نحوه دانلود رمان حکم بازی سرنوشت
رمان حکم بازی سرنوشت روایت دو قشر متفاوت جامعه با دیدگاه مختلف را دارد. مژگان قاسمی در این رمان عاشقانه ای را به تصویر میکشد که جذابیت آن مخاطب را تا انتهای داستان میخکوب میکند.
تعلیق بالای رمان حکم بازی سرنوشت آن را به شدت جذاب کرده و اطناب و اضافه گویی ندارد. روایت تازه ای که برا اساس واقعیت گفته شده و روح خواننده را درگیر میکند.
لازم به ذکر است که اسم قدیمی رمان حکم بازی سرنوشت ، حکم نظربازی بوده است!
رمان حکم بازی سرنوشت اثر مژگان قاسمی روایتگر زندگی دختری به نام همتا ست که در سن ۲۳ سالگی وقتی برای جدایی اقدام میکند حاج بهرام مهراد که یک منفذ سیاسی اقتصادی است را در دادگاه میبیند.
مردی که با دیدن همتا به دوران عاشقی جوانی خود باز میگردد. همتا که شباهت زیادی به عشق سابق بهرام دارد او را مشتاق به دانستن درباره ی زندگی خود میکند و همین برای روبرو شدن با راز گذشته ی بهرام کافیست.
رازی که با برملا شدنش صحنه ی زندگی گره خورده به همه شان دستخوش تزلزل میشود اما کارمای عشق برنامه های زیباتری برایشان ترتیب دیده.
کنار دره ایستاد و با صدای بلند شروع به زمزمه کرد. زمزمه ای از جنس گلایه. گلایه از دنیا.
دنیایی که پرستو را سر راه او قرار داده بود. گلایه از همتا… دلبری که باورش نکرده بود .
گلایه از خودش که نتوانسته بود از خیر شباهت همتا با پرستو بگذرد و همین کنجکاوی او را سوای تشابهش با پرستو، عاشق و بی قرار کرده بود.
گلایه از خدا… خدایی که فرمان به کائناتش داده بود تا او را اینطور به بازی بگیرند.
به حدی این گلایه عمیق شد که به آنی صدای فریادش بلند شد و میان کوه طنین انداخت.
_من میخوامش… من زنمو میخوامش خدا…. بهم برش گردون… باید برش گردونی پس بهم برش گردون… نذار بعد از این همه بندگی ناامید بشم از کرمت… من بندگی میکنم تو هم خدایی رو در حقم تموم کن…
گفت و ندید لبخندی که از میان سیاهی آسمان به سرنوشتش زده شد.
لبخندی که اگرچه دیده نمیشد اما دل او را آرام کرد. هرچند که به شدت غمزده بود.
با همان شانه های افتاده به سمت ماشینش به راه افتاد و فقط با تک بوقی برای مشتی علی اکبر که از حال پریشان او مضطرب شده بود، دور شد.
با سینه ای سنگین اما با تصمیمی مهم. او باید به دنبال همتا میرفت اما بعد از صحبت با زنی که خوشبختی را برایش حرام کرده بود. همدر جوانی تباه شده با حسرت او هم در میانسالی در حسرت داشتن زنی که آرزوی داشتنش خواب و خوراک او شده بود.
سریع گوشی را درآورد و شماره ی مرتضی را گرفت.
بوق اول به دوم نرسیده بود که مرتضی نگران اسمش را صدا کرد.
_الو بهرام… کجایی تو مومن.. از صبح دارم زنگ میزنم به گوشیت چرا در دسترس نیستی آخه؟…
کلافه چشم بست و گفت:
_سلام…جایی بودم مرتضی…زنگ زدم بهت بگم، پرستو رو بیار ستاد… میخوام اونجا باهاش حرف بزنم…
سکوتی نسبتا طولانی میانشان شد و اینبار بهرام با لحنی شاکی صدایش زد.
_مرتضی…شنیدی چی گفتم؟…
مرتضی پر تردید گفت:
_مطمئنی؟…
_آره…مطمئنم…فقط میخوام بدون ملاحظه و بدون ذره ای احترام و با واکنش تندی بیاریدش ستاد…یه جوری که انگار…
دستش را به دور فرمان مشت کرد و با خشونت بی سابقه ای ادامه داد:
_یه مجرم با جرم سنگین دارید میارید… میخوام ترس از اتفاق روتوی صورتش ببینم.
