نحوه دانلود رمان مرز پنهان
رمان مرز پنهان روایت زن و بچهای تنهاست که بار زندگی را به دوش میکشند. باری سخت با دردی به بزرگی طرد شدن از اجتماع. نویسنده به خوبی توانسته نقش خانواده و قضاوتهای بیجا در جامعه و عواقب تجاوز را نشان دهد. با خواندنش متوجه میشویم خانواده چه نقش مهمی در آینده فرزندها و رویارویی با مشکلات دارد و چه بسا با غفلتهای ما رها و سیاوشهایی در جامعه در حال زیاد شدن هستند. رمان روایتهای خواندنیای داشته و بار احساسی و پردازشیِ اجتماعیِ بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 840 صفحه، در سال 1400 از نشر شقایق منتشر شده است.
رمان مرز پنهان از زندگی دختری تنها با پسرش میگوید. رمان از نقطه ای شروع میشود که در گوشهای از پایینشهر در خانهی پیرزنی تنها زندگی میکنند. رهای قصه به تنهایی بار مشکلات زندگی خود و پسر مریضش را به دوش میکشد، او بعد از گذشت چند سال هنوز نتوانسته گذشتهی خودش را فراموش کند و با گذشتهاش کنار بیاید و این فراموش نکردن باعث میشود تا گذشتهی خودش را دوره کند. رها در گذشته این دختر تنها و ترسیده نیست، رها دختر یک خانوادهی پولدار و مرفه است، خانوادهای که همه چیز را در آزادی دادن به فرزندانشان و رفع نیازهای مالی آنها میدانند. بدون آنکه بدانند خانه به گرما و توجه نیاز دارد. رها به خاطر کمبودهایش در خانه تبدیل به دختری شده که عاشق جلب توجه کردن و مرکز توجه بودن است، این آزادی و دوری رها از خانواده باعث اتفاقات جبران ناپذیری میشود.
آخرین پیچ کوچه را رد می کنم. کبودی آسمان را می نگرم، آسمان شب قصد باریدن دارد!
به قدم هایم سرعت می بخشم. از کنار خانه های کاهگلی می گذرم. بی تاب به روبه رویم نگاه می کنم. نگرانش هستم، دلواپسش هستم، تنها گذاشتنش اشتباه محض بود. می دانستم و باز هم تنهایش گذاشتم. اگر برایش اتفاقی افتاده باشد! اگر حالش بد شده و سرش به زمین خورده باشد! تنهایش گذاشته ام و برای رسیدن به خانه می دوم.
مقابل در تک لنگه ی خانه می ایستم. صدای نفس نفس زدن هایم سکوت کوچه را می شکند. دست یخ زده از اضطرابم را میان کیف فرو می برم و کلید به در می اندازم. چرخشی به کلید می دهم، در را کمی هول می دهم تا باز شود. قدم به روی موزاییک های ترک خورده و در هم شکسته می گذارم. با پریشانی نگاهی به چراغ خاموش اتاق کوچکم می اندازم و دلم می لرزد. با تند می کنم به آن سو. صدای کوبش پاهایم، روحم را خراش می دهد. چراغ خاموش اتاق دهان کجی می کند. هزاران دلواپسی بزرگ دلم را زیر و رو می کند. حیاط کوچک خانه بزرگ شده، کش آمده است، تمام نمی شود. به انتهای حیاط و اتاق کوچکم نمی رسم صدایی آرامش جانم می شود:
ـ دخترم، مانی جان پیش منه.
چشمانم را می بندم. نفسم آسوده خاطر بیرون می آید. بی بی که باشد خانه امن و امان می شود. تنها پشت و پناهم برگشته است. از میان درخت سر به فلک کشیده ی توت، به آن سو می نگرم. روشنایی چراغ اتاقش لبخندی به لبم می آورد. آن قدر هراس داشتم که روشنایی اتاقش را ندیدم. راه کج می کنم به سمت صاحب خانه ی عزیزم:
ـ سلام بی بی، رسیدن به خیر.
