نحوه دانلود رمان اولین عشق
رمان اولین عشق روایت عشق، دلدادگی و از خودگذشتگی میباشد. این رمان دو جلدی میباشد و جزو کارهایی به شمار میرود که بر پایهی عشق غلیظ نگارش شده است. قلم نویسنده شیوا و روان میباشد و رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان 860 صفحه، در سال 1394 از نشر شقایق منتشر شده است.
تو تمام زندگیم اونی که نباختم و نگه داشتم دلم بود و بس که اونم به تو دادم. حالا اگه باور نداری از دلم که پیش توئه بپرس! گاهی آسمون خیالم رو اونقدر نزدیک میبینم که میتونم دستم رو بالا ببرم و ستاره بچینم. ولی افسوس تو نیستی و من واسه کی ستاره بچینم؟ من جادهی عشق رو پیاده و آروم آروم اومدم تا به تو رسید.م حالا چطور سواره و با شتاب برگردم؟
بعضی ها با یه خداحافظی ساده از ساحل سلام دل میکنن، تو که از من خداحافظی نکردی. راههای به تو رسیدن محدود و محاله و من به اندازهی تمام راه های نرسیدن، عاشقتم حتی اگه قرار باشه در حسرت دیدنت بی چراغ تمام کوچه ها رو قدم بزنم. دوستت دارم همیشه گفتنی نیست ولی من به وسعت تمام ناگفته ها، دوستت دارم. چه کنم زنده به فردای محالم، بیا، بیا که من پر از سکوتم، رو به سقوطم!
کاش بدونی من هنوز اینجام، همون جایی که بودم. قسم میخورم که عاشقت میمونم و ثابت میکنم عشق همیشه زندهاس، هرچند که تو بیوفایی کنی فراموشت نمیکنم. حاضرم همه عمرم رو ازم بگیرن و این معما و چرای لعنتی رو که داره مغزم رو میجوه، حل کنم. وای که چقدر چشمات زلال بود، یا شاید تلهای واسه قلب عاشق من! افسوس که پرندهی خیال همیشه منو میاره کنار تو…
شورلت آبی رنگ رشیدخان کنار جادهی خارجی اهواز پارک شده بود و کمی دورتر، ستار پسر رشیدخان داشت بالا می آورد و مادرش زینت سادات بالای سرش نگران قراوول شده بود. بی بی مادر شوهرش هم که در ماشین نشسته بود، ساکت نبود و کنار گوش رشیدخان غرغر میکرد:
ـ دلت خوشه پسر داری، دل و روده اش از یه دختر نازک نارنجی بیجون تره! خوبه همین یه پسرو داری والا اون یکی اگه رستمم بود و امیداد. یه سیبِ سالمم کنار سیب بوگندو میگنده!
کفر رشیدخان درآمد:
ـ بی بی خوبه ادعا میکنی خیلی خاطرش رو میخوای، مثل این که دشمنِ شیرین زبون شمشیرش تیزتره! خب ماشین می گیرتش، این که به مردی و نامردی سنجاق نمی شه.
بی بی ترش کرد و سگرمه هایش در هم رفت:
ـ شمام که پاک مارو نشوندی رو کرسی دشمن! حالا ما یه شکری خوردیم، یعنی ننه مقصودم این بود این پسرو نازک نارنجی بار آوردی، شایدم زینت سادات چون دختر نداشت و حسرت به دل دختر بود، عین دخترا تیتیش مامانی بارش آورد…
با نزدیک شدن ستار رنگ پریده و زینت سادات نگران، هر دو مهر سکوت بر لب زدند و بی بی هم برای زینت سادات جا باز کرد. ستار جلو نشست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و با نگاه پر از تأسف رشید خان نالید:
ـ گفتم که نمیام، گور بابای آتیشای اهواز، به دردسرش می ارزید؟
رشیدخان قهقهه ای زد:
ـ هنوز نیمچه مردی!
بی بی حسابی دنباله حرف را گرفت:
ـ بگو هنوز بچه ننه ای. چطوری می خوای بری فرنگ؟ تو بری فرنگ فرنگ کجا می ره؟
ستار حوصله و نای جواب دادن نداشت. در عوض زینت سادات زبان به دفاع گشود:
ـ بی بی شمام خوب می تازونین، ماشین گرفتگی که ذلیل و قلچماق ور نمیداره.
