نحوه دانلود رمان ماتیسا
رمان ماتیسا روایت دختری به نام ماتیسا است که دل در پی عشق پسر عمویش میدهد و با تکیه و جسارت بر همین موضوع، به محض شنیدن حقایقی که زندگیشان را عوض میکند، از خانه فرار میکند. این رمان بار آموزندهی بالایی داشته و از اهمیت نقش افراد مختلف در روند خوب یا بد زندگی و تصمیمهای مهم اطلاعات میدهد. رمان روایتهای خواندنیای داشته و بار احساسی بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 640 صفحه، در سال1400 از نشر شقایق منتشر شده است.
رمان ماتیسا، داستان زندگی دختری به نام ماتیسا است که پسر عمویی به نام ارسلان دارد که از قضا خیلی همدیگر رو دوست دارند، ولی وقتی دنیا بر وفق مرادشونه و قصد دارند رابطهشونو جدی کنند، حقایقی رو میشنوند که باعث میشود زندگیشون دچار تحول بزرگی شده و ماتیسا از خونه فراری شود و زندگیاش دستخوش تغییرات زیادی شود…
صدای کشیده شدن دیگ ها روی موزاییک های حیاط از یک سو، جیغ و فریاد بچه ها از سوی دیگر، سکوت هر روزه ی خانه آقاجان را شکسته بود. اما حالا خانه عاری از هر مهمانی جز خواهرزاده زن عمو بود.
زن عمو نسترن چند قابلمه را با خود به داخل ساختمان می برد. اما مامان سیمین، کنار حوض، به جان دیگ بزرگ افتاده است. هر ساله همین برنامه برقرار بود. روز نیمه شعبان باید در این خانه جشن و شادی برگزار می شد و در انتها همگی مانند لشکر شکست خورده، جایی خستگی را از تن به در می کردند.
نذری نیمه شعبان آقا جانم به جز فامیل، زبانزد همسایه و دوست و آشناست و طرفداران زیادی دارد. اما نتیجه این طرفداری، به کمردرد و سردردهای ما منتهی می شود. تمام سختی ها به عشق کس دیگری است که جشن شادی اش هر ساله برپا می شود.
برای این که چندین روز قبل از مراسم، باید همگی طبق مسئولیت های محول شده کار کنیم، مادرم نیز مانند هر سال که نذر دارد آن دیگ بزرگ را بشوید، همچنان با آن درگیر است.
قامت ارسلان را که می بینم، می دانم باز دلش می خواهد سربه سر مادرم بگذارد. ابروهایم با دیدن بابا اردلان پشت درخت انجیر که با عشق مادرم را نگاه می کند بالا می پرند، خنده لب هایم را بوسه می زند. فقط دو روز بود که دورادور یکدیگر را می دیدند، می دانم امشب برایش چه نقشه های شومی نکشیده است که چنین شیفته و واله نگاهش می کند.
صدای ارسلان و تکان خوردن بابا، مرا از افکار خاک برسری ام می رهاند.
ـ ای بابا، زن عمو! آخه کسی دیگه نبود که این پاتیل گنده رو بشوره و بسابه که شما دست نزنی؟ والا من یکی که نگرانتم!
مامان سیمین لبخند پر مهری به لب هایش می نشاند و نگاه پر از عشقی به ارسلان روانه می کند. هیچ گاه هیچ فرقی میان دوست داشتن من و ارسلان برایش نبود. ورد هر روزه اش بود که ارسلان” هم مثل پسر نداشته ام!” دستش را بالا می آورد و با همان دستکش های سیاه و کفی، دستی به پیشانی اش می کشد. آن قدر خستگی بر تن دارد که به زور خود را سرپا نگه داشته است.
ـ آخه مادر، همه خسته شدن. حالا منم دست نزنم، خانجون باید بیاد بشوره؟ هر چند تو که می دونی ،مادر من خودم نذر دارم.
دستی پشت گردنش می کشد.
ـ نه از اون نظر که نگفتم! از این که…
جمله اش با قرار گرفتن دست های بابا به روی شانه هایش، نیمه رها می شود.
ـ خب پدر صلواتی! داشتی می گفتی از کدوم نظر؟ می شه بگی؟ باز زن من رو تنها گیر آوردی؟
ارسلان بر می گردد، به پدر نگاهی می کند و ابرویی بالا می اندازد.
ـ اِ! شما هم که اینجایین! هیچی دیگه من پشیمون شدم. مگه می شه جلوی شما به زن عمو گفت بالای چشمت آبروئه، اومدم بگم خسته نباشه… فقط همین.
آرامش تمام لحظه هایم، همین صدای خندیدن آنهاست! ارسلان به آن دو پشت می کند و سمت ساختمان می آید. می میرد اگر حرف دلش را نزند.
ـ از اون نظر گفتم که زن عمو، این پاتیل قد و قواره ش از شما بزرگ تره. یهو می ری اون تو، اردلان جان بی سیمین می شه.
ـ ارسلان؟!
صدای هشدار گونه بابا و در نهایت اصابت یک لنگه دمپایی از او درست وسط کتف هایش و “آخ” گفتن ارسلان، تمام فضا را پر می کند.
دلم برایش کباب می شود. ارسلان می خندد و بر می گردد دمپایی را آرام برای بابا پرت می کند.
ـ ای بابا! عمو به خدا خوب نگاه کن بالای چشم زنت، دندون نیست که! ابروئه، چرا تا من یه چیزی میگم می زنی؟ به والله یه روز می زنی شل و پلم می کنی و می کشیم. بعد ماهی می مونه و حوضش. بی ارسلان می شیا!
صدای “دور از جون” گفتن هر دو به گوش هایم می رسد ولی “خدا نکنه ای” که بر زبان من جاری می شود، بیشتر صلابت دارد.
چرخیدن دوباره اش تلاقی چشمانمان می شود و دل من نیز باز زبانش به کار می افتد و قربان صدقه قد رعنایش می رود. این نگاه خیره، مرا از هر فضایی می کند و با خود می برد.
چشم با مهربانی فرو می بندد، منم که می توانم این چشم بستن آرام را به خوبی برای خودم ترجمه کنم.
آقاجان بین نگاهمان حصار می کشد و مرا از رؤیاهایم به بیرون می راند.
ـ باباجان! می دونم خسته ای ولی یه چای دم می کنی، هم بدی دست من و هم این که بقیه هم یه خستگی در کنن.
از آن سیاهی های دوست داشتنی ام دل می کنم و به ناچار میان آشپزخانه می خزم. من هنوز به این نگاه های تمام و نیم بند عادت نکرده ام… هنوز به جمعه های پر از دیدار خانه آقاجان عادت نکرده ام. حتی هنوز به دیدارهای یواشکی بین هفته مان هم عادت نکرده ام… که هرگاه می بینمش، بیشتر از قبل برایش جان می دهم، پر از حس ناب و خوبیم، پر از برنامه های زیبا و ساختنی که سنگ بنای زندگی مان باشد.
رمان ماتیسا از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
فاطمه احمدی، ملقب به حلما ـ سادات، متولد سال 1371و نویسنده ی ایرانی می باشد. ایشان در ژانر عاشقانه،خانوادگی و اجتماعی فعالیت میکند.
رمان ماتیسا – انتشارات شقایق
رمان سودای دستان روزگار ـ مجازی
رمان مرگ احساس ـ مجازی