دستم به دور کمر خمیده اش می پیچد. نفسی از عطرش می گیرم. گونه اش را با لب هایم به نام خود سند می زنم و از مادر مهربان تر از مادرم جدا می شوم.
ـ زیارتتون قبول، ما رو یاد کردید؟
دستم را میان دستان چروکیده اش می گیرد و به داخل خانه هدایتم می کند.
ـ مادرجون، همیشه جلوی چشمام بودیدو حتی یه لحظه هم از یادتون غافل نبودم.
نیم نگاهی به چشمان کنجکاو پسرم می اندازم. تبسمی می کنم، اما پاسخی نمی گیرم. با من قهر است. از نگاه فراری اش، از صورت گرفته اش، از سکوتش می فهمم. خودش را با ماشینی که حتما سوغات بی بی است، مشغول می کند. بی بی به نشستن دعوتم می کند و خودش جعبه ی سوهان را جلویم می گیرد. معذب از پذیرایی اش، خودم را جابه جا می کنم و سوهانی بر می دارم. می دانم کمر درد دارد، قوت پاهایش رفته است. می دانم و باز هم زحمتی بر گردنش گشته ام.
سوهان را گوشه ی پیش دستی می گذارم، دوباره نگاهم دنبال مانی می دود. سرگرم بازی است؛ با ابروهایی درهم! امشب مصیبتی خواهم داشت با پسر بدخلقم!
بی بی مقابلم می نشیند و پای راستش را با ناله ای کوتاه دراز می کند.
ـ دم غروب که رسیدم، صدای گریه اش کل محله رو برداشته بود. چرا با این حال تنهاش گذاشتی؟
شرمنده ام، در مقابل بی بی، در مقابل مانی، در برابر همه شرم زده ام. سر به زیر می افکنم. چشم به سوهان گوشه ی بشقاب می دوزم.
ـ عصر آقای کمالی زنگ زد. قرارمون فردا بود، اما آقای کمالی گفت امروز فایل ها رو می خواد.
چشم هایم را تا قاب گرد عینکش بالا می آورم، هم زمان سوهان را در دهان می گذارم.
ـ مانی خواب بود، نمی تونستم با خودم ببرمش. مجبور شدم تنهاش بذارم. فکر نمی کردم کارم طول بکشه، خدا رو شکر که شما رسیدید.
سری به نشانه ی تأسف تکان می دهد و نگاهش را به چشمانم قفل می کند.
سوهان شیرینی که در دهانم است تلخ می شود، زهر می شود. معنی نگاهش را می شناسم، حرفش را می دانم و هر دو می دانیم پاسخش تنها کلمه ی «نه» است. می داند و سخنی به زبان نمی آورد.
بی طاقت، از نگاه پر حرفش چشم می گیرم. با دست زانویش را مالش می دهد. سکوتی سنگین میانمان شکل گرفته است. خبر دارم به چه می اندیشد، به خودرایی من، به اشتباه من، به نصیحت کردنم، اما من نمی توانم بپذیرم، نمی توانم و نمی شود. بعد از این همه سال نمی شود. پایان می بخشم به این سکوت سنگین.
ـ قرار بود تا پنجشنبه بمونید، فکرش و نمی کردم زودتر برگردید.
عینک ذره بینی اش را با انگشت بالا می دهد.
ـ مادرجون، دلم طاقت نیاورد بیشتر از این از شما دور باشم. نگرانتون بودم.
با انگشتان دستم بازی می کنم. از سربار بودنم بیزارم.
ـ ببخشید همیشه زحمتای ما گردن شماست. نمی دونم چطور باید جبران کنم.
لبخند نمکینی روی صورتش می نشیند.
ـ مادرجون، شما که غریبه نیستید. خدا شاهده به اندازه ی تنها اولادم دوستون دارم.
از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
م. عبداللّه قاضی، متولد سال 1366، نویسندهی ایرانی میباشد. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان مرز پنهان ـ انتشارات شقایق