بی بی خندید و لثه های بی دندانش پیدا شد:
ـ ننه شوخی می کنم. خوب می دونی که جونم به جونش گره خورده. بازم خوب می دونی که رشید نفس منه. درسته که داریوش پسرمه و از بند جیگرم اومده پایین، ولی خب دله دیگه، گل رشید به چیز دیگه اس، واسه خاطر همینم ستار رو از بچه های داریوش بیشتر می خوام، این جوری می گم بلکم از خر شیطون بیاد پایین و فکر فرنگ رو بالکُل از کله اش بندازه بیرون.
رشید خان بادی به غبغب انداخت:
ـ نوکرتم بی بی.
چشم زینت سادات پر آب شد:
ـ منم نگرانم رشید.
رشید خان شانه ای بالا داد و متلک شیرینی نثار همسرش کرد:
ـ مگه از شیر نگرفتیش که نگرانی زن؟
***
اطراف شعله های گاز که به آتیشا معروف بود، چادرها و کپرهای کولی ها بدقیافه و بد منظره به چشم میخورد ولی خود کولی ها سعی میکردند با رنگ و روغن و دستمالهای رنگی و گوشواره های بزرگ، که عین چرخ ماشین بود، سر مهمانهای نوروزی را گرم و جیبشان را خالی کنند. مرفهان بی درد نوروزی هم خودشان خوب می دانستند که طعمه این ها هستند ولی به روی مبارکشان نمی آوردند. آن شب هم مثل هر شب کولی آباد شلوغ و پرسر و صدا بود. دختران کولی با سر برهنه وقیحانه می رقصیدند و ساز و آواز به راه بود. با حلب روغن نباتی کمانچه ساخته بودند و جوانی کولی که دستمالی به سرش بسته و صورتش از آفتاب داغ اهواز سوخته و کدر شده بود، با حرارت ساز می زد. در فکرش غیر از سرکیسه کردن مسافران چیزی نبود. همه روی شن های نرم اطراف جا خوش کرده بودند. بی بی با چشم های از حدقه بیرون زده به دختری که بی قید جلوی رشیدخان پیچ و تاب می خورد، خیره شده بود:
ـ تف، تف به حیایی که نداری دختر! یعنی از آتیش جهنم نمی ترسی؟
چپ چپ به زینت سادات نگاه کرد:
ـ تو یه چیزی بگو زن. این لکّاته داره واسه شوهرت اطوار می ریزه.
زینت با بی تفاوتی شانه بالا داد و بی بی آه کشید:
ـ زنم زنای قدیم! اگه خدا وکیلی شوهر من جای رشید بود الان چشم های این سلیته رو از کاسه در می آوردم و می ذاشتم کف دست بابای بی ناموسش. کاش به من گفته بودین داریم می ریم جهنم، قلم پام می شکست و نمی اومدم و شیراز می موندم. قد یه عمر گناه بار شدم هر چی نماز به کمرم زدم و روزه گرفتم و لب بستم، شد باد هوا!
ستار گوشه ای ایستاده و در حال خودش بود. اعتنایی به مراسم خوشگذرانی نداشت. رقاص کولی با اسکناس رشیدخان شاباش شد و رفت سراغ یکی دیگر. در همین موقع، زن جا افتاده ای که موهای سیاهش را با دستمال بالای سرش مهار کرده بود، خندان کنارشان نشست و رو به زینت کرد:
ـ خانوم خوشگل دستت بده فالت ببینم.
رمان اولین عشق از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
نیلوفر پور عباسی متولد سال 1336، نویسندهی با سابقهی ایرانی میباشد. ایشان تاکنون چندین جلد کتاب را به چاپ رسانده است. از جمله آثار او میتوان به کتاب های نیلوفر ، طلا، به قشنگی طاووس ، ملیسا، نازنین و مجموعه دو جلدی اولین عشق اشاره کرد.
رمان اولین عشق (دو جلدی) ـ انتشارات شقایق
رمان نازنین ـ انتشارات شقایق
رمان ملیسا ـ انتشارات شقایق
رمان طلا ـ انتشارات پیکان
رمان به قشنگی طاووس ـ انتشارات ذهن آویز
نیلوفر ـ انتشارات پیکان