نحوه دانلود رمان قانون نانوشته
رمان قانون نانوشته روایت دختری به نام آسیه است که ازدواجی کاملا سنتی داشته و در طی اتفاقاتی که برایش میافتد، مسیر زندگیاش تغییر میکند. شیوهی نگارش نویسنده، ساده، شیوا و روان میباشد. نویسنده توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی و داستان پردازی بربیاید و پایان جذابی را به قلم کشیده است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، معمایی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 464 صفحه، در سال 1400 از نشر شقایق منتشر شده است.
آسیه دختر جوانیست که در خانوادهای مقید و بسته که خط قرمزها و حد و مرزهای مرسوم میانشان، حتی متفاوت از مردم شهریست که در آن زندگی میکنند بزرگ شده و با انتخابی کاملا سنتی به عقد پسری به نام سلمان در میآید، اما از آنجا که زندگی هیچگاه قابل پیشبینی نبوده و نیست، اتفاقی مسیر زندگیاش را دستخوش تغییر میکند. این درحالیست که آسیه رازی در دل دارد که مدت زیادی قادر به پنهان نگه داشتن آن نیست…
«در خانه ی ما یک قانون نانوشته است؛ پنج شنبه عصر نوبت اوست که به قبرستان برود و جمعه صبح مال من. کل زندگی ما بر اساس این قانون نانوشته میگذرد.»
فصل اول
دبیرستانی بودم که خوابش را دیدم و از همان خواب شروع شد شاید. خوابی که چهره اش را نشان نمیداد، ولی من با تمام وجود حسش میکردم. سرتاپا سپید پوش، در باغ سرسبزی مشرف به دماوند نشسته بودیم. دماوند را تا پیش از آن ندیده بودم. سالها بعد، در جاده ی قم بودیم، صبح زودی بود که انتهای جاده، رو به شمال، قله ی کوهی نمایان شد و دماوند را برای اولین بار با چشم دیدم. قبل ترش فقط عکسش را توی کتابهای درسی دیده بودم و شعرش را خوانده بودیم و نمیدانستم دماوند این همه عظیم است. آن قدر که در خواب دبیرستان بلند و ایستاده برابرم قد کشیده باشد و تمام پس زمینه ی خوابم را از آن خودش کند.
باغ روی تپه ی بود رو به درختهای گیلاس و بعد دماوند برفی. هیچ وقت قبل از او آنجا نبودم و در خواب هم حتی این را میدانستم. ولی حالا کنار هم نشسته بودیم به تماشای مه رقیقی که منظره ی روبه رو را کم کم پر می کرد. آهسته آهسته از تپه بالا می آمد و قرار بود به ما برسد. خوابم زمان نداشت. مه در حال بالا آمدن بود ولی همان وقت ما را فرا گرفته بود. مهی که انگار او را نیز در بر گرفته بود. حرف میزد، صداش را نمی شنیدم، ولی می فهمیدم چه میگوید.
صبح که از خواب برخاستم حرف هایش یادم نمانده بود، چهره اش را ندیده بودم، ولی حس او با من و در من مانده بود؛ زن سپیدپوش باغی در دماوند.
فردای آن روز در راه مدرسه بودیم که اولین بار سلمان را دیدم، آن طور که چشمم را گرفت. از کنار هم رد شدیم و من توی گوش بچه ها پچ پچ کردم که این برادر عروس یکی از فامیلهای دورمان است. با پرس و جوهای زیرزیرکی از دختر خاله ها فهمیده بودم برادر عروس نزدیکیهای مدرسه مان شرکت دارد و همین. تا دانشجویی حتی یادم رفته بود قیافه ی برادر عروس و علی، پسر خوش چهره ی فامیل، را که چون زود ازدواج کرده بود به خوش آمدن ما دخترها و پچ پچههامان نرسیده بود.
مریم سادات، همسر علی را چند باری توی مجالس زنانه دیده بودم. زن کم حرفی بود که توجه خاصی را برنمی انگیخت برای غیبتهای فامیلی. نه آرایش آن چنانی میکرد، نه لباس خاصی می پوشید و نه حرفی میزد که بعد از مهمانی کسی بگوید: «اوه، دیدید مریم سادات…».
او به کسی کاری نداشت، کسی هم به او. از یاد می رفت تا ختم انعام بعدی و سلام علیکی کوتاه. تا عروسی پسرخاله ام که دیدنش همه چیز را عوض کرد. دست پسر کوچکش را گرفته بود و دنبال سرویس بهداشتی میگشت. به هم رسیدیم، سلام و علیک و تبریک قبولی دانشگاهم بعد از دو سال و همین! چند روز بعد مامان
گفت مریم خانم تماس گرفته و قرار پنج شنبه شب را گذاشته برای خواستگاری. بیست سالم بود، به قول مامان وقتش شده بود.
دختر خاله ها هنوز ازدواج نکرده بودند و من اولی بودم و فامیل مقبولی که شناخته شده بود و اسم و رسم دار در خانه مان را زده بود.
بابا و مامان موافقت کردند. خانواده شان چند جلسه ای آمدند و رفتند و جواب مثبت مرا گرفتند.
سلمان با شوهر مریم شرکتی در زمینه ی آب و فاضلاب داشت، لیسانس گرفته بود، قد بلند بود و مهمتر از همه چشم بچه های دبیرستان را همان یکی دو بار که توی راه مدرسه دیدیمش گرفته بود. و این سرآغاز زندگی عاشقانه ای بود که در سر می پروراندم.
فصل دوم
در شهر کوچک ما زودتر از آن چه فکرش را می کردم خبر نامزدیمان بین دوست و آشنا پیچید. دوست های دبیرستان زنگ می زدند به پرس و جو. کسی اگر در خیابان میدیدم تبریک می گفت و فامیل به عمد سری به خانه مان میزدند پی خبر گرفتن از داماد و این که مهریه چند سکه است و چه گفتید، چه شنیدید و غیره. چشم به هم زدنی، نگاهم باز شد به تدارک عقد محضری که بابا گفته بود توی در و همسایه خوبیت ندارد بیش از این بی محرمیت نامزد بمانیم. خانواده شان آمدند، قرار مدارها گذاشته شد و در سفری کوتاه به اصفهان ما به عقد یکدیگر در آمدیم.
مادر سلمان به نفس یکی از روحانیون بنام اصفهان عقیده داشت. خودش، مثل مادرم، اصفهانی بود و به قول مریم سادات: «مامان راه دستشه بچه هاش تو خونه ی حاج حسن امامی عقد بشن و خوشبخت شن. علی رو هم مجبور کردیم». بیشترین نظری بود که در آن ایام از او شنیده بودم. خوشبخت بود. این از ظواهر زندگیاش، از مامان که می گفت پسرهای فامیل یقینا هر دختری را خوشبخت میکنند تا لبخندهای گاه و بیگاه مریم سادات به علی آقا معلوم بود. به آنها نگاه میکردم و فکر میکردم این نهایت چیزی است که از زندگی می خواهم.
رمان قانون نانوشته از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
مریم گوهر پاد، متولد 1369، نویسنده ایرانی میباشد. ایشان تا کنون یک کتاب با انتشارات شقایق به چاپ رسانده و در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان قانون نانوشته – انتشارات شقایق