نحوه دانلود رمان چرا اینگونه رقم خورد
رمان چرا اینگونه رقم خورد روایت نگین، دختر جوانی است که سرنوشت، تقدیر تلخی را برایش رقم میزند. رمان اینگونه رقم خورد، از یک راز سربهمهر سخن گفته که در پی آن انتقام و رفاقت و عشق را بهدنبال دارد. رمان روایتهای خواندنیای داشته و بار احساسی بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 592 صفحه، در سال 1402 از نشر شقایق منتشر شده است.
نگین با از دنیا رفتن کسی که دوستش داشت، آرامشش را از دست میدهد و با صلاحدید غیرمنطقی اقوام که درمان اوضاع روحی نگین را ازدواج میدانستند، مجبور میشود از مردی که در آتش انتقام میسوزد و منتظر فرصت است، دست یاری طلب کند. نگین دختر زیبا و سادهٔ از همهجا بیخبری است که بهخاطر کینهای قدیمی که به او ربطی نداشت، وارد یک بازی میشود که سرنوشتش را عوض میکند.
بعد از دقایقی سکوت یه دفعه بی مقدمه گفت:
ـ چرا اون جا؟
ـ باید باهاشون صحبت کنم، دوست دارم حقیقت رو از خودشون بشنوم!
به سمتم برگشت و با بهت نگاهم کرد، به راحتی تونستم ذهنش رو بخونم، لابد فکر می کرد شوک وارده به سرم زده و دیوونه شدم! کلافه گفت:
ـ نگین نکن! با خودت این جوری نکن.
وقتی دید جوابی ندارم بدم، چند بار با مشت روی فرمون کوبید:
ـ لعنتی… لعنتی… به خاطر همین حالت بود که نمی ذاشتم چیزی بفهمی دیگه!
دست خودم نبود، سخت بود این حقیقت تلخ رو هضم کنم، تلخیش سر دلم مونده بود و اذیتم می کرد! کف دستم رو روی دهنم فشار دادم تا جلوی حالت تهوعی که باز داشت سراغم رو می گرفت بگیرم.
به محض این که نگه داشت سریع در رو باز کردم، انگار فضای ماشین داشت خفه ام می کرد! تا خواستم پایین برم مچ دستم رو گرفت و گفت:
ـ مطمئنی؟
ـ از چی؟
ـ رفتن به این خونه، الان زمان مناسبی نیست، بذار واسه وقتی که آروم تر شدی… هوووم؟ بریم خونه خودمون؟
اشاره ای به در طوسی سه لنگه مون کردم و به سختی براش توضیح دادم:
ـ این خونه، خونه ی بچگی هامه! خونه ای که توش بزرگ شدم! مطمئن باش این جا بیشتر از هر جای دیگه ای آرامش دارم!
با اخم و نارضایتی گفت:
ـ خیلی خب بذار بیام کمکت.
بی حوصله بدون این که صبر کنم، با اون دامن پف دار و سنگین از شاسی بلندش پیاده شدم، درست لحظه ای که نزدیک بود زمین بخورم به موقع کمکم کرد، به اخلاقش واقف بودم، اگر هر زمان دیگری بود عواقب گوش نکردن به حرفهاش برام گرون تموم می شد و مطمئنا از ترکش هاش در امان نمی موندم! ولی امشب همه جوره داشت مدارا می کرد؛ خوشبختانه کلید خونه رو تو دسته کلیدش داشت، در رو باز کرد و اشاره کرد تا وارد بشم، داخل شدم، در رو گرفتم و برگشتم سمتش:
ـ فقط همین امشب!
درجا عکس العمل نشون داد و با اخم کف دستش رو گذاشت روی در و فشار داد:
ـ برو کنار ببینم.
در رو محکم تر گرفتم:
ـ به این تنهایی احتیاج دارم!
ـ نمی شه.
ـ خواهش می کنم!
ـ با این حالت چطور انتظار داری تنهات بذارم؟!
ـ من خوبم! فقط برو.
پوفی کرد و گره کرواتش رو که از قبل شل کرده بود کامل باز کرد و گفت:
ـ زنگ بزنم عرشیا بیاد؟
یعنی انقدر اوضاعم داغون بود که اسم عرشیا رو می آورد! گفتم:
ـ نه اصلا این کار رو نکن.
ـ دِ اخه داری نگرانم می کنی؟
ـ بی خودی شلوغش نکن چیزیم نیست، همین یک شب رو می خوام خلوت کنم.
ـ می دونی دیگه تنها نیستی! می دونی باید مراقبت از خودت رو چند برابر کنی!
پوزخندی زدم و در رو کمی به جلو هل دادم و گفتم:
ـ نترس بچه جاش امنه، چیزیش نمی شه.
ـ من همین جا تو ماشینم. اگه کاری داشتی کافیه خبرم کنی.
سرم رو تکون دادم، می دونستم اصرارم برای رفتنش بی مورده و نمی پذیره، تا همین جاش هم خیلی ملاحظه ام رو کرده که داخل نیومده! در رو بستم و سلانه سلانه به طرف در ورودی خونه رفتم. دنباله ی دامنم روی موزائیک های حیاط کشیده می شد و صدای خش خشی تولید می کرد؛ پاشنه های کفشم هم به یاریش شتافته بود و سکوت شب رو می شکستن!
وسط حیاط کفش هام رو از پا در آوردم و چند قدم بعدی رو بدون کفش رفتم، در رو باز کردم و وارد شدم.
چراغ ها رو روشن کردم، نگاهم روی در و دیوار خونه نشست. سوت و کوریش بد تو ذوق می زد! من این سکوت رو دوست نداشتم، حرفی که چند لحظه پیش زدم رو می خواستم پس بگیرم، با این جا اومدنم آرامشم رو از دست می دم!
به سمت اتاق مامان و بابا راه افتادم، درش رو باز کردم و هم زمان چشمام رو بستم و در دل آرزو کردم:
ـ کاش با باز شدن چشمام روی تخت ببینمشون!
یک، دو، سه، به آرومی چشمام رو باز کردم نبودن! هیچ کدومشون نبودن! نبودن تا از خودشون دفاع کنن و بزنن تو دهن کسانی که حرف مفت می زدن!
چشمم خورد به قاب عکس دو نفره شون، برداشتمش و بهشون خیره شدم و زمزمه کردم:
ـ حرف کی رو باید باور کنم؟
بوسه ای بر روی قاب زدم و سر جاش گذاشتم. تو اتاق چرخی زدم، به سمت کشوهای تخت رفتم، کشوی پهن و بزرگ رو بیرون کشیدم و آلبوم های عکس رو برداشتم، از بین اون ها آلبوم قدیمی بیست و دو سال پیش رو باز کردم، همون طور که گفته بودم عکس های ماه به ماه مامان با تاریخ دقیقی که پشتش نوشته بود در آلبوم وجود داشت، البته به قول سامان با لباس!
رمان چرا اینگونه رقم خورد از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
بهناز مهدوی، متولد سال 1369و نویسنده ی ایرانی می باشد. ایشان در ژانر عاشقانه،خانوادگی و اجتماعی فعالیت میکند.
رمان چرا اینگونه رقم خورد – انتشارات نغمه (شقایق)
رمان سودای یک توهم ـ مجازی