نحوه دانلود رمان پریشانی ماه
رمان پریشانی ماه روایت دکتریست که به همراه خانواده و تیم پزشکی، برای کمک به عراق رفته و در آنجا دچار چالش میشود. نویسنده به خوبی در این کتاب به مسائلی مربوط داعش و حملهی آنها به مردم بیپناه و کشت و کشتارِ مردان و ظلمهایی که در حق مردم به خصوص زنان کرده بودند به نمایش درآورده و از آسیبهایی که به روح و روان و جسم زنان نجات یافته، زده شده به نگارش درآورده است. کتاب در کنار همهی مسائل تلخ و دردناک عاشقانهای لطیف و آرام دارد که مخاطب را درگیر خود میکند. نویسنده به زیبایی از پس فضاسازی داستان خصوصا در قسمتهای حملهی داعش به شهر سنجار، بر آمده است به طوریکه مخاطب بهراحتی صحنههای آن را تجسم میکند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی و حماسی نگارش شده است. این رمان 447 صفحه، در سال 1398 از نشر شقایق منتشر شده است.
شنگال (به زبان کُردی) یا سنجار (به زبان عربی) شهری است در استان نینوا، در شمال باختری عراق. که جمعیت آن در سال ۲۰۱۳، بیش از ۸۸ هزار نفر بوده است. اکثریت مردم این شهر از کردهای ایزدی هستند. و اقلیتی از آشوریان مسیحی و عربهای سنی و تعدادی هم از شیعیان در آن زندگی میکنند.
در اوت ۲۰۱۴ نیروهای دولت اسلامی عراق و شام یا همان داعش، شهر شنگال را به تصرف خود در آوردند. و ۲۰۰۰ نفر از افراد غیر نظامی، اعم از اکثریت ایزدیان، همین طور مسیحیان و مسلمانان شیعه و سنی ها را صلاحی کردند. این اتفاق در ۶ و ۷ اوت رخ داد.
در روز ۲۰ دسامبر ۲۰۱۴ نیروهای مبارز با تروریسم، در پایان یک حملهی بزرگ تا شهر شنگال پیشروی کردند، اما مقاومت سرسختانهی مبارزان داعش در قسمت جنوبی شهر موجب شد تا نتوانند تمام شهر را به تصرف خود دربیاورند. در روزهای بعد نیروهای نظامی اقلیم کردستان با نام پیشمرگه و گروه مقاومت نیروهای داوطلب ایزدی و مدافع خلق وابسته به حزب کارگران کردستان با رشادت توانستند شهر شنگال را از حرامیان داعش پس بگیرند.
دهها هزار ایزدی به کوههای سنجار پناهنده شدند. نیروهای داعش مردان را میکشتند و زنان و کودکان را به اسارت میبردند.
به زنان و دوشیزگان تجاوزهای پی در پی میکردند و بعد آنها را برای جهاد نکاح میبردند یا به عنوان برده میفروختند. جنایات بسیار زیادی در این منطقه اتفاق افتاد که در نوع خود از شنیعترین و دلخراشترین وقایع تاریخی جهان است.
نیروهای داعش دختران یک تا نه ساله را به بالاترین قیمت میفروختند و حتی گاهی بعضی از زنان را با بشکه های بنزین، نفت و یا سلاح معاوضه میکردند. در یک روز بارها به دختران بیگناه تجاوز میکردند و آنها را میان یکدیگر دست به دست میچرخاندند. تا جایی که بعضی از این دختران بیش از ۶ صاحب مختلف داشتند.
نیروهای پیشمرگهی کردستان ایران و عراق، رشید مردان و دلاور زنانی هستند که جان خود را برای ناموس و سرزمین کرد و مردم مظلوم فدا میکردند و معنای واقعی ایثار را احیا میکردند. در بین این نیروها، جوانان و مردان ایرانی، راد مردانی بوده و هستند که به بسیاری از مردم شمال کردستان عراق و مردم سوریه کمک کردند و برای دفاع از حرم مطهر حضرت زینب (س) و امام حسین (ع) جان خود را دادند و چه بسا یکی از معانی دفاع از حرم دفاع از ناموس مسلمانان منطقه و یکتا پرستان دیگری است که مورد وحشیانهترین اعمال قرار گرفتهاند.
و اما ایزدیان؛ اقلیتی از کردهایی هستند که در استان نینوا در شمال عراق و همچنین در سوریه زندگی میکنند، اساس اعتقاد این اقلیت، بالاترین درجهی حق، یعنی؛ یزدان پاک است. یزدان پاک همان خدای زرتشتیان است. ایزدیان نه شیطان پرست هستند و نه آتش پرست، بلکه آنها خداوند احد و واحد را
پرستش میکنند. ایشان مردمی هستند که جمعیتشان در دنیا حدود ۶۰۰ هزار نفر است و در کردستان عراق، کردستان ترکیه و سوریه و در آلمان زندگی میکنند.
این رمان تلفیقی از حقیقت و تخیل نویسنده است. قسمتهای حقیقی با توجه به اتفاقات حادث شده برای خانوادههای ایزدی و مسلمان مقیم مناطق شمال عراق و استان نینوا به نگارش در آمده است و سعی کردهام تخیلاتم در اتفاقات روتین زندگی و جنبههای عاشقانه و گاهی وقایع حماسی باشد، به امید همراهیتان.
