نحوه دانلود رمان عطر آغشته به خون
رمان عطر آغشته به خون، نوشتهی سما اسفندی، در ژانر فانتزی و عاشقانه نوشته شده.
داستان تخیلی قوی که در چهار جلد با داستانی متفاوت نوشته شده.
افسون زمان جلد اول، عطر آغشته به خون جلد دوم، با رسم خون جلد سوم، بازگشت به زمان جلد چهارم.
رمان عطر آغشته به خون، روایت زندگی پسری قدرتمند و قوی به اسم آیکان است.
دورگهای مرموز که رازی در زندگیاش دارد.
این راز او را به زندگی دختری پانزده ساله میبرد.
رایکا…
دختری که خون مقدس دارد و باید آیکان تشنه را سیراب کند.
داستان روایت و قلم خوبی دارد.
در ژانر فانتزی خوب و با توضیحات کامل نوشته شده است.
برای عزیزانی که به این ژانر علاقه دارن توصیه میشود.
“شازده کوچولو گفت:
بعضی کارا، بعضی حرفا بد جور دل آدم رو آشوب میکنه
گل گفت:
مث چی؟
شازده کوچولو گفت:
مث وقتی که میدونی دلم برات بیقراره و کاری نمیکنی…”
کتاب را بست و خیره در نگاه آسمانی دخترک لب زد
_دلم بیقرارته…
رمان عطر آغشته به خون، روایت زندگی مردی قدرتمند و مرموز به اسم آیکان است.
دورگهای قدرتمند که به شدت تو کارش موفقه و تو زندگیش رازی مخفی داره.
رازی که اونو به زندگی دختری پونزده ساله میکشه که خونش براش مقدسه و…
با سکوت بحث و یکی به دو جمعیت و گوش میدادم
حق داشتن تعجب کنن من هم تعجب کردم اما نه اونقدرها
من منتظر چنین واکنشی از گرگین بودم ولی نه به این سرعت و شدت….
جاوید بدون اینکه به کسی جواب بده جلوتر اومد و گفت:
_این نامه مستقیم ورگ با امضاشه متن نامه هم حامل اینکه ورگ از آلفا بودن کناره گیری کرده و گرگین جانشینشه…….
جانشین؟
اخم کرده جلو تر رفتم
_چطور ممکن جانشین باشه؟
ورگ همین الان گفت جانشین دیاکوهه پسر آیهان…..
_زیاد وز وز میکنی فرزاد از جوونت سیر شدی؟
لحن کوبنده گرگین باعث شد بقیه لال بشن….
_برای رفع ابهاماتتون میگم
ورگ بیماره و دلیل این تصمیم گیری یهویی هم بیماریشه
پزشک گله این مورد تایید میکنه
اگر اینجا حضور نداره به خاطر اینکه چند دقیقه قبل باهاش تماس گرفتن مبنی بر اینکه حال آیهان بد شده مجبور شد دادن این خبر و به برادر عزیزش واگذار کنه
میخوایید صبر کنید خودش بیاد؟
یا من تکلیفتون روشن کنم؟
نگاه گرگین روی من افتاد
خوب میدونست که آیهان اصلا اینجا نیست و ورگ بهش دست رسی نداره
تردید و همهمهی جمع باعث نشد کنجکاویم رو کنار بزارم جلو رفتم و با صدای رسا گفتم
_چرا مشخص نمیکنی ورگ چی گفته گرگین؟
این حرف من باعث شد صورت گرگین از خوشحالی بدرخشه
میدونستم اتفاقی برای ورگ افتاد
این یک شورش بود همه هم ابنو میدونستن آمادگی گرگین قابل ستایشه
شک نداشتم اون میدونست یه روز این اتفاق میفته اما اینکه من ازش حمایت کنم؟
اومم فکرشم نمیکرد
_باشه پسر عمو
عموی عزیزم بیماره و بنا به دلایلی دیگه نمیتونن به آلفا بودن ادامه بدن پس
از این به بعد من جانشینشون هستم تا زمانی که دیاکو به دنیا بیاد و به سن مناسب حکومتش برسه
_اما….
