نحوه دانلود رمان محکوم عشق
نحوه دانلود رمان محکوم عشق معرفی رمان محکوم عشق : رمان محکوم عشق روایت دکتری استوار و محکم است که به عنوان ستون خانواده ازش صحبت می‌شود، او در راه رسیدن به آرزوهای داییِ مرحومش به چالش‌هایی برخورد می‌کند که شایسته‌ی خواندن است. شیوه‌ی نگارش نویسنده روان و شیوا می‌باشد و با توجه به تعلیق‌های به جا و کاربردی‌اش، مخاطب را تا ...

نحوه دانلود رمان محکوم عشق

معرفی رمان محکوم عشق :

رمان محکوم عشق روایت دکتری استوار و محکم است که به عنوان ستون خانواده ازش صحبت می‌شود، او در راه رسیدن به آرزوهای داییِ مرحومش به چالش‌هایی برخورد می‌کند که شایسته‌ی خواندن است. شیوه‌ی نگارش نویسنده روان و شیوا می‌باشد و با توجه به تعلیق‌های به جا و کاربردی‌اش، مخاطب را تا انتها با خودش همراه می‌کند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 517 صفحه، در سال 1396 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

خلاصه رمان محکوم عشق :

داستان حوا محور دکتری مرموز و موجه که ستون یک خانواده‌ی خودساخته و خوشبخت می‌باشد، می‌چرخد. مهرسان به دنبال آرزوها و آمال دایی مرحومش است و بسیار هم موفق عمل می‌کند. او پسر خاله‌ای کوچکتر از خودش دارد که رابطه‌ی بسیار صمیمانه ای دارند و خیلی با هم مرموزانه صحبت می‌کنند.طوری که ظن خواهرش باران تحریک می‌شود و دوست دارد سر از کار برادر و پسرخاله‌اش دربیاورد و از این جهت، منشی مطب برادرش می‌شود و در اغلب مکان‌هایی که با هم هستند، همراهی‌شان می‌کند، ولی متوجه چیزی نمی‌شود. همه چیز عادی پیش می‌رود تا او اینکه از امتحان کنکور برمی‌گردد و با برادرش تنها توی خانه روبه‌رو می‌شود. او مطالبی از مهرسان را در اتاقش می‌خواند که نباید…

 

مقداری از متن رمان محکوم عشق :

