نحوه دانلود رمان نارکوک
رمان نارکوک به قلم همتا، داستان زندگی دختری ساده و بیگناه به نام ریحانه است که به خاطر اضافه وزن بالایش، مدام مورد تمسخر دیگران قرار میگیرد.
به خاطر همین شرایط و مسخره شدنش توسط خانواده و دوستانش، افسردگی شدیدی میگیرد و در دلش عقده میشود.
داستان از جایی شروع میشود که ناگهان کسی به خواستگاریاش میآید.
مردی به نام حاج مقدم که خودش را عاشق و دلباختهی ریحانه نشان میدهد و او نیز دلش را میبازد.
اما نمیداند که هویت این مرد جعلی است و در واقع هدفش انتقام از خانوادهی ریحانه است و…
رمان در ژانر عاشقانه و خانوادگی نوشته شده است. چاشنی از طنز دارد و نثری زیبا و روان که در لیست پیشنهادی ها قرار میگیرد.
رمان نارکوک به قلم همتا، روایت زندگی دختری به نام ریحانه است که به خاطر اضافه وزن زیادش، مدام مورد تمسخر اطرافیانش قرار میگیرد.
داستان از جایی شروع میشود که فردی به نام حاج مقدم به خواستگاریاش میآید.
مردی که با هویت جعلی، در پی انتقام است.
+ انقدر سنگین شده که کافیه تکون بخوره تختش بشکنه …. صد کیلو که سهله ، داره دویست رو هم رد میکنه !
پوزخند میزنم و همانطور که تکه ای کیک شکلاتی در دهان میگذارم ، بیشتر به حرف هایش گوش میدهم
داشت تلفنی با خواهرش حرف میزد
+ باور کن نگران خودشم ….. آخه کی میاد این دخترو بگیره ؟
۲۴ سال رو رد کرده یک خواستگار نیومده واسش …… پسرِ منیر خانم رو که میشناسی ، حتی اونم با اون هیکل نیومد خواستگاری … تا منیر خانم پشت تلفن از من وزنش رو پرسید و گفتم ، شروع کرد تُپُق زدن و از آخر هم قطع کرد
چه بهتر !
اگر قرار بود کسی مرا برای اندامم بخواهد ، چه بهتر که اصلا تن به ازدواج ندهم !
+ چی بگم ….. انقدر پول خرج دکتر و رژیم و کوفت و زهرمار کردیم ، یک روز رژیم میگره فرداش پنج برابر میخوره !
دیگر عادت کرده بودم به این صحبت ها
مامان هم عادت داشت ….
با خودش نمیگفت که دلم میشکند یا هر چیز دیگری ….
مراعات نمیکرد که اضافه وزن و چاقی مرا ، مدام پای تلفن برای این و آن توصیف نکند
نگران بود روی دستشان بمانم
برایش عجیب بود که چطور تمام خانواده خوش اندام اند و من نه !
میگفت اگر ژنتیکی بود ، باید یگانه هم چنین وضعی میداشت
اما اینطور نبود
یگانه آنقدر خوش اندام بود که گاهی چشم های خودم هم رویَش هَرز میرفت
زود خواهان پیدا کرد
زود ازدواج کرد
زود هم بچه دار شد
با این که تفاوت سنی مان تنها دو سال بود !
+ من که خسته شدم خواهر … دیگه اهمیت نمیده من و باباش چی میگیم . پفک و چیپسش رو میگیره میره تو اتاق تا شبم بیرون نمیاد
بیرون نمیرفتم
نه برای اینکه نمیخواستم ببینمشان
حوصله طعنه نداشتم
نمیتوانستم لاغر شوم دیگر …. چرا مدام اصرار میکردند ؟!
اصلا من آنقدر توانایی نداشتم که رژیم بگیرم
+ خونه بیبی معصومه امشب مولودیه ، ریحانه که فکر نکنم بیاد …… گفتم حداقل تو بیای تنها نرم .
انگار خاله از یگانه میپرسد که مامان جواب میدهد
+ نه یگانه خونه مادرشوهرش دعوته . تنهام
بله دیگر
من که حساب نمیشدم
آخَر اگر هم میخواستم بروم لباس مناسبی نداشتم
مدت ها بود که به خرید نمیرفتم …. نمیخواستم مامان بگوید ” انقدر چاقی که کل تهرون رو باید زیر پا بذاریم تا لباس اندازه ات پیدا بشه ”
تلفنش که تمام میشود ، صدایش را بالا میبرد تا من بشنوم
+ دارم میرم مولودی ریحانه ….. میای یا نه ؟
در اتاق را باز میکنم و از همانجا جواب میدهم
_ نه
پوف کلافه اش به گوشم میرسد
کمی بعد در حالی که آماده شده بود ، خداحافظی میکند و از خانه خارج میشود .
