نحوه دانلود رمان و خوابی که آرام گرفت
نحوه دانلود رمان و خوابی که آرام گرفت معرفی رمان و خوابی که آرام گرفت : رمان و خوابی که آرام گرفت روایت دختر جوانی است که جسارت بالایی دارد و مانند ابرقهرمان‌ها به نظر می‌رسد. روحان، مرد داستان با اینکه شخصیت سرد و مغروری دارد اما با کمک به نورا و حضورش که در سربزنگاه پیدایش می‌شد، نشان می دهد که ...

نحوه دانلود رمان و خوابی که آرام گرفت

معرفی رمان و خوابی که آرام گرفت :

رمان و خوابی که آرام گرفت روایت دختر جوانی است که جسارت بالایی دارد و مانند ابرقهرمان‌ها به نظر می‌رسد. روحان، مرد داستان با اینکه شخصیت سرد و مغروری دارد اما با کمک به نورا و حضورش که در سربزنگاه پیدایش می‌شد، نشان می دهد که پشت آن صورت سرد، دل رئوفی دارد.
در کنار دو داستان عاشقانه، پرداختن نویسنده به جنگل‌خواری و معضل زیست محیطی نقطه قوت داستان است. رمان روایت‌های خواندنی‌ای داشته و بار احساسی بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی‌ بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 488 صفحه، در سال 1399 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان و خوابی که آرام گرفت :

این یک حقیقت است. دنیایی که ما را احاطه کرده است پر از مترسک هایی است که برای ترساندن ما خلق شده اند! در ذهنت زندگی را به آسانی دو دو تا چهارتا تشبیه نکن و نه به یک مسیر روشن مثل بالا، سمت راست. زندگی با همه پایین و بالاهایش جبرترین مسئله این دنیاست و عمری طول کشید تا به این حقیقت محض پی بردم که من نه برای ماندن آمده ام و نه برای رفتن. زندگی همان تنها دلیل محکمی است که پای من را به این دنیای پر از خواب های آشفته بند کرده است.
می گویم زندگی شاید همان لحظه ای باشد که چشمانم، لبخندهای نادر و کمیابت را نظاره می کند. همان لحظه ای که برای دیدن چشمانم حتی پلک هم نمی زنی. تو می گویی زندگی همان دستان کوچک و گرم توست. همان دستانی که من را با دنیایت آشتی داد. اگر زندگی همین هایی که می گوییم باشد فردا اگر من را نداشته باشد؛ باکی نیست. همین امروز برایم کافی است. امروز زندگی را با تو زندگی کرده ام.

 

خلاصه رمان و خوابی که آرام گرفت :

رمان و خوابی که آرام گرفت، داستان نورا است. دختر شجاع و قوی ای که شبیه ابرقهرمان‌ها نیست اما جسارت دارد.
مثل خیلی از ما دچار ترس و وحشت می‌شود و موقع خطر با همه‌ی لجبازی‌هایش عقب‌نشینی می‌کند.
روحان ابرقهرمان این داستان است و با آمدنش به وسط بازی سعی می کند به اختلافات پایان بدهد.

 

مقداری از متن رمان و خوابی که آرام گرفت :