میان سرما که گیر می‌افتی، خواه اجباری یا اختیاری، برای فرار از سرما دست‌هایت را مقابل دهان می‌بری و می‌خواهی با بخار ناچیزی که از گرمای تنت بیرون می‌زند، خود را اندکی گرم کنی. «هاها» می‌کنی! اما فقط بخاری سفید رنگ از دهانت بیرون می‌آید و در هوا ناپدید می‌شود…
مرد جوان قلم را روی کاغذ رها کرد و نفسی عمیق از سینه بیرون فرستاد. هنوز ضعف و سرگیجه داشت. انگشتانش بی‌حس شد. باقی آنچه را درون سینه داشت روی زبان جاری کرد و با صدایی رسا برای در و دیوار آپارتمانش گفت:
«من پیش چشمان تو مثل آن بخار ناپیدایم و تو همان سرمای استخوان سوز…»
دیگر نتوانست ادامه دهد. ساکت شد! چشم‌هایش لبریز از گریه بود، اما دلیلش را نمی‌دانست. شاید هم می‌دانست و به روی خودش نمی‌آورد. نگاهش روی اشیاء بی‌جان خانه سرگردان شد و عاقبت روی قابی که بالای شومینه قرار داشت خیره ماند.
مرد داخل قاب از راه دور برایش لبخند می‌زد. عاشق آن تبسم پر غرور و زیبا بود. از جا برخاست، قاب عکس را برداشت و دوباره سر جایش نشست. سر بر پشتی مبل نهاد و به چهره‌ی درون قاب خیره شد. لبخند پر جذبه‌ی تصویر با ریش پرفسوری که داشت بر ابهت و جذابیتش افزوده بود. با خود اندیشید اگر واقعاً نسخه‌ی دوم آن تصویر باشد، با مبدل کردن خود به آن شکل و شمایل بر جدیتش افزوده خواهد شد. از روی لب‌ها و بینی خوش فرم صاحب عکس گذشت و مثل همیشه مسخ چشمانش شد. چشمانی زیبا و پر رمز و راز پیچیده مثل جنگل … پلکی زد و به کناره‌های قاب عکس چشم دوخت. مکعب‌هایی از جنس آیینه دورتادور قاب حک شده بود که چشمان خودش را در آن می‌دید. از شباهت بی‌نظیر خود و صاحب تصویر، همیشه این جمله در ذهنش نقش می‌بست:
«کاش جای این قاب، خودت بودی دایی! اگه بودی، همه چیز سر جای خودش می‌موند. هر کسی نقش خودش رو تو زندگی می‌شناخت و دلش اشتباه نمی‌کرد…»
آهی پر افسوس چاشنی نگاه پر حسرتش کرد. قاب را به خود چسباند و با بستن چشم‌هایش افزود:
«تو که می‌دونی دایی… تو زندگی ما هیچ‌چیز سر جای خودش نیست. هیچ‌کس دلش مال خودش نیست. هیچ‌کس نمی‌دونه چکاره است! نمی‌فهمه به کی دل ببنده و از کی عشق بخواد!»
و با لحنی پر غم ادامه داد:
«ای کاش بودی دایی! کاش بودی تا دیگران اونچه از تو توقع داشتند حالا از من نمی‌خواستند.»
سرش را به طرفین تکان داد و با بغضی که روی سینه‌اش نشست ادامه داد:
«کسی که شبیه ترین ظاهر رو بهت داره، باطنشم مثل تو می‌بینن! کمکم کن! تالاپ تالاپ قلبم‌رو آروم کن تا لرزش صدایی که از بابام و عمو می‌شنیدم‌رو آروم کنم!»
وقتی صدای زنگ در آپارتمان طنین انداخت، مرد جوان از رویای خود دست کشید. نگاهی دیگر به تصویر انداخت و قاب را سر جای اول برگرداند. با شنیدن صدای سرخوش «ژوبین» دکمه‌ی ورودی را فشرد. قلباً از آمدن او خشنود شد. شاید در آن لحظات پرتنش، دیدار دوست فرانسوی‌اش از هر چیز دیگر بهتر بود…
ـ چطوری دوست من؟ بهتر شدی؟!
مهرسان بعد از تشکر از ژوبین بابت پاکت‌های آبمیوه‌ای که همراه آورده بود گفت:
ـ آره خوبم. فکر کردی حالا حالاها تو بستر می‌افتم که این همه آوردی؟!

ژوبین، مهرسان را روی مبل نشاند و خود به سوی آشپزخانه رفت و با دو لیوان برگشت. در حال پر کردن لیوان‌ها در جواب مهرسان گفت:
ـ باید سریع‌تر خوب بشی تا ادامه عمل رو انجام بدیم.
مهرسان لیوانی از نوشیدنی‌ها را برداشت و پرسید:
ـ مگه تموم نشد؟ همه چیز که خوب پیش می‌رفت!

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان محکوم عشق :

رمان محکوم عشق از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی الهه محمدی :

الهه محمدی متولد سال 1358، متاهل، دارای سه فرزند می‌باشد. ایشان در رشته‌یِ علوم انسانی تحصیل کرده و جزو نویسندگان پرفروش و قدیمی ایرانی به شمار می‌رود. این نویسنده اغلب در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت می‌کند.

 

آثار الهه محمدی :

رمان مریم‌ پاییزی _ انتشارات شقایق
رمان آتاناز _ انتشارات شقایق
رمان جرم‌ عاشقی _ انتشارات شقایق
رمان عشقم‌ را پس‌ بده _ انتشارات شقایق
رمان محکوم‌ عشق _ انتشارات شقایق
رمان شوریده‌ حال _ انتشارات شقایق
رمان نایف _ انتشارات شقایق
رمان تعلیق _ انتشارات علی
رمان آسیمه _ انتشارات علی
رمان مغرب‌ احساس _ انتشارات علی
رمان تهاتر _ در دست بررسی برای چاپ
رمان صورتک(جلد اول) _ انتشارت سخن
رمان شیدای‌ کافر _ در دست بررسی برای چاپ
رمان سایه‌ی‌مترسک _ در دست بررسی برای چاپ
رمان عروس تاریکی _ مجازی
رمان سیاژ_مجازی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=3095
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!