نحوه دانلود رمان صاد
رمان صاد روایت زنی سختی دیده است که پس از عمری زجرکشیدن و بزرگ کردن بچه و همچنین نگهداری از مادر میانسالش، با شخصی به نام انتظام آشنا میشود. نویسنده، نثری دلنشین دارد و به خوبی از پس شخصیت پردازی و پیش رویِ داستان برآمده است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 488 صفحه، در سال 1402 از نشر آترینا (شقایق) منتشر شده است.
نیلوفر صبوری، زن محکمیست که در پس روزهای سخت بیپولی و نبودِ همسر، مسئولیت مادر بیمار و پسر نوجوانش را بر عهده دارد. او زنی تنها و سختیکشیده است که از پانزده سالگی ازدواج کرده و حالا در آستانه سی سالگی مادری جوان است که کوله باری از ترس و آرزوهای لگدمال شده اش را به دوش میکشد.
همه چیز از روزی شروع میشود که نیلوفر برای کار پا به گلخانه انتظام میگذارد. گلخانه ای که فردی به نام عمران انتظام صاحبش است و سرنوشت او را تغییر میدهد…
«ظهر امروز، طی یک انفجار تروریستی در غرب استان کابل، دست کم ده ها تن کشته و زخمی شدند. هنوز اطلاعات بیشتری از این حادثه به دست ما نرسیده است. دقایقی پیش طالبان مسئولیت این انفجار را به
عهده گرفت.»
با چشمانی نگران و ناباور به مهر و تسبیح فیروزه ای غلتیده در سجاده ی ترمه ام نگاه کردم. پلک نمیزدم. گویی یکباره، کسی تمام قوت را از جانم ربود. دستهایم که بالا رفته بود تا نیت چهار رکعت نماز ظهر
را به جا بیاورم، بی حس کنار تنم افتاد.
سرم به سمت منبع صدا چرخید و از کناره های چادر که روی صورتم افتاده بود، به صفحه کوچک تلویزیون کنج پذیرایی نگاه کردم. چه می شنیدم؟! انفجار؟ کابل؟ قامتی که چند لحظه پیش برای نماز ظهر بسته بودم، از یادم رفت. به سمت تلویزیون خیز برداشتم و در میانه ی راه چادر از سرم افتاد.
صدای ناله های گلپری از اتاق پشتی بلند شده بود و اجازه نمی داد درست بشنوم گزارشگر چه میگوید. دستهایم میلرزید؛ مثل قلبم که گویی سیم لخت برق را لمس کرده است.
دکمه ی خراب کنار تلویزیون را که شانسی کار میکرد، چند بار محکم فشردم تا بلکه صدایش اندکی زیاد شود. رد دکمه ی گرد و تیز روی نوک انگشتم فرو رفت و سرخ شد. دنیا آن لحظه برایم مختوم به جعبه ی
نقره ای رنگی شده بود که خبر از رخداد یک واقعه ی هولناک میداد.
«بینندگان گرامی، در راستای این حادثه توانستیم ارتباط مستقیمی برقرار کنیم با همکارم که هم اکنون در محل حادثه مستقر هستند. آقای ایزدی، میشه از جزئیات حادثه امروز برامون بگید؟ آمار دقیقی از کشته ها و مجروحین دارید؟»
نگاهم به تصویر دو تکه شده تلویزیون پانزده اینچی بود که یک سویش صحرای محشر به پا شده و آن سوی دیگر استودیوی آرام و خلوت اخبار نیمروزی و نگاه از پشت عینک مجری را به رخ میکشید.
نگاه متمرکزم به نیمه ی شلوع تصویر کشیده شد. پشت سر گزارشگر میانسال، که میکروفون به دست مقابل دوربین ایستاده بود، دود و شعله های آتش از ساختمانها و در و دیوار و اطراف بالا می رفت. زن و مردهای زیادی در فاصله دور دیده میشدند که به سر و صورت خود می زدند و بی قراری میکردند. سر و شکلشان شبیه جنگ زده هایی بود که کبودی انفجار و آتش بیچارگی داشت؛ سیاه، نامنظم و آشفته!
«بله. همکار گرامی، جناب آقای موسوی سلام. همون طور که اشاره کردید، حوالی ظهر امروز چند انفجار پی در پی در غرب شهر کابل، در منطقه پرجمعیت کته سنگی رخ داد که با توجه به زمان وقوع این انفجار، افراد بسیار زیادی در محل حضور داشتند که کشته و زخمی شدند. متأسفانه هنوز آمار دقیقی از تلفات این حادثه در دست نیست. پلیس افغانستان پس از اولین لحظات وقوع حادثه، تمام مناطق اطراف را قرنطینه کرد و تمامی عبور و مرورها در این منطقه زیر تدابیر شدید امنیتی صورت میگیره. همون طور که اشاره کردید، دقایقی پیش طالبان مسئولیت این انفجار را به عهده گرفت…»
دیگر چیزی نمیشنیدم جز سوت ممتد بلندی که در گوشهایم دمیده می شد و قصد کشتنم را داشت. در یک لحظه، گویی دستی برخاست و زانوهایم را با خود به زمین کشاند. روح از تنم پر کشید. به زمین افتادم و
نگاه ناباورم خیس شد.
چند دقیقه ای را در اغمای خبری که شنیده بودم، گذراندم. خبری که مانند جهنم، میان برزخ معلق مانده روی لحظاتم شعله کشید و تمام فکر و خیال هایم را سوزاند.
به یکباره گویی هوش و حواس گم شده ام را پیدا کردم. از جا جستم. پاهایم که از فشار خواب رفتگی به گزگز افتاده بود، دوباره مرا به زمین نشاند.
از درد آنی کف پا و پنجه هایم، عضلات صورتم در هم شد. باید زنگ می زدم. باید خبری میگرفتم. چند ثانیه بعد با حس سرمایی عمیق در پنجه ی پاهایم، کشان کشان خودم را به طاقچه رساندم، موبایل را از شارژر جدا کردم و با دستهایی یخ کرده، شماره ها را پشت سر هم فشردم.
چند باری در میانه راه، شماره ها را گم کردم و مجبور شدم دوباره از اول تمرکز کنم. بعد از این که مطمئن شدم شماره صحیح است، دکمه ی سبز تماس را فشردم و موبایل را کنار گوشم نگه داشتم. هر چه می گذشت نه خبری از بوق بود نه صدای زنی که لااقل بگوید دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است!
دوباره شماره گرفتم. باز هم خبری نبود. هنوز صدای گزارشگر در گوشم زنگ میزد. شستم به آگاهی خبرهایی که شنیده بودم، خبردار شد؛ مات یک حس ولنگار میان دلشوره های ناتمام لحظاتم، مانده بودم.
دوباره نگاهم میخ تلویزیون شد. گوینده هنوز مشغول خواندن خبر بود. گوشی میان دستهایم فشرده شد. نه! فکر و خیال بود و توهم.
صدای بی قرار گلپری دوباره بلند شد:
ـ تشنمه… آب میخوام. صبوره؟ دو چیکه آب بهم بده، گلوم خشک شده.
رمان صاد از طریق انتشارات آترینا (شقایق) و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
افسانه نوروزی، متولد 14اسفند1374، فارغ التحصیل رشتهی نرمافزار، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان تا کنون با انتشارات آترینا (شقایق) دو کتاب را به چاپ رسانده است و در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان دردمان- انتشارات آترینا (شقایق)
رمان صاد – انتشارات آترینا (شقایق)
رمان انکار ـ مجازی
رمان رهایش ـ مجازی
رمان سر به مهر ـ مجازی