صدای آخ گفتن بلندش، خیلی واضح تر از صدای ضربان قلب کوچکم که بی وقفه می زند به گوشم می رسد. جسم بی جانش پخش زمین می شود. مردمک چشمان بزرگ شده اش، زل زده به صورت مبهوت و ترسیده ام. مایع قرمز رنگی که درست از کنار شقیقه اش شروع شده، از روی خط بینی اش عبور می کند و قطره قطره روی سرامیک های سیاه رنگ کف زمین می ریزد.
خوف و هراس بر تمام وجودم چنگ می زند و صدای جیغم به سرعت بالا می رود؛ اما درست رسیده به مرز بغض های جمع شده در گلویم؛ دو دست ترسیده تر از من؛ دهانم را می گیرد.
اشک هایم ردیف به ردیف روی گونه گر گرفته ام می ریزد. تنها چیزی را که احساس می کنم؛ باد سردی است که از پنجره باز پشت سرم، موهایم را به بازی گرفته. ریسه چراغ های کوچک رنگارنگی که دور تا دور دیوار کشیده شده، هنوز روشن و خاموش می شوند و هنوز قرمزی های روی صورت سفیدش که گاه در مقابل چشمانم آبی می شود و گاه سبز و آبی، صورت زیبایش را نقاشی می کند. انگار که حوض نقاشی ام را قرمز رنگ کرده باشم، یا که ماهی قرمز کوچکم این بار به رنگ آبی باشد.
ترس و حسی شبیه دیدن کابوس با چشمان باز، تمام تنم را در بر می گیرد.
می لرزم و صدای نفس های عصبی و ترسیده ام، مثل ناقوس در گوشم می پیچد و من را از روشن و خاموشی ریسه های رنگی جدا می کند و پرت می کند به نور گرمی که مستقیم و لجوجانه درون چشمانم فرو می رود.
پشت دستم را مقابل چشمانم می گیرم و نور قطع می شود. آرام آرام لای پلک هایم را باز می کنم. هنوز تندی ضربان قلبم را احساس می کنم و عرق سردی که روی تنم می نشیند! نور که با ملایمت با چشمانم برخورد می کند؛ دستم را پایین آورده و روی صورت خیس از عرقم می کشم. باز هم کابوس…!
باز هم گذشته و باز هم در هم تنیدن حال و گذشته…!
زبان روی لب خشک شده ام می کشم. چشمان خسته ام را با دست می مالم. نگاهم را از روی دیوار که با کاغذ دیواری های مشکی رنگ با طرح خط های اریب پوشیده شده بالا می کشم و به ساعت دایره ای شکل طلایی رنگ چشم می دوزم. سه و بیست دقیقه بعد از ظهر…!
نفس بلند و عمیقی می کشم. چشم می گردانم روی میز شلوغ رو به رویم، صندلی خالی اش خیالم را راحت می کند. دستم را روی میز چوبی مقابلم سر می دهم و لیوان سرامیکی سیاه رنگ پر از آب را دست گرفته و بی هوا سر می کشم. خنکی اش سلول های خوابیده و کسل تنم را بیدار می کند و کمی از خستگی خواب ناقصم می کاهد. با دست خیسی پشت لبم را می گیرم و تکیه می دهم به پشتی صندلی. از زیر در کوتاه چوبی زل می زنم به پیاده رو آن طرف در و رفت و آمدهای مردم. پاها یک به یک از مقابل چشمانم عبور می کنند.
چیزی شبیه حس طلسم شده، دوباره در وجودم بیدار می شود و نگاه و قلبم را به انجماد می کشاند. سکوتم را پر از خون می کند و به دست لحظه هایم شمشیر می دهد!
دوباره صداها و پچ پچ ها در سرم می پیچد و من را از من می گیرد یا شاید هم به خودم باز می گرداند. نمی دانم! تنها چیزی که به ذات حقیقی و درستی اش ایمان دارم همین چشمانم است و نگاهی که بار تلخ ترین لحظه ها و زهرترین دیدار را از گذشته برای امروز و فردایم به دوش کشیده تا غبار فراموشی روی خاطراتم ننشیند و کم رنگش نکند. تنها همین نگاه حقیقی است، همین نگاه سرد و وحشی که در وجودش هزاران هزار حیوان رام نشده و خون خوار به کمین نشسته تا به وقتش آزاد شوند. درستی تنها مال همین چشم ها است که در عمق نگاهش فاجعه بارترین اتفاقات را در خود پنهان کرده و سال هاست منتظر یک روز است. روزی که سکوتش زبان باز کند و گره همه ” نشدنی ” ها به دستش باز شود. روزی که همه کابوس هایش ته کشد و تمام شود.
دست مشت شده ام را روی پیشانی ام می گذارم. هنوز چشمانم به رفت و آمد عابران دوخته شده و ذهنم مثل تمام پانزده سال گذشته، در خود مانده و سنگین و کلافه است. کفش دخترانه مشکی رنگی مقابل در می ایستد. لای در باز می شود و کفشی که چند قدم نزدیک تر می شود. نگاهم به تک لای در است که روی لولایش در رفت و آمد است.
ـ سلام!
سلامش بی جواب می ماند. نگاه و ابروهای گره خورده اش را ندیده می توانم تصور کنم.
ـ دوباره کجا غرق شدی؟
دستم را از روی پیشانی پایین می کشم و روی چشمان نیمه بازم قرار می دهم.
ـ حالت خوبه؟
حالم؟ باید خوب باشد یا بد؟ نمی دانم!
ـ خوابیده بودی؟
سرم را نامحسوس به چپ و راست تکان می دهم:
ـ باز کابوس دیدی؟
باز؟ آره، باز هم کابوس دیدم؛ اما خوابیده نه، با چشمان باز کابوس دیدم.
کابوس ریسه چراغ های رنگی دیدم. کابوس صورتی که مثل حوض نقاشی شده بود؛ اما نه حوض آبی، حوضش قرمز بود و باریکه رودی که مایع قرمز رنگ، درون حوض سرازیر می کرد. آره باز کابوس دیدم، کابوس چشم های باز مانده، کابوس دست های کوچکی که دهانم را بسته بود. کابوس صداهایی که نشد جیغ شود و کابوس جیغ هایی که خفه شد. من باز کابوس دیدم!
ـ نورا با توام!… زنده ای؟

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان و خوابی که آرام گرفت :

رمان و خوابی که آرام گرفت از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی زهرا مطلوبی :

زهرا مطلوبی، متولد سال 1371، نویسنده‌ی ایرانی می‌باشد. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم می‌زند.

 

نام آثار زهرا مطلوبی :

رمان و خوابی که آرام گرفت ـ انتشارات آترینا (شقایق)
رمان حرف آخر ـ انتشارات آترینا (شقایق)

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2814
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!