به محض رفتنش از اتاق خارج میشوم و به آشپزخانه میروم
نگاهی به آینه قدی ای که درون هال بود ، نمی اندازم
به عادت همیشگی در یخچال را باز میکنم و عصبی از دیدن میوه ها ، ناچار سیبی برمیدارم و روی کاناپه مقابل تلوزیون مینشینم
انعکاس تصویرم سفید و سیاه روی تلوزیون می افتاد !
از خودم عصبی بودم
از اینکه نمیتوانستم درست و حسابی رژیم بگیرم
از اینکه نمیتوانستم مانند مابقی دختر ها از زیبا نشستن لباس روی تن و بدنم بگویم و لذت ببرم
اشک در چشمانم مینشیند
باقی مانده سیب را درون ظرف میگذارم و از جا بلند میشوم
مدرک دانشگاهی و قاب شده یگانه روی دیوار همچون خنجری درونم فرو میرود
خب … این هم از ضعف هایم بود !
من مانند یگانه سراپا استعداد نبودم
همان دیپلم را هم به سختی گرفتم
درس هایم خوب بود ها
فقط ، درس خواندن را دوست نداشتم ….. جرم بود ؟!
نبود !
به قول یکی از دوست های دبیرستانم ، هر کسی را بهرِ کاری ساخته اند ….
خود را داخل حمام می اندازم
افکارم مانند خوره به جانم افتاده بود و تنها، دوش آب سرد میتوانست آرامم کند
صدای دوشِ آب ، زمزمه هایِ دیوانه کننده در سرم را پایان میدهد
بهتر که میشوم ، حوله را دور تنم میپیچم و میخواهم موهای ریز روی صورتم را بزنم که صدای موبایلم به گوش میرسد
بی توجه به موهای خیسم ، از حمام بیرون می آیم و موبایلم را که روی مبل افتاده بود برمیدارم
مامان بود !
_ الو ؟
صدای دست زدن و مولودی می آمد
سخت میشد صدایش را شنید
+ ریحانه مامان …. یک دست و رویی به خونه بکش مهمون داریم شب
شک داشتم در آن شلوغی صدایم را بشنود
کمی صدایم را بالا میبرم و میپرسم
_ کی قراره بیاد ؟
مامان خوشحال بود
یک نوع خوشحالی خاص داشت
که دلیلش باید به آن مهمان برمیگشت !
کمی از محیط دور میشود که صدای دف ، کم میشود
+ خواستگار قراره بیاد برات مادر …… به بابات گفتم میوه و شیرینی بگیره .
یگانه هم گفته زود میاد کمک دست باشه ……. اون چادر قشنگت رو بپوش … روسری هم که داری !
متعجب از چیزهایی که شنیده بودم ، خیره به تصویر خودم در آینه میمانم ….
+ ریحانه شنیدی ؟
بجنب دختر …. دیر میشه ها .
آبرومون میره
کوتاه لب میزنم
_ ک..کیه ؟
مامان با شوق جواب میدهد
+ حاج آقا مقدم بزرگ واسه پسرش ….. یادته پارسال واسه عید غدیر رفتیم خونه شون؟
همون خانواده معروفه … دوست بابات !
پسرِ حاج مقدمِ بزرگ ؟!
همان حاج آقای ۵۰ و خورده ای ساله ؟!
پوزخند میزنم
باید انتظار میداشتم جوانِ ۳۰ ساله برای خواستگاری ام بیاید ؟!
+ رودربایستی داریم باهاشون مادر … خودت که میدونی !
قشنگ خونه رو تمیز کن … ساعت ۸ میان
چشمانم پی عقربه ها میدود …
ساعت ۵ و ربع بود !
_ سرخاب سفیداب هم به صورتم بمالم مامان ؟!
بالاخره حاج آقا باید بپسنده ….. آخه اون هم منو نخواد که دیگه میمونم روی دستتون !
رمان نارکوک به قلم همتا، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+tgkEtYNsD28yNGVk
همتا با نام مستعار، بیست و پنج ساله متولد تهران است و نویسندگی رو از دوسال پیش شروع کرده.
پنج رمان درحال تایپ دارد و به تازگی پا به دنیای نویسندگی گذاشته است.
رمان ساحل چشمانت – درحال تایپ
رمان ماهین - درحال تایپ
رمان – مرا برای خودم بخواه – درحال تایپ
رمان نبات تلخ – درحال تایپ
رمان نارکوک – درحال تایپ