نحوه دانلود رمان عشق را باور کن
رمان عشق را باور کن روایت عشق و دلدادگی است. رمان از معجزههای عشق و شیرینیهایش میگوید. از اینکه اگر تلخیای باشد، بیثمر نخواهد ماند و قطعاً در آینده از وجود پر مهرش بهرهمند خواهی شد. رمان روایتهای خواندنیای داشته و بار عاطفی بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 435 صفحه، در سال 1391 از نشر شقایق منتشر شده است.
دفتر خاطرات را بر می داری و ورق می زنی. سطر سطر آن، واژه واژه آن تداعی کننده روزهای گذشته می باشد. گذشته ای که آبستن عشق ها و نفرت ها، کینه ها و دوست داشتن ها، اشک ها و لبخندها و آرزوها و ناکامی هاست. اما در این میان عشق حکایت دیگری است. گاه زخم می شود بر دلت و گاه مرهمی برای زخم دلت. عشق روایتی است که شاید بارها و بارها آن را شنیده ای، گاه آن را دروغ و گاه افسانه پنداشته ای، اما عشق حکایت دیرینه ای است که هرگز کهنه و تکراری نمی شود.
بی گمان عشق معجزه ای است برای تمام قلب ها در تمام قرون. معجزه ای که دل ها را به تلاطم می آورد، خروشان می کند و پیوند می دهد؛ دو قلب را، دو احساس را، دو بیگانه را.
لحظه ای که آن را باور می کنی، خط بطلان می کشد بر تمام باورهای گذشته ات. نه دروغ می شود و نه افسانه، بلکه واقعیتی در پیش رو آن لحظه است که از هر دری بیرونش کنی از راه دیگری وارد می شود. زندگی و وجودت را دستخوش لذتی وصف ناپذیر می کند. غرق می شوی اما چه باک؟ چه لذتی بالاتر از عشق ؟!
تصویر شعلهها در دل چشمهای سیاه رنگش منعکس بود. عجیبه از دریا متنفر باشی و دریا رو همیشه با خودت داشته باشی! دریای دیدگانش برای چند لحظه به چهره او ثابت ماند. تشبیه دیدگانش به دریا، برایش تازگی داشت. لبخند کم رنگی زد و گفت: تعبیر جالبی بود!
فضای نمایشگاه شلوغ و پرسروصدا بود. تابلوها با فواصل معین به دیوارها نصب شده یا روی سه پایه های مخصوص در گوشه و کنار به چشم می خوردند.
افسون که تازه از توضیح درباره ی مضمون یکی از کارهایش برای زوجی جوان خلاص شده بود، در جایگاه مخصوصش نشسته و بی توجه به اطراف عمیقاً فکر می کرد.
شقایق در حال فروش یکی از تابلوها به زنی عصا قورت داده و میانسال بود و در همان حال افسون را زیر نظر داشت. دوستش این روزها مدام در افکار پراکنده ی خود غرق می شد؛ افکاری که ارمغان نه چندان خوشایند آن اتفاق عجیب بود! آن برخورد دور از انتظار که بذر تردید و دلهره به دلش پاشیده بود و رهایش نمی کرد. پیشامدی ناگهانی که سر مزار مهیا رخ داده بود!
شقایق کارش را به اتمام رساند و نزد افسون رفت. افسون متوجه حضورش نشد. شقایق کنارش نشست و دستش را روی دست های سرد او گذاشت:
ـ خود تو کشتی این قدر فکر کردی!
افسون با تکانی خفیف به طرف او برگشت! شقایق به رویش لبخند زد:
ـ هیچ معلومه حواست کجاست؟ مثلاً این اولین نمایشگاهته، الان باید از خوشحالی نه رو زمین باشی نه تو آسمان! باید همه اش بین بازدید کننده ها بچرخی، حرف بزنی توضیح بدی نظر بخوای… بابا حالا یه مرده آزاری اومده چهار تا سؤال بیخود ازت پرسیده. خب پرسیده که پرسیده! تو باید این جوری بری تو فکر و خیال؟! الان یه هفته اس عین دیوونه ها شدی.
افسون با بی قراری سر تکان داد:
ـ دست خودم نیست، فکرم مشغوله!
شقایق نفسی عمیق کشید:
ـ تو هم که فقط منتظری از کاه واسه خودت کوه بسازی! شاید طرف مزاحم بوده خواسته این جوری سر حرف رو باهات باز کنه! خوب کاری کردی سرشو کوبیدی به طاق. منم بودم همین کار رو می کردم!
ـ اگه بگم پشیمونم باور می کنی؟! کاش لااقل سعی می کردم بشناسمش، دست کم الان این طور تو فکر و خیال این نبودم که کی بود و یک مرتبه از کجا پیداش شد. نمی دونم چرا، اما هر وقت صورتش، چشم هاش، نگاهش می یاد جلوی نظرم، حس می کنم دروغ نمی گفت!
شقایق با شیطنت خندید:
ـ خب… پس به صورت و چشم هاش هم فکر می کنی! دیگه چی تو ذهنت می گذره؟
افسون با کلافگی نفسی عمیق کشید و بازدمش را با تأنی بیرون داد، بعد نگاهی بی حوصله به شقایق انداخت و گفت:
ـ منو بگو باکی دارم حرف می زنم!
شقایق بی توجه به حرف افسون، با همان لحن پر از شیطنت پرسید:
ـ خوشگل بود؟!
افسون این بار اخم کرد :
ـ شقایق، بس کن دیگه! حوصله ندارم، تو رو خدا این قدر سر به سرم نذار!
شقایق از جا برخاست و رو به او، شانه هایش را بالا کشید:
ـ آخه گفتم نکنه یه وقت از آقای آزاد خوشگل تر پیدا شده و ما بی خبریم!
با شنیدن نام آقای آزاد، افسون گر گرفت!
با حرص به شقایق نگریست و به تندی گفت:
ـ شقایق …
اما قبل از این که کلامی دیگر بگوید، شقایق خنده کنان عقب عقب رفت:
ـ خب خب، فهمیدم… غلط کردم!
و سریع از افسون دور شد تا مورد خشم دوستش قرار نگیرد، در حالی که هنوز با سرخوشی خنده به لب داشت!
افسون چشم از او برداشت و باز غرق دریای طوفانی افکارش شد! ذهنش او را به یک هفته قبل می کشاند به روزی که پس از مدت ها سر خاک مهیا رفته بود و بعد… آن اتفاق عجیب!
رمان عشق را باور کن از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
کبری بهرامی هیدجی متولد سال 1363 و نویسنده ی ایرانی می باشد. ایشان در ژانر عاشقانه،خانوادگی و اجتماعی فعالیت میکند.
رمان ماه من، بر من بتاب – انتشارات نغمه (شقایق)
رمان بگذار ببارد باران – انتشارات غزلسرا
رمان عشق را باور کن ـ انتشارات شقایق