ابروان مرتضی بالا پرید و نامطمئن از تصمیم بهرام گفت:
_ببرمش کجا توی ستاد؟
ندید فکی که محکم روی هم فشرده شد.
_مجرم و کجا میبرن؟…هوم؟…
_بهرام جان، داداشم…اون که…واقعا مجرم نیست…چجوری ببرمش بازپرسی؟…اونم بدون حکم قضایی؟…
محکم تر از قبل گفت:
_حکمش تا دوساعت دیگه میرسه دستت… طبق تحقیقات محسن… همتا یه مدت پیش به جرم مزاحمت ازش شکایت کرده و منم…
با حرص نفسش را بیرون داد و گفت:
_ثبت شکایت میکنم…به جرم مزاحمت و تهدید…
ثبات حرف بهرام برای مرتضی کاملا مشخص بود. مطمئن بود که حرف بهرام دوتا نمیشود.
_بچه ها محل زندگیش و پیدا کردن…تا کی اینجا باشه؟…
عجیب بود که بعد از سالها انتظار، در این لحظه تنها چیزی که میخواست یک تنبیه اساسی برای زنی بود که حالا واضح شده بود، هدفش درجوانی او، تنها اغفالش بوده و بس.
همین هم خشمش را دو چندان میکرد.
باید حرفهای پرستو را میشنید تا بتواند با همتا رو به رو شود. البته اگر تا آن روز شانس یاریاش میکرد و همتا چیزی از آشنایی او با پرستو به پدر یا برادرانش نمیگفت.
هرچند که ته دلش حسی فریاد میزد که محال است همتا این روزهایش بدون او، حتی با شنیدن واقعیتی به این هولناکی، خوب باشد.
_همین الان بفرستید دنبالش…تا شب معطلش کنید…فردا صبح میام اونجا…
صدای دم عمیق مرتضی را شنید. مطمئن بود برای مرتضی مسئولیت سنگینی دارد اما این را هم میدانست که یک اشاره ی او برای سردار کفایت دارد.
هرچند دانستن واقعیت برای سردار شوکه کننده محسوب میشد اما می ارزید.
خیالش از جانبِ رازداری سردار راحت بود. شاید آن دید محکم سردار، درصدی میلرزید ولی برای تنبیه اساسی پرستو و شنیدن واقعیتی که این همه سال منتظرش بود ارزش این راز گشایی را داشت.
_الان کجا میخوای بری؟…
سرعتش کم وکمتر شد. کجا میرفت؟ شاید خانه ی خودش و همتا. شاید هم کنار بچه ها میگذراند اما…
اینها هیچ کدامش نمیتوانست مثل صحبت با مادری که این روزها چشمش اشک و خون از حال پسرش شده بود، موثر باشد. موثر بر خشمی که هرلحظه کنترلش سختتر میشود.
باید با مادرش صحبت میکرد. باید با یادآوری آن روزها کمی بیشتر از اتفاقات مطمئن میشد.
_دارم میرم پیش مامان…
مرتضی با تعجب مکث کوتاهی کرد. خیلی وقت بود که نتوانسته بود با مادرش رو به رو شود.
مادری که دلش از این حال بهرام خون شده بود. تا حدی از ماجرایش با همتا، برای مادر بهرام گفت بود.
در حد اینکه برای تصمیم قطعی نیاز به زمان بیشتری داشته و از بهرام خواسته تا به او مهلت دهد اما میدانست که نه حاج خانم توانسته درست باور کند و نه حتی توانسته کمی آرامش را به دلش هدیه دهد. باید خود بهرام با او حرف میزد.
هرچند که مطمئنا دیدن بهرام با این ظاهر آشفته حال مادرش را بدتر میکرد.
_بهترین کارو میکنی فقط…قبل از رفتن یکم به سر و ظاهرت برس بهرام…حاج خانم با این حال و روز ببینتت، تا قیام قیامتم بگی خوبم، باورت نمیکنه…پس به خودت برس…
نیم نگاهی در آینه به خودش انداخت. ریش های بلند و لباسی که برخلاف همیشه نامرتب بود. چند روز بود که حتی یک دوش کوچک هم نگرفته بود؟ حق با مرتضی بود.
