نحوه دانلود رمان ماه من بمان
رمان ماه من بمان، روایت زنی شکست خورده از زندگیست که همسرش را از دست میدهد و تنها میشود. او در چالشی گرفتار میشود که بین چندین راه دست و پا میزند. این رمان از دو بُعدِ خانوادگی و اجتماعی بسیار غنی بوده و از این رو، برای طرفداران این دو ژانر، به شدت خواندنش لذتبخش میباشد. نگارشِ نویسنده، پخته است و به خوبی از پس شخصیت پردازی و داستان پردازی برآمده است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 520 صفحه، در سال 1402 از نشر نغمه (شقایق) منتشر شده است.
ماهک، زن جوانیست که زندگی عاشقانهاش با فوت همسرش دست خوش طوفان میشود. ماهک غرق خود و خاطراتش است که تماس غیرمنتظرهی عرفان، مردی که روزی خواستگارش بود و امروز همسر دخترعمویش سارا میباشد، رابطهی خواهرانهاش با سارا را مکدر میکند. در روزهایی که ماهک دلگیر از سرمای فاصله گرفتنهای سارا و غمگین از دلنگرانیهای مامان نرجس است، دل خوش به طاها و محبتهایش است که مثل تمام روزهای کودکی و نوجوانی برادرانه کنارش حضور دارد. غافل از این که طاها عشقی به درازای روزهای کودکی و نوجوانی در دل دارد. در این میان حضور خواستگاری مقبول، ماهک را به فکر وامیدارد تا تصمیمی تازه برای زندگیاش بگیرد…
خوابش نمی برد اما جرات تکان خوردن هم نداشت. کافی بود صدای جیرجیر تختش بلند شود و مامان نرجس پشت آن دیوار آه بکشد به خاطر بی خوابی های ماه کوچکش! دل ناراحت کردنش را نداشت؛ لااقل نه بیشتر از این… حداقل بگذار دلش خوش باشد که دخترش خواب است. کاش لااقل سارا بود! اگر بود میگفت که از سر شب پیشش بیاید. خودش که می دانست مرض بی خوابی دارد، حداقل با سارا کمی گپ میزد تا زمان زودتر بگذرد و مامان نرجس هم با دیدن آن دو با هم راحت میخوابید و گوشش تیز نمی شد که چند بار برای خوردن آب به آشپزخانه می رود.
سارا دیروز گفته بود خانه ی خاله ی عرفان دعوتند؟! یا عمو؟! یادش نمی آمد. با خنده ی شیطنت بار گفته بود که شب هم نمیآید. طاها نبود و گرنه سارا جرات نمی کرد وقتی خانه شان با خانه ی پدر شوهرش فقط چند دیوار فاصله دارد شب را مهمان اتاق همسر آینده اش شود. اگر چند سال پیش بود این موضوع را باعث خنده و شوخی میکرد و دست از سر سارا برنمی داشت اما حالا انگار لال شده بود! میشنید اما مغزش انگار از کار افتاده بود و به زبانش دستور حرکت نمیداد. نهایت هنرش شده بود لبخندی مسخره که خودش خوب میدانست اگر همان طور در سکوت فقط نگاه کند خیلی سنگین تر است.
مامان نرجس یکبار همان اوایل با دودلی و من من، پیشنهاد رفتن پیش مشاور را داده بود اما او مثل دیوانه ها چنان جیغ و داد کرد که مامان نرجس را، هم به گریه انداخت و هم برای همیشه از پیشنهادش پشیمان کرد. مامان نرجس که تقصیری نداشت. او که نمی دانست چه خاطرات بدی از این بابت در مغزش جا خوش کرده است. توصیه های مشاور باز هم مثل موریانه به مغزش حمله ور شدند. عصبی شد و از جا بلند شد. صدای جیرجیر تختش بلند شد و لبش را به دندان گزید. مامان نرجس بیچاره…!
آلبوم را از زیر تخت بیرون کشید. انگار دوست داشت زجر بکشد! با دستی لرزان آلبوم را باز کرد. در لباس سفید عروسی میدرخشید، با آن موهای بلوند و چشم هایی که به معجزه ی لنز به رنگ عسل درآمده
بود، هیچ شباهتی به ماهک روی پاتختی نداشت.
