نحوه دانلود رمان طلوع دلتنگی
رمان طلوع دلتنگی روایت پسرجوانیست به نام سعید که در عشق یک طرفهی دخترعمویش میسوزد. با ازدواج کردنِ دخترعمویس، ترگل، اتفاقاتی میافتد که مسیر و راه زندگیِ همهی افراد دستخوش تغییر میشود. قلمِ نویسنده، روان و شیوا میباشد و موضوع تم خانوادگیِ دلچسبی دارد. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 512 صفحه، در سال 1402 از نشر شقایق منتشر شده است.
سعید، پسر جوانیست که نوهی ارشدِ رستم خان است. او به پشتوانهی حرفِ رستم، از بچگی به دخترعمویش دل بسته و این حس یکطرفه حالا در سن جوانی قوت بیشتری گرفته است.
در این میان با متاهل شدن دخترعمویش، ترگل، زندگیِ همهاشان به اجبار، مسیری ناهموار را پیش میگیرد. تا جایی که مسیر زندگی دختری که عشق نافرجامش به سعید او را راهی غربت کرده هم دچار تغییر میشود. حالا دلتنگی حاصل از این عشقها، یکی یکی طلوع میکند…
ترگل و سبحان کنار یکدیگر ایستاده اند و صحنه ی عروسی را با لبخند از نظر میگذرانند، ترگل گاه با خنده سبحان را همراهی میکند و گاهی خودش متکلم میشود و با صحبت کردنش نگاه سبحان را جلب میکند، هر چند صحبتهایشان حول و حوش عروسی می چرخد اما این باعث نمیشود سبحان این چنین با ذوق نگاهش نکند و شنوای حرفهایش نباشد. در طبقه ی بالای همین مراسم سعید با خشم مشتش را محکم تر از پیش می فشارد و همان را حواله ی پایش میکند که مجید بازویش را می گیرد.
– چته؟ ها؟ چته؟
صدایش از کنترل خارج میشود.
– نمیدونین چمه؟
کارگری که لیوان را بر میدارد از صدای بلند سعید تکان میخورد و باز جای شکرش باقی است که فقط او متوجه میشود.
– صداتو ببر. بار آخرته صداتو بلند میکنیا.
دستش را مشت میکند و با بغض مردانه مینالد.
ـ بابا یه چی بگو دردم دوا شه.
دلش میگیرد اما میداند نباید به کار نامعقولش میدان داد. میان دندانهای به هم قفل شده اش می غرد.
ـ این درد تو یه درد بی درمونه. دردی که درمونش بی ناموسی باشه، میخوام صدسال سیاه درمون نشه.
سرش به سرعت بالا میآید. رگ شقیقه هایش بیرون زدهاند.
ـ کدوم بی ناموسی؟ مال من بود از اولش مال من بود. سهم من بود.
ـ خودت میگی بود. دیگه نیست. پس تموم کن این بچه بازیات رو.
پوزخندی میزند و زیر لب میگوید:
– بچه بازی…
سپس مشتی روی میز میزند.
ـ وقتی مال من بود و اون مرتیکه بردش، بی ناموسی نبود. وقتی اسمش کنار اسم من بود و اون نمک به حروم بردش، بی ناموسی نبود.
مجید میداند پسرش مستوخراب است، وگرنه همیشه حرمت دارش بوده، سعی میکند آرام متقاعدش کند.
ـ زنت بود؟ محرمت بود؟ تعهدی بهت داده بود؟ تهمت نزن. از حق نگذریم اون سبحان اهل این کارا نبوده و نیست. سر سفره بابا مامانش بزرگ شده. وقتی فهمید ترگل ردت کرده و بهت علاقه ای نداره، رفت سراغش. تا قبل اون اگه علاقه ای بود و نبود، پا جلو نذاشت.
یک ضرب بلند میشود. مقابل پدرش خم میشود و با صدایی دورگه میگوید:
ـ حالا میبینین، این دختر از روزی که چشم وا کرده مال من بوده تا وقتی هم که چشم برای همیشه ببنده، مال من میمونه. نمیذارم حقمو ناحق کنن. این استخوونی که لای زخمم گذاشتن رو یه روزی از روزا درش میارم. این سنگایی که جلوی پام انداختن و یکی یکی برمیدارم میکوبم توی سر خودشون. این همه دردی که به خورد من دادن و هزار برابر به خودشون برمیگردونم.
سپس بدون حرف دیگری به سمت پله ها میرود. مجید چنگی به موهایش میزند و زیر لب میگوید:
– خدا به خیر کنه.
عروس و داماد که وارد میشوند، به خواست فیلمبردار، اقوام درجه یک روی سکو می ایستند. سپهر هم به همراه ساره پنجه در یکدیگر فشرده اند و به آرامی قدم بر میدارند. ترگل که کنار سبحان ایستاده می گوید:
ـ وای خدایا. چقدر خواستنی شده ساره، عین ماه.
بدون این که از ساره نگاه بگیرد، لبخند غمگینی میزند.
– نفهمیدیم کی اینقدر بزرگ شد.
دستی به بازوی سبحان میکشد.
– عزیزم وقت ناراحتی نیست که. خوشحال باش. مرد آینده ش قابل اطمینانه.
– آره با جنمه. همین که میدونم دستش توی جیب خودشه و آویزون کسی نیست، کافیه.
رمان طلوع دلتنگی از طریق انتشارات آترینا (شقایق) و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
عاطفه مرادی، متولد سال 1379، نویسندهی نوقلم ایرانی میباشد. ایشان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان طلوع دلتنگی- انتشارات آترینا (شقایق)
رمان مهبانگ – در حال تایپ