_باشه…میرم خونه قبلش…بچه ها روهم میبینم بعد میرم…
مرتضی خوبه ای گفت و به عنوان آخرین حرف گفت:
_بهرام؟…مد نظرت برا فردا کدوم بازپرسه؟…
دوباره چشمان بهرام از خشم برق زد و بدون فوت وقت گفت:
_خودم مرتضی…فقط خودم…ولی قبلش برای یه بازجویی پردردسر…. از سمت حاتمی آمادش کنید.
حاتمی!…سختگیر ترین و جلاد ترین بازپرسی که بهرام بارها برای بازپرسی های مهم واسطه میشد تا او را انتخاب نکنند و حالا با انتخاب او فقط یک چیز مشخص میشد.
بهرام بد خوابی برای پرستو دیده بود و وای به حال پرستو اگر حرفهایش حس عذاب را، بیشتر درون او روشن کند.
تا خانه ی خودش بی وقفه راند. با اینکه در سرش هزاران حرف و هزاران سوال برای رو در رو شدن با پرستو چرخ میزد. با اینکه میدانست همین حالا با رفتن به خانه ی مادرش باید آماده ی هزاران حرف باشد و بیشتر اینکه میخواست با مادرش در این مورد صحبت کند.
برای اولین بارنیاز به حرف زدن داشت. یا بیشتر نیاز به شنیده شدن. باید سریع دستی به سر و روی آشفته اش میکشید و آماده میشد. با رسیدن به خانه، با اینکه اصلا انتظارش را نداشت اما هر دو فرزندش را چشم انتظار خودش دید.
با چشمانی پر از نگرانی و غم. تمام توانش را در بر گرفت و لبخندش را بر روی لب هک کرد. با اینکه به شدت با خنده بیگانه بود. دستش را برای مهدیه باز کرد تا با به آغوش کشیدنش حال دلش را کمی سامان دهد.
دختری که غم دیدن حال پدرش کم مانده بود از پا بیاندازتش. با اینکه هنوز نمیدانستند چه اتفاقی افتاده.سر مهدیه را به سینه اش فشرد و همانطور که چشمکی برای امین میزد گفت:
_یه دونه های بابا چطورن؟… میبینم که امشب خیلی منتظر من بودین…
امین لبخند گرمی به روی پدر خسته اش زد اما مهدیه با بوسه ای که از روی پیراهن به روی سینه اش زد تا ته سوزاندش. حرکتی که غیر ارادی مانند همتای نازدانه اش انجام داده بود.
با بغض خفه ای بوسه ای محکم به روی موهایش زد و گفت:
_بابایی من که این چند وقت همش خونه پیش شمام..این دلتنگی چیه دیگه؟…
صدای دو رگه اش حتی نگاه امین را هم ناباور کرد. صدایی که رگه ی بغض داشت. بدون آنکه اثری از این بغض در صورتش نمایان باشد.
_میدونم بابایی…دلم فقط تنگ شده بود، همین…راستی شام امشب و با امین درست کردیم. بگو چی؟…
دل بی قرارش نفس بیحالی میزد اما برای خوب شدن حال بچه هایش چشمانش را گرد کرد و رو به امین گفت:
_وقتشه بابا شوهرت بده امین خان…دیگه رفتی تو کار آشپزی…
امیناش ماه ها بود امین همیشه شاد و شوخ نبود. برای همین فقط لبخند پررنگ تری زد و دستی در موهایش کشید.
_خواستم یه کاری کرده باشم کمک این دختر لوس باباش…حسابی بابام بابام میکنه و حسابی…
معذب بود اما نگاهش را به پدرش دوخت تا واکنشش را ببیند.
_دلتنگ خانم معلم بی معرفتش…
از قصد لقب بی معرفت را به همتا داد تا ببیند پدرش جانب داری میکند یا نه و تنها واکنش پدرش لبخندی بود که پر کشید و نگاهی که غمزده، سرخ شد.
مهدیه هم از پدرش فاصله گرفته بود و خیره نگاهش میکرد. او هم میخواست واکنش بهرام را ببیند و او درجواب حرف هر دوی آنها لبخند کمرنگ و کوتاهی زد و گفت:
_تا شما آماده کنید این غذای خوشمزه رو من یه دوش کوتاه میگیرم میام…چون بعد شام میخوام برم پیش عزیز…
نگاه مهدیه به آنی تار شد. تصور نبود و نداشتن همتا خیلی برایش سنگین بود.