_ساکت
رو به جمعیت غریدم میتونستم شگفتی و توی نگاه همه ببینم من تا امروز با این خانواده بی ارتباط بودم و حالا داشتم از گرگینی که دشمنم بود دفاع میکردم!؟
گرگین سری برام تکون داد و گفت:
_در مورد اتحاد نمیتونیم بی طرف باشیم اینو همه شما قبول دارید ما وسط این میدان جنگیم من به تاریکی کاری ندارم اما همونطور که میدونید نیمی از اپریوژ و گرخون از نژاد ماست نمیتونیم خودمون بی طرف بگیریم ما بین گرخون و تاریکی اپریوژ، باید کسی رو انتخاب کنیم
و گرخون برای ما بهتره
پس بنابراین ما با گرخون وارد اتحاد میشیم
بدون برداشتن نگاه خیره ام از گرگین به فکر فرو رفتم
اتحاد با گرخون اونم گرگین؟
کاش میتونستم مغزشو بشکافم ببینم چی تو سرشه
میتونستم بحث و دعوای افراد گله و ببینم اما دست از نگاه کردن به گرگین برنداشتم
سئوال همه این بود چرا یهو در کمتر از چند ساعت گرگین خلاف رهبرشون عمل کرده
رهبرشون کجاست
و اینجا چه خبره
و سئوال من این بود چی تو فکرشه؟!
_هر کس مخالف منه میتونه از گله خارج بشه اونایی که میخوان باهام مقابله کنن میتونن جلو بیان و اونایی که باهام موافقند برام سوگند وفا داری بخونن…
خیلی ها از ترس جونشون با گرگین متحد شدن
بعضی هام این وسط کشته شدن
چند نفری هم ترجیح دادن از گله جدا بشن
در تمام طول این اتفاقات من نگاه خیره ام رو از گرگین برنداشتم
کاش میفهمیدم چی تو ذهنشه با خلوت تر شدن دورش به طرفش رفتم
_آیکان….
_بلخره خودتو آلفا کردی
قهقهه کثیفش فضای اطراف پوشوند
_هوم فکر کنم به مزاج تو یکی خوش نیومده.
_برام مهم نیست
_یعنی حتی برات مهم نیست بدونی پدرت در چه حاله؟
_پدر؟
چه واژهی غریبانهی گرگین…..
_ یادم نبود تو خیلی وقته از طرف عموم دور انداخته شدی
تعجب کردم امروز اینجا دیدمت
_منم….
نگفتم تعجب کردم از تمام پیش امد های که به واسطه تو رخ داد….
یک منم تنها بود شاید برای خالی نبودن عریضه…..
_خب تصمیم تو چیه؟
تا جایی که میدونم حامی مالی گرخون تویی
اخم هام در هم شد
نود و نه درصد مردم ما نمیدونستن منی وجود داره اونوقت گرگین اونقدر اطلاعات داشت
بدون انگار گفتم:
_خب؟
_از طرف ما باهاش متحد میشی یا قبلا شدی؟
نکنه میخوایی یه حامی بمونی؟
سود بهت میده
_من یه تاجرم و دنبال سود شک نکن تا چیزی به نفعام نباشه سراغش نمیرم
_یعنی میخوایی بگی گرخون برات سود داره؟
_خودش نه اما چیزی که داره آره
_هوم جالب شد
بدون توجه به صورت کنجکاو گرگین لب زدم:
_منم یک گرگینه ام و متاسفانه نام ورناکا پشت بند اسمم پس من هم از دستورتون پیروی میکنم آلفا
سخت بود گفتن این حرف ها اما برای چیزی که تو ذهنم بود خار شدن در اولویته
برق نگاه گرگین و نیش خندش قلبمو سوزوند اما برای پرواز کردن باید سوخت
_عجیب یهو باهام مهربون شدی ازم دفاع میکنی باهام متحد میشی بهم آلفا میگی… ترسیدی یا نقشهی داری؟
میدونستم این سئوال و میپرسه پس بدون تحمل و ترس گفتم:
_نه نترسیدم نقشهی هم ندارم
وقتی که تو بزرگترین دشمنم رو کنار زدی و انتقامم رو از ورگ گرفتی ….
درسته ازت دل خوشی ندارم اما همین اختلافمم به خاطر ورگه وگرنه من و تو چند بار باهم حرف زدیم که به اختلاف برسیم؟
در ضمن الان که برادرم رو به مرگه و تنها یادگاریش قراره بهت بگه دایی بهتره صلح کنیم
تو منو میشناسی من برای آیهان جوون میدم
دوست ندارم دو روز دیگه دیاکو بین ما قرار بگیره
تو یک جنگ جویی قَدری در این شکی نیست سالها تمربن کردی و برای الفا بودن تربیت شدی
من هم یک تاجر خوبم
فکر کنم ترکیب ما دوتا بتونه شخصیت دیاکو رو خاص کنه
به نظرت این دلایل برای صلح و احترام به هم دیگه کافی نیست؟
گرگین سری برام تکون داد گرچه ته نگاهش هنوز هم بی اعتمادی موج میزد اما انگار اونم با این صلح موافق بود …..
