نحوه دانلود رمان نگارین
رمان نگارین به قلم نگار، داستان زندگی دختری به نام ماهک است که بعد از مرگ مادرش، به خاطر مشکلات مالی و بدهی به صاحب خانه، به خیابان میافتد.
به پیشنهاد دوستش، وارد خانهی مردی قدرتمند به نام ارشیا میشود تا در ازای یک شب رابطه با او، پول اجارهی خانهی جدید جور کند.
اما همه چیز آن طوری که تصور میکند نمیشود و ارشیا، روی شیطانی دیگری دارد…
رمان در ژانر عاشقانه و بزرگسال نوشته شده، روایتی زیبا و دلنشین دارد.
مناسب برای عزیزانی که علاقه به ژانر های ممنوعه دارند.
عشق ما را به تفاهم نرساند!
رمان نگارین به قلم نگار، داستان زندگی دختری است که به خاطر مشکلات مالی، به خانهی پسری به نام ارشیا میرود تا در قبال رابطه، از او پول دریافت کند.
اما در عمارت ارشیا زندانی میشود و…
– آروم شدی؟
به خدا که آرام شده بودم، قلبم تند میتپید اما مغزم انگار یک طوفان را از سر گذرانیده باشد.
– خوبم، هنگامه کجا رفته؟
ممد دقیقا وقتی رسید که هنگامه به قصد فرار از احساسش اتاق من را ترک کرده بود.
خودم اشکهایش را پاک کردم، ناکام ماندم توی آن بوسه اما اینکه هنگامه احساسش غلیان کرد برایم دنیایی ارزش داشت.
– به تو چه؟ هرچی میخوای بنال خودم میارم!
– کمکم میکنی بلند شم؟
با بیرغبتی تمام دست سالمم را گرفت و بلندم کرد دردی در تنم پیچید که بیاختیار صورتم را جمع کردم.
– یواش! خمیر نون که نیستم آدمم!
– خبر مرگت سنگینی مگه دست منه!
دو پایم را از تخت آویزان کردم، دیگر برایم مهم نبود بقیه چه فکری میکنند.
میخواستم بروم سراغ هنگامه برای منتکشی هرچند نمیدانستم از کدام کارم دلخور است!
این کتک خوردنم بهخاطر خودش یا چیز دیگری!
– اگه میخوای غذا کوفت کنی بیا آشپزخونه.
دندان ساییدم به هم.
اصلا این سگ نگهبان را برای من گذاشته بودند که چه بشود؟ من که ناکارتر از آن بودم که بلایی سر هنگامه بیاورم!
– ممد از ناکار بودن من سوءاستفاده نکنا! من اعصاب معصاب ندارم میزنم دهنمهنتو سرویس میکنم!
حوصلهی دعوای بیپایان ارشیا و ممد را نداشتم.
ممد غد بود و سروش از آن بدتر.
اینها به کنار از خودم بدم میآمد، آنهمه بلاتکلیفی داشت دیوانهام میکرد.
به سقف زل زدم و اشکی از گونهام چکید.
نزدیک بودن به ارشیا باتلاقی میشد و من را میبلعید.
هرچند تا نیمه در گلولای باتلاق ارشیا فرو رفته بودم و دست و پا میزدم برای آزاد شدن.
من که بودم؟
دختری که ارشیا به او تعرض کرده و حالا برای علاقهاش به سروش میگریید؟
یا دختری که پدرش تازه کمی محبت نشانش داده بود؟
ای کاش بهمن پیش از آن یادش میافتاد دختر دارد…
– بابا تو چکارهی هنگامهای؟ باباشی یا ننهش؟
– رفیقشم! یه چیزیو میدونی سروش؟ اون از تو خیلی بامرامتره! حالیشه مردونگی چیه!
اشکم را پاک کردم.
دلم نمیخواست باز دعوا بالا بگیرد.
یک مانتوی دم دستی سرور را روی شانه انداختم و در را باز کردم.
– چی شده؟
– هیچی، شازده فیلش یاد هندستون کرده!
دلم برای ارشیا سوخت، سیخ ایستاده بود که به قفسهی سینهاش فشار نیاید و چشمان پر تمنایش من را آنالیز میکرد.
– دعوا رو ول کنید، بهتره بریم غذا بخوریم.
غذا میکشیدم بی نگاه کردن به آن دونفری که به حالت قهر پشت میز نشسته بودند.
با خودم فکر کردم این دو هم برای دشمنی با یکدیگر من را لای چرخدندههای بزرگ یک کارخانهی عروسکسازی گذاشته اند!
اصلا مگر عروسک را با کارخانه میساختند؟
به افکار خودم لبخند زدم واقعا داشتم دیوانه میشدم میان این آدمها!
– سبزیم داریم؟
داشتیم، شسته و آماده.
سرور خیلی بیشتر از من خانهداری بلد بود.
خیلی چیزها را از او یاد گرفته بودم.
– آره الان میارم، ماستم هست.
کتهگوجهی ننهممد آنقدر خوشمزه به نظر میرسید که منِ بی اشتها گرسنهام شده بود.
– نوکرته مگه؟! بیار خودت کوفت کن!
برای جلوگیری از تنش تندتند برای ممد سبزی آوردم و یک کاسه زیتون گذاشتم جلوی سروش.
میدانستم با دست چپ سختش است غذا خوردن.
– هنگامه به این بگو دهنشو ببنده!
جای آن حرف مهربانانه به سروش گفتم:
– میتونی بخوری خودت؟ کمک نمیخوای؟
– کوفت بخوره! غذاشو خودم میذارم دهنش تو اونور بشین.
جگرم برای سروش آب شد وقتی مظلومانه نگاهم کرد.
آخر هیچوقت نگاهش اینطور تنها و غریب نبود.
– خودم میدم ممد تو غذاتو بخور!
رمان نگارین به قلم نگار، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
نگار با نام مستعار، نویسنده و رمان نویس در ژانر بزرگسال هستند.
بیست و هفت ساله و متاهل، ساکن شهر گرگان.
نویسندگی رو از چهارسال پیش شروع کردن و سه اثر در ژانر بزرگسال دارن.
رمان نگارین – درحال تایپ
رمان لعیا – فروش مجازی
رمان بیبی کوچولو – فروش مجازی
رمان زندانی شیطان – درحال تایپ