دکتر علی حسینی، مرد جوانی است که به همراه خانوادهاش و یک تیم پزشکی از شهر برلین به شهر سنجار عراق سفر میکنند تا به افراد آن شهرِ کردنشین، خدمات پزشکی ارائه بدهند. با حمله داعش به این شهر همه چیز بهم خورده و…
نفسش بالا نمیآمد. دهانش خشک شده بود. زبانش به سقف دهانش چسبیده بود. چشمانش میسوخت؛ هر نفسی که میکشید دردی جان فرسا تمام وجودش را فرا می گرفت.
دیگر داشت لنگ میزد. دستش را روی پهلویش فشرد و از سایهی دیوار آهسته و با ترس جلو رفت. خدا را شکر که کسی در کوچه نیست! انگار پیدایشان نبود.
میدانست که آنها به مرکز شهر رفته اند. با ذکر “یا خدا… یا خدا” جلوتر رفت. حالا در سفید رنگ خانهای که در طی این دوماه در آن زندگی کرده بودند را میدید. لبخند که بر لبانش پدیدار شد، ترکهای کوچک لبهای خشکیدهاش، از هم گسیخت و مزه شور خون به زبانش رسید. هنوز هم امیدوار بود که به امید خدا خانوادهاش تا به حال لو نرفته باشند. به مادرش نیاز داشت تا با دستهای توانمندش او را درمان کند.
بالاخره به در کوچک خانهاشان رسید. در حیاط باز بود، عمداً آن را باز گذاشته بود. حتی درهای اتاقها را هم باز گذاشته و رفته بود؛ این طور طبیعیتر به نظر میرسید. انگار که خانه خالی از سکنه بود. اول به داخل سرک کشید؛ خبری نبود. وارد شد و آهسته در را بست.
با این که میدانست این جا کسی نیست، اما احتیاط شرط عقل بود. مگرنه؟!
وارد شد، در را آهسته بست. میلهی فلزی بلندی را که از قبل آماده کنار گذاشته بود، برداشت و پشت در انداخت. این طور در باز نمی شد. فقط اگر کمی شانس داشتند، تا نیمه شب این جا شک برانگیز نمیشد.
خدا را شکر کرد که ماه پیش در آهنی خانه را روغن زده بودند، صدایی نمیداد که کسی خبردار شود. تا کارش تمام شد، همان جا پشت در سقوط کرد. فکر کرد؛ “راستی حتی تا هفتهی قبل هم زندگیاشان چقدر شیرین بود، اصلا چه شد که آنها سر از این جا در آوردند، قرار بود سفری دل انگیز باشد، اما…”
اسلحهاش را از روی شانه اش پایین آورد. دلش کمی آب میخواست. شاید نصف لیوان هم افاقه میکرد. دستش باز به سمت پهلویش رفت. میسوخت و خونریزی داشت. هرگز فکرش را هم نمیکرد که بتواند این همه درد را تحمل کند.
به کنار حیاط نگاه کرد و با دیدن اثاثیه تلنبار شده، دلش آرام شد. حالا میتوانست به سمت شیر آب برود؛ و کمی آب بنوشد.
خودش را کشانکشان به شیر آب رساند و آن را باز کرد و دهانش را زیر شیر آب گرفت، بعد سرش را، سیراب شد. با ولع آب خورده بود. میدانست که بیشتر از این برایش بد است. باز هم پهلویش را فشرد و از درد به خودش پیچید.
با بدبختی از جایش بلند شد و اسلحه را هم برداشت. به گوشه حیاط رفت، جایی که مقدار زیادی اثاث کهنه، مثل فرش کهنه و صندلی شکسته و هر چیز به درد نخوری، آنجا ریخته بود. یکی یکی و با زحمت همه را کنار زد و گلیم کهنه را هم کشید؛ در آهنی چهار گوش یک در یک متر، پیدا شد. این درگاه خزانه آب بود.
طبق قرار قبلیاش با مادرش؛ سه ضربه متوالی و بعد از کمی مکث یک ضربهی جدا زد. بعد برای اطمینان یک بار دیگر این کار را کرد. صدای آهستهای را شنید، صدای مادرش بود که گفت:
ـ آوین چراغ قوه بگیر… آمیارم اومده.
بعد از چند لحظه، انگار قفل را باز کرد و کمی در به بالا رانده شد. آمیار همان طور زانو زده بالای در با دو دست در را بالا کشید و آن را به دیوار پشت تکیه داد و بریده بریده گفت:
– مادر!
صدای ضعیف و پر بغض مادرش را شنید که به زبان کردی گفت:
– گیانمی… چاومی… هه ناسه می (جونمی چشممی، نفسمی) آمیار.
صدای آسرین گوشش را نوازش داد:
– سلام داداش!
رمان پریشانی ماه از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
معصومه راهپیما ملقب به کهربا، اصالتاً شیرازی و ساکن آبادان میباشد. ایشان در رشتهی مهندسی امور مالی، تحصیل نموده است. در ابتدا فعالیت خود را به صورت مجازی، از نودوهشتیها، کافه قلم و نگاه دانلود شروع کرده و تا کنون پنج کتاب را به چاپ رسانده است. داستانهای کهربا بدون بزرگنمایی و واقعگرایانه همراه با چاشنی عشق نگارش شدهاند. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان نامی ـ انتشارات سخن
رمان مهر مهرویان ـ انتشارات سخن
رمان پریشانی ماه ـ انتشارات شقایق
رمان هدرا ـ انتشارات صدای معاصر
رمان خانه آلبالو ـ انتشارات صدای معاصر
رمان خرمالوی گس ـ در حال تایپ