سری به احترام براش تکون دادم و از عمارت منحوس ورگ خارج شدم بدون اینکه بدونم توی این عمارت چه اتفاقی در حال رخ دادن بود و چه کسی از پنجره عمارت بهم خیره بود.
_میفهمی عشق یعنی چی؟
نمی فهمی
عشق یعنی من اینجا وسط ناکجا آباد باشم اون
اون در حال مرگ باشه
عشق یعنی……
_عشق یعنی اون تنها دلیل نفس کشیدنت باشه
چرا نفس میکشی وقتی حالا دیگه دلیلی نداری؟….
_میخوام توی این جنگ با من باشی با وجودت پیروزیمون صد در صد میکنه
نگاهی به اندام برجسته و لخت مرد همراه اش انداخت پوزخندی بی اراده کنج لبش نشست:
_مطمئنی پیروز میشی؟
لحن زننده مرد باعث شد پسرک اخم کند:
_شک ندارم مگه همیشه حق پیروز نیست
حق؟
اندیشید مگر میشد حق همیشه پیروز باشد
تجربه ثابت کرده بود حق همیشه پیروز نیست پس بدون نگاه گرفتن از چشمهای خاگستری مرد لبخند زد
لبخندی تلخ
به تلخی مرگ یک تمدن
_فکر میکنی زمین همیشه همینطوری بوده؟
مرد جلو تر آمد
_منظورت چیه؟!
منظورش؟
منظورش دسته دسته خاطره بود
منظورش بوی خونی بود که مشامش را پر کرده و نفسش را بریده بود
نالان از درد خاطرات گفت:
_بزار برات یک داستان بگم…..
در گذشته زمین پر بود از زندگی
به الان نگاه نکن که هر گوشهی از این خاک جنگه
زمانی
جنگ بی معنی ترین لغت در فرهنگ نامهی مردم بود….
همه شاد بودند
منظورم از همه انسانها و خون خوارها نبود پسر
زمین مملو از موجودات مختلف بود
اِلف ها
پریزاد ها
پریهای دریایی
فرشته ها
غولها
کوتوله ها و بند انگشتی ها….
جن ها
آل ها
همزادها
دال ها
اژدها
وقتی میگم همه یعنی همه
یعنی مجموعه از تمام موجودات…..
آسمون آبی پر بود از فرشته ها و اژدها و دالها
موجوداتی که مسالمت آمیز کنار هم زندگی میکردند کنار انسانها…
تا اینکه بعضی از ماها مغرور شدن
نسل ماها هر کاری میتونست انجام بده
از سفر در زمان
سرعت بالا بگیر
تا جا به جا کردن یک کوه بودن لحظه وقت تلف کردن و خسته شدن…
یک نسل قوی و باهوش بودیم اما….
ظهور غرور باعث پیدایش کینه شد….
بعضی ها حرص گرفتن تا بیشتر و بهتر باشن
بدی ها کم کم پدیدار شد و….
آدمیزاد این موجود دوپای فکور یک حیله بر پا کرد
“خودمون بر عیله خودمون ”
نقشه اش این بود
پسرک غرق در داستان گفت:
_چرا؟ چرا آدم ها این کار و کردن؟
_چون بین ماها ادمیزاد از همه ناتوان تر بود
پس سعی کرد با حیله ما رو مغلوب کنه
نقشه اشم خوب گرفت
غرور و حرص و طمعِ امثال من باعث شد وارد جنگ بشیم
هم رو بکشیم
به زنها و بچه ها و همسرامون رحم نکنیم
میدونی جرم ما چی بود؟
مرد متاثر سری تکان داد.
_جرم ما خاص بودن بود
جرم ما مغرور شدن بود
میدونی نتیجه اش چی شد؟
رمان عطر آغشته به خون به قلم سما اسفندی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/joinchat/OYeab1BcivgxODA0
من سما اسفندی، خیاطی معرق، خاتم، ویترا، نقاشی، قالی بافی و… رو یاد گرفتم چون توی تار پود قالی
توی رج به رج پارچه توی خط به خط طرحهام توی قطره قطرهی رنگهام
لا به لای ازدحام این شهر
توی قلب یک مرد دنبال تو میکشتم
دنبال تو، خدای خوبم
من سه سال در کلاف سردگمی خودم پیچیدم و پیچیدم و گره خوردم اخر تو رو جایی کنار خودم دقیقا نفس به نفس خودم پیدا کردم.
از همون روز باز دست به قلم شدم اینبار نه برای گنجکاوی بلکه برای یک لبخند ، یک عشق…
رمان عطر آغشته به خون – درحال تایپ
رمان افسون زمان – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان رسم خون – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان معشوقه شیطان – درحال تایپ
رمان میراکل – درحال تایپ