمایشات می گفتی.

ـ آها آره. آزمایشگاه که آتش گرفت ما بسته بودیم به تخت هامون و نمی‌توانستیم فرار کنیم. برای همین مادرم و نیما به زود وارد آزمایشگاه شدند. اون ها توانستند مارو نجات بدن. اما خودشون توی آتش موندند.

…….

ـ واقعا افتخار می کنی به مادرت؟؟ به کسی که تموم این سال ها نتونسته یک شرایط زندگی خوب برات محیا کنه؟؟

ـ اوه!! البته که دختر یک مولتی میلیادر باید هم شرایط زندگی خوب رو توی پول و دو تیکه لباس مارک ببینه..

ـ من؟ نه اشتباه نکن این دیدگاه من نیست. دیدگاه مادریه که برای دو قرون بیشتر دخترش رو کرد موش آزمایشگاهی..

اول آروم شروع کردم به حرف زدن اما در آخر با فریاد تموم کردم. صنم با بهت نگاهم می کرد و دیگه خبری از اون غرور کاذب توی چشم هاش نبود.

ـ من می‌تونستم یک شرایط عالی داشته باشم تیا.. قدرت آب افزاری حق من بوده.. من می‌تونستم تو این آکادمی کوفتی باشم سه تا دوست جدا نشدنی داشته باشم. اما همه ی این حا حق تو شده و من ازش نمیگذرم.

ـ چرا حق من شده؟؟؟

صنم فریاد زد: بخاطر اون آزمایشات لعنتی.. بخاطر دروغ پدرت!!

لبخند خونسردی زدم:

ـ آفرین.. اما بیا یک کوچولو بریم عقب تر. کی باعث اون آزمایشاتمون شد؟؟

این بار دیگه صنم جوابی نداد. تنها با نفرت نگاهم کرد و از شدت خشم نفس نفس میزد.

ـ ما هر دو قربانی هستیم صنم. اشتباه تو اینه که داری انتقامت رو از یک قربانی میگیری.

 

 

مظالب مرتبط:

دانلود رمان آتش پنهان 1 از ساناز مسبوقی

دانلود رمان گرگینه جانشین از ساناز مسبوقی

 

بخوانید از دیگر نویسنده ها :

رمان حریم عشق

رمان شب نیلوفری

رمان این قصه را هرگز نخوان

رمان آبی ترین احساس

رمان درسا

رمان همسفر

رمان ضربان تنهایی

رمان عاشقم باش

رمان رویای عاشقانه

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=3769
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!