نحوه دانلود رمان مهیاس
رمان مهیاس به قلم لواشک، روایت زندگی دختری به نام مهیاس است که پدرش در یک تصادف قاتل یک نفر میشود.
برای جور کردن هزینهی دیه، به عمارت ارباب روستا میرود و آنجا پسرش اردلان به او پیشنهادی میدهد که مجبور به قبول کردنش میشود.
ازدواج موقت با او…
داستان نثری زیبا و روایتی خوب دارد.
رمان در ژانر بزرگسال نوشته شده و مناسب برای عزیزانی که به این ژانر علاقه مند هستن.
قسم به قلم و آنچه مینویسد…
رمان مهیاس به قلم لواشک، روایت زندگی دختری به نام مهیاس است که پدرش در یک تصادف قاتل میشود.
برای دادن هزینهی دیه، مجبور به قبول کردن پیشنهاد پسر ارباب روستا اردلان میشود و…
نفسش رو خالی کرد و ازم جدا شد.
– خونتون کجاست؟ آدرسو بگو.
چطور می تونست انقدر پر انرژی باشه؟
البته چرا که نباشه؟ اون که تحقیر نشد، خفت و خواری نکشید و برهنه از اتاق کسی بیرونش نکرد.
لب هام خشکیده و ترک برداشته بود.
به سختی آدرس خونمون رو به ارباب دادم.
خونه ی ما فاصله ی زیادی داشت از عمارت اربابی که در بهترین قسمت روستا بود.
اما با ماشین خیلی سریع رسیدیم و ارباب گفت:
– ده دقیقه دیگه بیرون باش.
بهتره مادر تو راه نندازی دنبالت که اولندش نمیبرمش، دومندش فکر نکنم دوست داشته باشی مادرت بفهمه پولو از کجا و چطوری جور کردی؟!
فقط باید چند ساعت دیگه تحملش می کردم، بعدش برای همیشه همه چی تموم می شد.
” باشه ” ای گفتم و از ماشین پیاده شدم.
راه رفتن به خاطر درد کمرم برام سخت شده بود.
با کلید در و باز کردم و داخل رفتم.
خونمون حیاط کوچیکی داشت با پذیرایی و یه اتاق خواب.
اتاقی که من شب ها داخلش می خوابیدم ولی در کل اتاق شخصی نبود و پر از وسیله بود.
مامان داخل اتاق سر سجاده نشسته و نماز میخوند، جلو رفتم و خوندم رو انداختم توی بغلش.
گریه کنان سرم رو به سینه اش چسبوندم.
مامان بعد از ” سلام ” نمازش دست دور کمرم انداخت و پیشونیم رو بوسید.
– کجا بودی دختر؟ دلم هزار راه رفت.
نمی تونستم حرف بزنم.
دلم از همه جا گرفته و پر بود، نفسم از زور هق هق بالا نمیومد.
– چی شد مهیاس؟
چه خبر از بابات؟ هرچی زنگ زدم خونه ی عموت کسی جواب تلفن نداد.
سر از سینه اش جدا کردم و با اخم تشر زدم:
– این چه کاریه مامان؟
مگه من نگفتم دیگه به اونا رو نزن؟!
مامان نوازش وار موهام رو دست کشید و گفت:
– هرچی نباشه برادرشه.
پوزخندی زدم.
– آره برادرشه.
برادری که حاضر نشد یه بار با من تا خونه ی خانواده طرف بیاد برای صحبت کردن.
ترسید یهو ازش پول بخوایم، اونم پول سهم ارث خود بابا رو.
مامان که اصلا دوست نداشت در این باره بحث کنیم چون خوب می دونست حق با منه، بحث رو عوض کرد.
– گشنه که نیستی؟ دل و دماغ نداشتم شام بار بذارم…
با زنگ خوردن زنگ در، تازه ارباب اردلان رو به خاطر آوردم و مثل فشنگ از جا بلند شدم.
– دیرشد… مامان من باید برم، همنقدر بدون من پولو جور کردم دارم میرم زندان که تا قبل اجرای حکم رضایتو بگیرم.
چشم هام مامان از خوشحالی برق زد و سریع از جا بلند شد.
– از کجا ؟ منم میام همراهت مادر!
سریع مخالفت کردم و گفتم:
– کجا؟ تو بمون خونه.
مسیر طولانیه و خسته میشی، از طرفی من با ارباب اردلان دارم میرم.
مامان متعجب پرسید:
– ارباب چرا؟
لبخند زورکی زدم تا نگران نشه و جواب دادم:
– چون… چون پولو از ارباب گرفتم دیگه.
مامان که هنوز سر سجاده نشسته بود دست به دعا بلند کرد و گفت:
– الهی خدا خیرش بده.
دست به خاک میزنه طلا بشه براش…
خواستم بلند بشم که دستم رو گرفت و پرسید:
– چی شد که راضی شد پول بده؟ به جاش چی کار باید بکنیم براش؟
ما که چیز گرونی نداریم که بتونیم پولشو پس بدیم باهاش.
بوسه ای روی دستش زدم و گفتم:
– قراره براش کار کنم.
با کار کردنم پولو تسویه می کنم، سفته داره ازم.
تو خیالت راحت باشه، در رو قفل کن و بخواب تا من زودتر برم شهر.
با این که من اصرار کردم مامان بمونه و نیاد ولی تا دم در اومد و خودش از ارباب تشکر کرد.
ارباب از خودمتشکر هم فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و با اخم گفت:
– زودتر سوار شو دیر شد.
رمان مهیاس به قلم لواشک، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+4sXRLaKMIJgzMzZk
لواشک با نام مستعار، نویسنده در ژانر بزرگسال هستند.
بیست ساله و ساکن شهر تهران.
نویسندگی رو از سه سال پیش شروع کردن و با سبک قلمشون، خواننده های زیادی رو به خودشونو جذب کردن.
رمان مهیاس – درحال تایپ
رمان قرتی – درحال تایپ
رمان ژیوار - درحال تایپ
رمان افیون – درحال تایپ