درست مثل حال خود بهرام. حال امین هم دست کمی از آنها نبود. چون بعد از سالها انتظار لبخند لبان پدرش را دیده بود.
سرزندگی و شادابیاش را. ضمن اینکه همین چند روز پیش سرسختانه، پای قول خود ایستاده بود و مادرش را راهی مراکز درمانی کرده بود و حالا…
به محض پشت کردن بهرام اشک های مهدیه روان شد و با حال زاری به امین نگاه کرد و با صدای آرامی گفت:
_دیدی…دیدی گفتم یه طوری شده…امین من…من مطمئنم رابطشون خراب شده..وگرنه محال بود تلفن همتا این همه وقت…خاموش باشه…حال بابا رو هم که…
گفت و هق ریزی زد. امین آشفته دستی به صورتش کشید و برای آرام کردن مهدیه گفت:
-میشه شلوغش نکنی مهدیه؟…حتی اگر طوریام شده باشه این راه حلش نیست…
با یادآوری حرف پدرش مبنی بر مشاوره های دکتر مهدیه سریع متذکر شد.
_یادت باشه…تو دختر بابایی…نه مادرش…پس این رفتارارو اصلاح کن…چون این حالت بدتر میکنه همه چیزو… الانم جای این کارا برو زیر غذا رو روشن کن…منم میزو میچینم…فقط…قبلش میخوام با بابا صحبت کنم..
مهدیه اخم پررنگی کرد و گفت:
_تو هم پسر بابایی نه پدرش…در مورد چی میخوای حرف بزنی؟…
امین دم عمیقی گرفت و گفت:
_در مورد مامان…اگه علاقه داری بیا تو هم گوش کن.
اخمهای مهدیه به آنی باز شد و بی میل به سمت آشپزخانه رفت.
_زود بیاید برا شام میخوام بیشتر پیش بابا باشم…دیدی که گفت میخواد بره خونه عزیز.قرار نیست همش برا تو باشه بابا…منم میخوام باهاش وقت بگذرونم..
به آشپزخانه رفت و زیر لب غر زد.
_یا دیروز میگیرتش به حرف در مورد کوشا یا امشب…منم اینجا بوقم…
با اینکه اصلا هدفش صحبت در مورد مادرشان نبود اما همین که مهدیه این روزها درست مثل همسن و سالهایش دخترانه بهانه میگرفت خوشحالش میکرد و نشان میداد که کمک های مشاور حسابی کار ساز بوده.
چرا که اگر مهدیه ی سابق بود قطعا به یک باشه ی اجباری اکتفا میکرد و با خود خوری خودش را نابود میساخت.
خودش را با چیدن میز مشغول کرد تا پدرش از حمام بیرون بیاید و بعد از نیم ساعت بالاخره به سمت اتاقش رفت. با چند ضربه ی کوتاه وارد شد. انتظار داشت مشغول پوشیدن لباس باشد اما به روی تخت نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود.
بهرام که هنوز فرصت نکرده بود خودش را جمع و جور کند با دیدن امین سریع برخاست و با لبخندی ساختگی گفت:
_تویی بابا جون…داشتم آماده میشدم ولی نمیدونم چرا سرم تیر کشید یهو…بریم شام خوشمزه ی شما رو بخوریم که سریع یه مسکن باید بعدش بزنم به بدن و برم سراغ عزیز…
از طریق انتشارات علی و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
خانم مژگان قاسمی متولد بهمن ماه هزار و سیصد و شصت و نه هستند. اصالتا شیرازی اما بعد از ازدواج ساکن کرج شدند.
تحصیلات ایشان کاردانی ادبیات است. ایشان نویسندگی را از سال ۹۵ شروع کردند و اولین کتاب شان ساز ناکوک است. علاقه زیادی به خواندن و نوشتن و دیدن فیلم دارند.
رمان ساز ناکوک اثر مژگان قاسمی _ قرارداد چاپ انتشارات علی
رمان حکم بازی سرنوشت ( رمان حکم نظربازی ) اثر مژگان قاسمی _ کتاب چاپ شده از انتشارات علی
رمان صبح غروب کرده ام اثر مژگان قاسمی _ فایل رایگان اپلیکیشن رمان کلوب
رمان شوک شیرین اثر مژگان قاسمی _ فایل فروشی مجازی رمان کلوب
رمان کهنه دل اثر مژگان قاسمی _ آنلاین در رمان کلوب