عکس روی پاتختی را برداشت. تولدش بود! یک شب قبل از رفتن طاها. خودش و مامان نرجس بودند با عمو بیژن و خاله محبوبه و سارا و طاها. آقا رسول سرما خورده بود و عمه مهدخت و مارال نیامده بودند. موهایش مشکی بود و چشمهایش با آن برق مشکی حتی از داخل عکس هم میخندید و می رقصید.
عکس را کنار گذاشت و دوباره سراغ عروس داخل آلبوم رفت. چشمهای عسلی او هم میخندید. نگاهش
پایین تر لغزید و عکس بعدی را دید. دست آوش دور کمرش حلقه شده بود و عروس چشم عسلی تنگ در آغوشش خزیده و چشمهایش بسته بود و لبهایش می خندید.
***
«با اشاره ی آرایشگر به سمت آینه چرخید و از دیدن تصویر درون آن بی اختیار لبخند زد و به سمت آرایشگرش چرخید. انگار میخواست از او هم تایید بگیرد که عروس زیبای داخل آینه خود اوست!
ـ خوبه؟! راضی هستی عروس خانوم!
دوباره به سمت آینه چرخید و گفت:
ـ عالیه نازی جون! مرسی.
نازی شروع کرد هندوانه زیر بغلش گذاشتن و در همان حین هم از خودش تعریف کردن.
ـ خودت ماشاء الله خوشگلی، پوستت عالیه! من که بهت گفتم خیالت راحت باشه. تا حالا نشده کسی از
زیر دست من ناراضی بلند بشه… تا آخر شب آرایشت تکون نمیخوره.
او می گفت اما ماهک درست نمی شنید تمام حواسش به عروس زیبای داخل آینه بود. عروس زیبای آوش! خوب شد که حرف مامان نرجس را که اصرار داشت موهایش را رنگ نکند گوش نکرده بود. رنگ بلوند موها و چشمهای عسلی رنگش زیبایی اش را صد چندان کرده بود. ملکه ی امشب او بود! باید امشب دست در دست آوش می درخشید. باید عمو بیژن نفس راحتی میکشید که امانت برادرش را به امانت دار قابلی سپرده و مامان نرجس هم در دل اعتراف میکرد که آوش کجا و عرفان کجا؟!
با صدای سارا از افکارش بیرون کشیده شد.
ـ وای ماهی… ماه شدی دختر! چقدر تغییر کردی!
نرم و با رضایت خندید و سارا محکم او را در آغوش خود فشرد:
ـ خوشبخت بشی خواهری.
بغض کرد و ماهک به او تشر زد:
ـ آبغوره نگیر دیگه سارا… مگه میخوام کجا برم؟!
ـ دور میشی دیگه دیوونه… یوسف آباد کجا؟! کرج کجا؟! همه اش با هم یه طبقه فاصله داشتیم.
راست میگفت. او هم بی اختیار لب برچید و دوباره در آغوشش گرفت.
ـ به خدا زود به زود میام پیشتون… سارا تورو خدا مواظب مامانم باش! به روی خودش نمیاره ولی میدونم خیلی دلش تنگ میشه.
سارا انگار فهمید که اگر کمی بیشتر ادامه دهند چشم های ماهک فوران میکند که سریع موضوع را عوض کرد:
ـ خیالت راحت! تازه خاله از دستت یه نفس راحت میکشه… بیا سرویست رو برات بندازم الانه که آقا داماد
بیاد دنبالت…
رمان ماه من بمان از طریق انتشارات نغمه (شقایق) و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
مرجان مرندی، متولد 1369، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان کتاب «ماه من بمان» را از انتشارات نغمه (شقایق) به چاپ رسانده است و در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان ماه من بمان – انتشارات نغمه (شقایق)
رمان ستاره قجری (مجموعهی سه جلدی) ـ مرجان مرندی (ناشر خود مولف میباشد)
رمان آرزوهای پرتقالی ـ انتشارات سرگیس
رمان نشون به اون نشونی ـ مجازی
رمان هوژین ـ مجازی